تبليغاتX
صهیون پژوه

صهیون پژوه

بررسی عملکردها ومبانی اندیشه اومانیسم مادیگرای صهیونیستی-یهودی/آرشیوموضوعی رافراموش نکنید/

  متاسفانه چندی بود که سایت تحریم کالاهای صهیونیستی فیلتر شده بود. انشاء الله که اشتباها چنین شده بوده است والا... . این هم صفحه بسیار مهمی از این سایت http://www.inminds.co.uk/boycott-brands.html:


BOYCOTT ISRAEL CAMPAIGN

 

BRANDS & LABELS TO BOYCOTT

 

URL: http://www.inminds.com/boycott-brands.html

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/01/31ساعت 22:53  توسط سینا  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/01/31ساعت 22:42  توسط سینا  | 

آدرس:http://rahimpour.mihanblog.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/01/31ساعت 22:33  توسط سینا  | 

هیچگاه سخن بسیار جدی استاد عزیزتر از جانم ایه الله مصباح را فراموش نمی کنم که پس از بازگشت از سفر علمی به هند فرمودند : «روزگاری حدود نیم قرن پیش هندی که اکثر ساکنانش بودیی و هندو بودند مرکز امپراطوری بزرگ مسلمانان بود تا حدی که به گفته خود هندیها حدود ۹۸ در صد آثار فعلی معماری هند از آن مسلمانان است ولی امروزه بالاترین سطح آموزش فلسفه در هند کتاب آموزش فلسفه است که از اولین کتب فلسفه اسلامی است!؟ اگر همین طور دنبال لغویاتی چون تماشای فوتبال و تلویزیون و گعده های زیادی و تنبلی باشیم شاید روزی مرکزیت اسلام از ایران ما هم برود - خدا شسر خاله ما ایرانیها نیست و به هر قومی به اندازه تلاششان می دهد.» مقاله بسیار ارزشمند و هشداردهنده زیر را از یکی از همرهان استاد مصباح بخوانیم :

سفر صهيونيسم به هند

علي‌ ‌ابوالحسني (منذر)

هرچند صهيونيسم فرزند نامشروع استعمار بود، اما اين فرزند مغرور به اندازه‌اي قدرتمند شد كه استعمارگران پير را در مطامع خود به ياري گرفت. تشكيل حكومت صهيونيستي در خاك فلسطين كه نقطه اتصال آفريقا و آسيا به‌شمار مي‌رفت، مي‌توانست ديده‌باني مديترانه، درياي سرخ و خاورميانه را براي استعمارگران غرب ميسر سازد و ازهمين‌رو است كه غرب با اسرائيل هم‌پيمان شده است. اما صهيونيستها از طرق ديگري نيز در حلقه‌هاي امپرياليستي سوداگران غرب سهم داشتند. شبكه‌هاي ماسوني و اعمال نفوذ در جريانهاي سياسي و حزبي و همچنين به‌كاربردن اهرمهاي مالي و بانكي، به‌طورحساب‌شده‌اي استيلاي غرب را بر ممالك محروم جهان فراهم مي‌ساخت. يكي از تاسف‌بارترين و تراژيك‌ترين نقشهاي بين‌المللي صهيونيسم، دخالت پنهان و آشكار در امورات هندوستان در جهت تقويت كمپاني هند شرقي و نابودي حكومتهاي محلي آن كشور بود. دشمني با مسلمانان به‌مرورزمان به يك نقطه اشتراك ميان هند و اسرائيل مبدل شد و صهيونيستها براي مهاركردن قدرت اسلام در شبه‌جزيره، حاضر شدند هند را از مشكلات اقتصادي و ضعف استراتژيك نظامي نجات دهند تا اين كشور به قدرت مهمي در برابر اسلام تبديل شود. درحالي‌كه مستشاران اسرائيلي به تربيت و تقويت ارتش ملي هند مشغول بودند، موساد براي ازميان‌بردن دولتمردان مستقلي مانند اينديرا و راجيو گاندي نقشهاي مرموز خود را ايفا كرد. هندوستان همدلي و همگامي مسلمانان و رهبر آزاديبخش خود، مهاتما گاندي، را در كسب استقلال فراموش نكرده بود و به‌همين‌لحاظ، نهرو و دختر و نوه‌اش، تا زنده بودند، رهبراني مستقل و مبارز باقي ماندند و اجازه ندادند اسرائيل و امريكا آنها را در مقابل مسلمانان قرار دهند. اما صهيونيسم به‌هرحال منافعي حياتي در هندوستان و ساير نقاط جهان دارد كه به‌راحتي حاضر نيست از آنها چشم‌پوشي كند. در مقاله زير سوابق عملكرد و مطامع صهيونيستها در هندوستان، مورد تحليل قرار گرفته است.

 

هند در طول تاريخ، به‌ويژه در قرون اخير، از جمله نقاطي بوده كه به علت ويژگيهاي قابل توجه خويش (مساحت جغرافيايي زياد، زرخيزي و حاصلخيزي خاك، داشتن جمعيت كثيرالأديان، تسلّط و اِشراف آن بر شمال اقيانوس هند و درياي عربستان و نيز انعطاف و تسليم‌پذيري مردم آن در برابر بيگانگان مهاجم) همواره مورد نظر و طمع شديد جهانخواران غرب و شرق (و از آن جمله، استراتژيستهاي صهيونيست) قرار داشته است.

هجوم پياپي قدرتهاي استعماري غرب (پرتغال، اسپانيا، هلند، انگليس و فرانسه) از آغاز قرن شانزدهم ميلادي به سواحل هندوستان ــ كه در نهايت به تسخير اين كشور در قرون نوزده و بيست از سوي بريتانيا انجاميد ــ گواه بارز اهميت هند در دايرة مطامع استعماري است.

تنها امپراتوري بريتانيا نبود كه در طول بيش از يك قرن، هندوستان را «نگين‌درخشان» مستعمرات وسيع خويش شمرده و «سياست شرقي»‌اش را بر محور حفظ اين مستعمرة زرخيز قرار داده بود، بلكه تزارهاي روسيه نيز لحظه‌اي از رؤياي دستيابي به هند غافل نبودند. در وصيتنامة منسوب به پتر كبير ــ كه عملا اساس سياست كلّي تزارها را در طول قرن نوزدهم تشكيل مي‌داد ــ از هند به عنوان «انبار ذخاير جهان» ياد شده و بر لزوم تصرف آن از راه ايران و خليج‌فارس تاكيد شده بود.[i] لنين، بنيانگذار روسية كمونيست، نيز اعتقاد داشت كه «انقلاب جهاني از شانگ‌هاي و كلكته شروع خواهد شد.»[ii] حتي كريستف كلمب، دريانورد اسپانيايي نيز قاره آمريكا را «به‌سوداي دستيابي به نزديك‌ترين راه وصول به هند» كشف كرد و به‌همين‌خاطر هم به جزيره‌هاي واقع در غرب درياي آتلانتيك در ميان سواحل امريكاي جنوبي و شمالي (شامل آنتيل‌هاي بزرگ، آنتيل‌هاي كوچك و جزاير باهاما)، هند‌غربي (West Indies) اطلاق مي‌شود.[iii]

 

نقش صهيونيسم در تثبيت پايه‌هاي استعمار هند توسط انگليس

دانشوران و نظريه‌پردازان صهيون نيز پا‌به‌پاي ديگر عناصر مستعمره‌چي، از ديرباز به‌منظور پيشبرد مقاصد جهانخوارانة خويش، براي هند و سلطه بر مقدرات آن، همواره اهميت استراتژيك قايل بودند و در طول دوران سيادت انگليس بر هند، در راستاي تثبيت‌ پايه‌هاي استعمار بريتانيا و بلع و استثمار هند، با آن قدرت استكباري همكاري داشتند. بر اين امر، شواهد و دلايل بسياري مي‌توان ارائه كرد كه در ذيل به برخي از آنها اشاره مي‌كنيم:

1ــ همبستگي شديد ميان فراماسونري و صهيونيسم، بر اهل نظر پوشيده نيست و تحقيقات محققان از اين حقيقت تلخ كاملا پرده برداشته‌است. نمايش افسانة حيرام (معمار مشهور معبد سليمان) و تعقيب و قصاص قاتلان وي تا مراحل عالي ماسوني كه به صورت رمزي انجام مي‌گيرد، وجود اعداد مقدس يهودي (3، 9، 19)، اشكال مقدس يهودي (دايره، خورشيد، چشم، مثلث، ستاره، شمشير و غيره)، رنگهاي مقدس يهودي (زرد، طلايي، آبي) و ديگر سمبلها و سنتهاي يهودي در آداب و رسوم فراماسونري، نمونه‌اي از اين همبستگي آشكار و ديرين هستند؛ چنانكه سرودهايي نيز كه خواندن آنها در لژ به هنگام مراسم تنصيب و ارتقا معمول مي‌باشد، سرودهاي يهودي هستند كه از مزامير داود، سفر اعداد و ديگر بخشهاي كتاب مقدس يهوديان به زبان انگليسي خوانده مي‌شوند.

2ــ با توجه به همبستگي تام و تمام ميان فراماسونري و صهيونيسم، بد نيست بدانيم نخستين كشور شرقي كه (حتي پيش از آلمان، پرتغال، سوئيس، امريكا، اتريش و تركيه عثماني) لژ فراماسونري در آن تشكيل شد، كشور هند بود؛ آن‌هم در شهرهايي چون بمبئي و كلكته، كه نقطه ورود و مركز ثقل فعاليت كمپاني هند شرقي محسوب مي‌شدند و حكم روزنة نفوذ استعمار انگليس به شبه‌قاره را داشتند.[iv]

همچنين گفتني است: در جريان درگيري سراج‌الدوله (حاكم ايالت بنگال) و لُردكلايو (فرمانده قشون انگليسي كمپاني) كه به قتل سراج‌الدوله و اشغال بنگال ازسوي انگليسيها (1757.م) انجاميد، فرماندار كلكته شخصي به نام راجر دريك بود كه استاد بزرگ لژ فراماسونري بنگال به حساب مي‌آمد و درگيري مزبور را نيز همو با پناه‌دادن مخالفان سراج‌الدوله در كلكته، برپا ساخته بود.[v]

سراج‌الدوله در اوايل درگيري با كمپاني ــ كه موقتاً كلكته را از چنگ راجر دريك بيرون آورد ــ شماري از انگليسيها را در محبسي تنگ زنداني كرد كه ظاهرا به مرگ سريع برخي از آنها انجاميد. اين خاطره به‌زودي از ناحية مورخان استعماري شاخ و برگ بسيار يافت و سالهاي سال، زمينه يك حركت تبليغاتي شديد را به سود استعمار بريتانيا و به زيان نهضتهاي ملي ــ ضداستعماري شبه‌قاره فراهم ساخت.[vi] جالب‌آنكه در اينجا نيز نخستين كسي كه حادثة مزبور را در بوق و كرنا كرد و رندانه از آن براي ترسيم چهره‌اي مظلوم! و قابل ترحم! از عمال كمپاني استعماري بهره‌ جست و درحقيقت سنگ‌بناي يك تهاجم فرهنگي و تبليغاتي را بر ضد مردم استقلال‌جوي هند بنيان ‌نهاد، يك فراماسون به نام «هالوِل» بود كه خود نيز در ميان اسرا و محبوسان سراج‌الدوله در كلكته قرار داشت.

به نوشتة دكتر عبدالهادي حائري، هالول، همراه شماري ديگر از انگليسيان به دست نيروهاي سراج‌الدوله اسير شده بود و پس از آزادي از زندان ــ كه وي آن را «سوراخ سياه» (Black Hole) ناميده است ــ نفوذ خود را به كار برد و يك ستون سنگي به بلندي چهارونيم متر به يادبود اسيراني كه مرده بودند، در محل همان «سوراخ سياه» نصب كرد. لازم به ذكر است: هالول كسي بود كه درباره سوراخ سياه مذكور، گزافه‌سرايي‌هاي بسياري سر هم كرد و از آن رهگذر، آن بخش از تاريخ هندوستان را واژگونه جلوه داد. به گفتة اسپير (Spear)، انگليسيها داستان دور از حقيقتي را كه هالول از آن رويدادها به دست داد، به دانش‌آموزان مدارس مي‌‌آموختند و آن داستان تا پنجاه سال منبع آگاهي نويسندگاني به شمار مي‌آمد كه مي‌خواستند «تاريخي مقدس» از امپرياليسم بنويسند.[vii] به گفته او: «همگام با گسترش دامنة نفوذ و قدرت كمپاني هند شرقي انگليسي در هندوستان، تكاپوهاي فراماسونگري نيز در آن سرزمين فراگيرتر مي‌شد و لژهاي فراماسونگري در شهرهاي گوناگون بنياد مي‌گرفت. گزارشها نشان مي‌دهد كه تا سال 1189.ق/1775.م دوازده انجمن فراماسونگري در شهرهاي چاندرناگور، تينه، پوردوان، داكا، و مرشدآباد بنياد يافته بود... و روشن است كه بلندپايگان كمپاني هندشرقي انگليس همواره مقامهاي كليدي فراماسونگري را در دست داشتند. از نخستين كساني كه پس از رويدادهاي1170 ــ 1171.ق/1756 ــ 1757.م (پس از تسخير بنگال توسط قشون كمپاني و بنيان‌نهاده‌شدن امپراتوري انگليس در هند) به عنوان «استاد بزرگ ايالتي» لژهاي فراماسونگري هندوستان مي‌شناسيم، كالينگ اسميث است كه دبير كمپاني هند شرقي بود.»[viii]

نخستين رئيس كنگره ملي هند نيز كه در سال 1303.ق/1885.م بنياد يافت تا سوپاپ اطميناني بر ديگ بخار احساسات ملت هند (در مقابله با مظالم استعماري) باشد، آقاي بونرجي بود كه در سالهاي 1295ــ 1296.ق/ 1878 ــ 1879.م بر لژ فراماسوني «ايمني و اميد» رياست داشت![ix] همين‌طور، برخي از نايب‌السلطنه‌هاي انگليس در هند (نظير لرد ريدينگ) و وزراي هند در كابينة لندن (نظير مونتاگ) نيز يهودي بودند. لرد ريدينگ پس از پايان ماموريتش در هند، به رياست هيات‌مديره يك شركت بسيار مهم  صهيونيستي به‌نام «شركت برق فلسطين» (روتنبرگ) در لندن منصوب شد و تا 1936 در اين سمت باقي ماند. در اهميت شركت مزبور، همين بس كه رياست آن، پس از لرد ريدينگ، به هربرت ساموئل (صهيونيست مشهور و اولين كميسارياي عالي انگليس در فلسطين) واگذار شد.[x]

3ــ علاوه بر نقش كليدي صهيونيسم جهاني در سازمانهاي فراماسونري جهان (و از اين طريق، در مركز سياستگذاريهاي استعماري ــ ماسوني هند)، بايد گفت كه آل صهيون، در مواقع بسيار حساسي كه استعمار بريتانيا گرفتار مشكلات مهم داخلي و خارجي بود و خصوصا زماني‌كه در ستيز با رقباي قهار اروپائيش بر سر دو راهي مرگ و زندگي قرار مي‌گرفت، بارها به داد اين قدرت استكباري رسيد و آن را از خطر سقوط حتمي نجات داد و البته در مقابل، صرفة خويش را مي‌برد؛ به‌عبارت‌ديگر صهيونيستها در قبال اين دادوستد حساب‌شده‌شان با استعمار انگليس، شمشير اين ابرقدرت را در قرون نوزده و بيست بر ضد دشمنان غربي و شرقي خودشان تيز كردند و متقابلا از صدقة سر جلال و شكوه اين امپراتوري، بهره‌هاي كلان سياسي ــ اقتصادي بردند كه يكي از مهمترين آنها، زمينه‌سازي تشكيل حكومت صهيونيسم در فلسطين به دست وزارت «خارجه» و «مستعمرات» بريتانيا بود.[xi]

در اين زمينه نيز مروري بر تاريخچة خاندان جهود/ سرمايه‌دارِ روچيلد در اروپاي قرن نوزدهم و بيستم و بررسي مناسبات پنهان و آشكار اين خاندان (و دوستان و دستياران رنگارنگش نظير: ديسرائيلي، كنت رزُبري، پالمرستون، سيسيل جان رودز، لرد شافتس‌بري، لرد بالفور، وينستون چرچيل) به‌طورهمزمان با استعمار بريتانيا و جنبش جهاني صهيونيسم، گوياي بسي نكته‌ها و رازها خواهد بود.[xii]

از ياد نبريم كه شمشهاي طلا و وامهاي كلاني كه ناتان ماير روچيلد، دومين چهرة شاخص خاندان روچيلد، به ولينگتون (سردار مشهور انگليسي در جنگ با تيپو‌سلطان در هند و ناپلئون در اروپا) پرداخت،[xiii] در شكست قطعي و نهايي ناپلئون در واترلو (و درنتيجه آسودگي‌ خيال انگليس از ضربة فرانسه به استعمار انگليس در هند) تاثير تامّ داشت؛ چنانكه فرزند ناتان‌ماير (ليونل ناتان روچيلد، رهبر جامعة يهوديان ‌انگليس) نيز با وام هنگفتي كه در سال 1854 براي تامين هزينه‌هاي ارتش بريتانيا در جنگ با روسها (جنگ كريمه) فراهم ساخت،[xiv] را ه را بر پيروزي قشون لندن بر روسيه و خلاصي اين امپراتوري آزمند از چنگ رقيب‌ تزاري آن هموار كرد (1856) و درنتيجه اين امكان را براي انگليسيها به‌وجود آورد كه قيام ضد‌استعماري مردم هند در سالهاي 1857 ــ1858 را به‌طوروحشيانه سركوب كنند.

بالاتر از اين، از ياد نبريم كه اصولا تاج «قيصريِ هند» را براي نخستين‌بار يك يهودي چرب‌زبان و مكار انگليسي (ديسرائيلي، نخست‌وزير مشهور و امپرياليست‌مآب‌ بريتانيا) بر سر ملكة انگليس (ويكتوريا) گذاشت؛ چنانكه همين ديسرائيلي بود كه با وام‌گرفتن چهارميليون ليره از همان ليونل ناتان در سال 1875، كابينة لندن را به خريد فوري سهام كانال سوئز از خديو ورشكستة مصر ترغيب كرد و با اين عمل، مقدمات سلطة ديرپاي استعمار صهيون‌زدة انگليس بر كانال سوئز و صحراي سينا ( و از آنجا ‌بر مصر و فلسطين) و چنگ‌اندازي آن بر گلوگاه كوتاهترين راهِ آبيِ اروپا به هند را فراهم ساخت[xv] و ضمنا پايه‌هاي تشكيل حكومت صهيونيسم برقدس در آينده‌اي نه‌چندان دور را پي‌ريزي كرد.

بزرگترين پسر ليونل ناتان (ناتان ماير روچيلد، مشهور به لرد روچيلد اول) از دوستان نزديك ادوارد هفتم (پادشاه انگليس)[xvi] و همفكر و همدست هرتزل (بنيانگذار سازمان صهيونيسم جهاني) بود و از طرح وي مبني بر ايجاد كلني يهودي‌نشين در آفريقا (با مساعدت انگلستان) حمايت مي‌كرد[xvii] و در دوران او بود كه تراست مستعمراتي يهود به عنوان ابزار مالي صهيونيسم كه هدف خود را «عمران و توسعة صنعتي و بازرگاني فلسطين» اعلام مي‌داشت، در سال 1902 با سرماية روچيلدها (به مبلغ دوميليون پوند) تاسيس شد.[xviii] پسر ارشد همين لرد ناتان ماير (ليونل والتر روچيلد، مشهور به لرد روچيلد دوم) نيز همان كسي است كه لرد بالفور، وزيرخارجه‌ انگليس در جنگ جهاني اول، اعلامية مشهور و جنجالي خويش (داير بر اعلام مساعدت بريتانيا با تاسيس كانون ملي يهود در فلسطين) را در دوم نوامبر 1917 با عنوان لرد روچيلد عزيز خطاب به وي صادر كرد.[xix]

برآن‌چه گفتيم، بايد افزود كه اساسا استعمار انگليس تنها با اين انگيزه شيطاني آغوش گرم خويش را در نيمة اول قرن بيستم به روي صهيونيستها گشود و زمينه را براي تشكيل حكومت اسرائيل بر روي استخوانهاي خُردشدة ملت فلسطين هموار ساخت كه آل ‌صهيون پذيرفتند در قدس (بخوانيد: نقطة اتصال دو قارة آفريقا و آسيا) و در شرق كانال سوئز (بخوانيد: نزديكترين راهِ آبيِ انگليس به هند)، ماية تجزية وحدت و يكپارچگي جهان ‌اسلام و شرق شده و پاسدار آبراهِ سوئز (دروازة وصول به هند) باشند.[xx]

تصادفي نيست زماني كه جمال عبدالناصر در ژوئية 1956 به منظور قطع چنگال استعمار غرب (به‌ويژه انگليس) از منطقه، كانال سوئز را ملي اعلام كرد، قشون اسرائيل نيز دوش‌به‌دوش قواي بريتانيا و فرانسه، صحراي سينا را هدف تجاوز قرار دادند.

 

مطامع صهيونيسم در هند

صحبت از مطامع و توطئه‌هاي آل صهيون در برابر هند شد. در اين راه توضيحي چند ضروري است:

بن‌گوريون، نخستين نخست‌وزير اسرائيل، در سال 1951 (يعني يك سال پس از اعتراف حكومت هند به موجوديت اسرائيل و گشايش كنسولگري فعال تل‌آويو در بمبئي) گفت: «اسرائيل به دنبال آزادي كشتيراني در درياي هند است!»[xxi] همچنين پس از جنگ شش‌روزة اعراب و اسرائيل (ژوئن 1976) زماني كه ارتش صهيونيسم به فرماندهي موشه ‌دايان با حمله غافلگيرانه خود بخش وسيعي از خاك همسايگان عرب و ازآن‌جمله صحراي سينا در مصر را اشغال كرده بود، همسر موشه‌ دايان (روث ‌دايان) سفري به هند كرد و ضمن ديدار از شهرهاي مختلف هند و اقامت دوهفته‌اي در دهلي نو (پايتخت هند)، در اواسط نوامبر 1968 اظهار داشت: «من به هند، همچون وطن دوم خويش، مي‌نگرم.»[xxii]

درهمين‌زمينه، بايد از فعاليت بسيار گستردة كنسولگري اسرائيل در بمبئي و (بعداً) سفارتخانة آن كشور در دهلي‌نو و تماسها و بده‌بستانهاي پنهان و آشكار آن با احزاب و شخصيتهاي افراطي هندو و همچنين تلاش و تحرك وسيع گروههاي فشار (لابي) اسرائيل در هند ــ كه به ساز سياست خارجي تل‌آويو مي‌رقصند ــ و بالاخره رفت‌وآمد‌هاي فراوانِ افراد، احزاب و هياتهاي سياسي، نظامي، اقتصادي، فرهنگي و مطبوعاتي هند به اسرائيل و بالعكس و عقد پيمانهاي گوناگون (خاصه پيمانهاي ‌نظامي و تسليحاتي) ميان طرفين ياد كرد كه در نيم قرن اخير، سير تصاعدي داشته و از اوايل سال 1992 به سطح روابط كامل ديپلماتيك ارتقا يافته است.[xxiii]

علاوه‌براين، به عنوان گوشه‌اي از تحركات اسرائيل در هند، در خور ذكر است: تعداد افراد و عناصر اسرائيلي كه در پوشش سياح و توريست در ژوئيه 1991 از كشمير ديدار كردند، به دويست‌وشصت‌هزار تن بالغ مي‌شدند كه طبق اقرار خود اسرائيليها، نه‌تنها نوددرصد سياحان خارجي در اين منطقه را تشكيل مي‌‌دادند، بلكه ازحيث تعداد، بخش عمدة سياحاني را شكل مي‌دادند كه از نيمة آوريل 1991 به هند آمده بودند![xxiv]

بديهي است اين جماعت، چنانچه حقيقتا در پي گشت‌وگذار و سياحت بوده و صرفاً مي‌خواستند به اصطلاح استخواني سبك كنند، قاعدتاً بايستي جاي ديگري غير از كشميرِ «ناآرام و آشوب‌زده» را برمي‌گزيدند! پيدا است كه اين جماعت، صهيونيستهاي خبره و كارآزموده‌اي بودند كه در نقاب توريست به منظور بررسي دقيق وضعيت منطقه (از حيث سياسي ــ نظامي) جهت كشف راههاي سركوب قيام اسلامي كشمير و نيز كسب اطلاعات حياتي دربارة تاسيسات هسته‌اي پاكستان (واقع در كوهتا، بيست‌كيلومتري مرز كشمير هند) به كشمير آمده بودند. مؤيد اين امر، سخن ماير كاهانا، خاخام يهودي، است كه در مصاحبه با مجله هندوستان‌تايمز
(مورخه بيست‌وششم نوامبر 1986) اعلام كرد: «بر روي كرة زمين، دو دولت يافت نمي‌شود كه آن‌گونه كه دولتين هند و اسرائيل برضد تسليحات هسته‌اي پاكستان با هم اتحاد و اتفاق دارند، در پيشبرد يك هدف مشترك با يكديگر متحد و متفق باشند؛ ازاين‌رو جاي شگفتي نيست اگر بخش معظم گفت‌و‌گو و مناقشة ما بر سر اين امور باشد.»

بيراه نيست كه برخي از محققان معتقدند: هند، براي اسرائيل، حكم «گردوي بزرگي» را يافته كه اسرائيل خيز برداشته تا «آن را بشكند»![xxv]

بايد ديد كه صهيونيسم جهاني از راه اسرائيل و امريكا، چه مقاصدي را در هند و شبه‌قاره دنبال مي‌كند؟ به گمان ما، اين پرسش جدي و اساسي دو پاسخ كلي دارد: 1ــ استثمار و بلع هند (تجديد سناريوي امريكا در شبه‌قاره) 2ــ تضعيف و محو قدرت اسلام در منطقه (به‌ويژه ايران، پاكستان و افغانستان).

در پيوند با هدف اول، بايد گفت: صهيونيسم در طول دوران استعمار كهنه و نو (يعني قرون 17 ــ 19) در محكم‌ساختن طناب اسارت هند از سوي امپرياليسم بريتانيا) نقشي مؤثر داشته و اينك نيز در پي آن است تا دوباره اين طناب اسارت را در بازي نظم نوين جهاني امريكا، بر گردن هند افكنَد و بلكه براي روز مبادا، امريكايِ امن و مطلوب خويش را در اين كشور «بازسازي» كند.

اما هند، زماني «خانة امن» صهيونيسم خواهد بود كه دشمنان ديرين و سازش‌ناپذير صهيونيسم در آن سرزمين (و حول و حوش آن) يعني مسلمين شبه‌قاره، منكوب شوند و در اينجا است كه هدف ديگرِ صهيونيستها از نفوذ در هند، رخ مي‌نمايد: تضعيف و نابودي اسلام و مسلمين در منطقه.

 

تضعيف اسلام؛ انگيزة مهم يهود از رخنه به هند

از طمع ديرين يهود به شبه‌قاره هند ــ كه طبعا مقتضي توجه خاص رژيم اسرائيل به اين سرزمين است ــ سخن گفتيم. بايد افزود كه موج شديد اسلام‌‌خواهي در شبه‌قاره و پيشينة احساسات و مبارزات ضدصهيونيستي مسلمانان اين ديار ــ خاصه منطقه پاكستان ــ عامل بسيار مهم ديگري است كه صهيونيسم جهاني
(و عامل آن، حكومت تل‌آويو) را از همان آغاز استقلال هند واداشته است تا به برنامه‌ريزي‌ها و سرمايه‌گذاري‌هاي گسترده‌اي در شبه‌قاره دست زند و از راه اختلاط و ارتباط روز‌افزونِ «سري و علني» با دولت هند و تحريك و تجهيز گروهها و احزاب افراطي (و ضد اسلام) آن ديار بر ضد جهان اسلام (به‌ويژه مسلمين هند و پاكستان)، پتانسيل انقلابي مزبور عليه خويش در منطقه را صرف درگيري با ديگران سازد.

مي‌دانيم كه در سالهاي 1919 ــ 1924، شبه‌قاره عظيم هند، شاهد يك نهضت اسلامي طوفنده با عنوان «نهضت خلافت» بود كه از موجوديت خلافت عثماني در برابر تجاوزات دولت انگليس دفاع مي‌كرد و همزمان، با توطئه صليبي ــ صهيونيستي اشغال بيت‌المقدس از سوي انگلستان و آژانس يهود نيز نبردي سخت و سازش‌ناپذير داشت.[xxvi]

سنديب چولا، محقق معاصر هندو و دانشيار رشتة تاريخ در دانشگاه هيل شمال‌شرقي شيلونگ، در مقالة «مساله فلسطين در سياست هندوستان در سالهاي 1920»، معقتد است پس از الغاي خلافت عثماني از سوي آتاتورك در تركيه، اصولا موضوع محوري نهضت خلافت در هند (كه نخست مسالة «بقاي خلافت عثماني» بود) تبديل به مساله فلسطين و محكوم‌ساختن توطئه صهيونيسم شد. وي مبارزات روبه‌رشد ضدصهيونيستي مسلمين در سالهاي 1920 ــ 1931 را گزارش كرده و نشان داده است چگونه امواج بلند و كوبندة اين مبارزات، حتي رهبران كنگرة ملي هند (از جمله گاندي) و نيز مقامات مهم انگليسي در آن ديار (نظير چلمس فورد) را به دنبال خود مي‌كشيد.[xxvii]

گسترة موج ضد‌صهيونيستي در جنبش اسلامي خلافت، از مرزهاي هند فراتر مي‌رفت و چنين بود كه شخصيتهاي برجستة اين جنبش (نظير: مولانا شوكت علي، عبدالرحمان صديق و چودري خليق الزمان) در كنگرة عمومي جهان اسلام (المؤتمر الاسلامي العام) نيز شركت فعال داشتند.

المؤتمر الاسلامي العام، نخستين كنگره در نوع خود در جهان اسلام بود كه پس از «ثورة معروف براق»، با اهداف اسلامي و ضدصهيونيستي در آذر 1310.ش (رجب 1350.ق/دسامبر1931.م) در بيت‌المقدس تشكيل شد و رياست آن را حاج امين‌الحسيني (مفتي مبارز و مشهور فلسطين) بر عهده داشت. حتي محل تدفين مولانا محمدعلي، رهبر مشهور جنبش خلافت، نيز در شهر قدس و در ايوان غربي حرم مسجدالأقصا انتخاب شد تا نشاني از پيوستگي شديد و تفكيك‌ناپذير قدس به جهان اسلام و مهر بطلاني بر مطامع صهيونيسم در آن ديار باشد.

فكر تشكيل كنگرة عمومي اسلامي در بيت‌المقدس، پس از مرگ محمدعلي و متعاقب تماس و گفت‌وگوي حاج امين‌الحسيني با مولانا شوكت علي (برادر محمدعلي) زاده شد و در پي اين تماسها بود كه كنگرة مزبور در دسامبر 1931 برپا گشت و شخصيتهاي مسلمان و مبارز هند در كنار نمايندگاني از كشورهاي اسلامي مختلف آسيا، آفريقا و اروپا در آن شركت جستند.[xxviii]

كنگرة مزبور گامي بزرگ در راه مبارزه با حاكميت صهيونيسم بر قدس بود و همدلي و توجه بسياري از مسلمانان و غيرمسلمانان را به خود جلب كرد. جرج آنتونيوس گفته بود: «سزاوار است اين كنگره را سرآغاز عصر جديدي در حركتهاي اسلامي بدانيم... و من بدون هيچ ترديدي اين كنگره را سازنده‌ترين تلاش مسلمانان در سالهاي اخير مي‌دانم.»[xxix]

كميسر عالي انگليس در فلسطين نيز هشدار داده بود كه اگر برگزاري چنين اجتماعاتي در بيت‌المقدس تكرار شود، «در آن صورت ديگر اين سرزمين، جاي يهوديان نخواهد بود.» بنابراين اين كنگره كه قرار بود هر دو سال يك‌بار در شهر بيت‌المقدس برگزار شود و حتي براي آن يك دبيرخانه يا كميتة دايمي در نظر گرفته‌شده بود، ديگر هيچ‌گاه تكرار نشد و تشكيلات آن نيز بعد از تبعيد حاج ‌امين الحسيني از بيت‌المقدس در سال 1316.ش/ 1937.م از هم پاشيد.[xxx]

احساسات ضد‌صهيونيستي در ميان مسلمين هند، از آن روزگار تاكنون، كمابيش موجوديت خود را حفظ كرده است و ‌‌گاه در مواقع حساس، همچون آتشفشاني فوران مي‌كند. بنابراين زماني كه موشه‌ دايان (وزير دفاع مشهور اسرائيل در جنگ شش‌روزة اعراب و اسرائيل) در اوت 1977 از موراجي دساي، نخست‌وزير وقت هند، درخواست كرد بين دو كشور هند و اسرائيل روابط كامل سياسي برقرار شود، دساي با اشاره به همين احساسات ضدصهيونيستي در ميان مسلمانان هند گفت: هشتادميليون مسلماني كه در هندوستان زندگي مي‌كنند، مانعي در راه تحقق رؤياهاي ما و شما هستند.[xxxi]

پس از تاسيس پاكستان (1947.م) نيز اين كشور نوبنياد اسلامي مركز ابراز احساسات پرشور مسلمانان برضد صهيونيسم در شبه‌قاره گرديد. نماينده پاكستان در جلسه مجمع عمومي سازمان ملل (نوامبر 1947) همراه با نمايندگان كشورهاي عربي (و نيز هند) بر ضد لايحة تقسيم فلسطين و تشكيل دولت اسرائيل در بخشي از ‌آن سرزمين هم‌آوا شد و براي قانع‌ساختن نمايندگان ديگر كشورها نسبت به ظالمانه‌بودن لايحة مزبور، فعاليتي شايان انجام داد (هر چند تلاش مخالفان اسرائيل، بر اثر فشار شديد‌ امريكا به نفع صهيونيسم بر سازمان ملل، به جايي نرسيد و قدس‌ شريف تجزيه گشت تا اجزاي ديگر آن نيز به‌تدريج از سوي اژدهاي صهيون بلعيده شوند.)[xxxii] سپس در جمادي‌الاولي1371.ق/1952.م نخستين كنفرانس اسلامي در كراچي (پايتخت آن‌روز پاكستان) به رياست حاج‌امين الحسيني تشكيل يافت و شخصيتها و گروههاي مبارز از سي‌وشش كشور اسلامي در آن شركت جستند و دربارة مشكلات جهان اسلام، به‌ويژه اسارت قدس شريف در چنگال صهيونيسم، به تبادل نظر پرداختند.[xxxiii] از جمله شخصيتهاي برجسته‌اي كه در اين كنفرانس شركت داشت، مصلح نامدار شيعه مرحوم آيت‌الله شيخ ‌محمد‌حسين آل كاشف‌الغطاء بود كه خطبة بلند و غراي او در كنفرانس، علاوه بر پخش از راديو پاكستان، به‌طورمستقل نيز انتشار يافت.[xxxiv] (مرحوم‌كاشف‌الغطاء بيش از بيست سال پيش از اين تاريخ، امامت نماز جماعت را در مراسم افتتاح كنگرة عمومي جهان اسلام ــ قدس، 1350.ق/1931.م ‌ــ بر عهده داشت و سخنان آتشين وي كه پس از نماز جماعت مزبور در مسجد‌ اقصا در حضور صدوپنجاه نماينده از كشورهاي اسلامي و بيست‌هزار تن جمعيت نمازگزار ايراد شد، شوري عظيم در دل شنوندگان ايجاد كرد.)[xxxv]

كنگرة كراچي جلوه‌اي از ستيز سازش‌ناپذير امت اسلام با استعمار و صهيونيسم را به نمايش گذاشت و نشان داد كه پاكستان، به عنوان نقطة تمركز و تجمع مسلمانان شبه‌قاره، مانع بلكه خطر بزرگي براي موجوديت اسرائيل و مطامع و منافع آن در جهان و منطقه است. محمد محمود صواف (رهبر اخوان‌المسلمين عراق و رئيس جمعيت آزادي فلسطين در آن كشور) ــ كه خود در كنفرانس حضور داشت ــ احساسات چشمگير و تكان‌دهندة عشاير مسلمان پاتان (در شمال پاكستان و شرق افغانستان) را به‌خوبي ترسيم كرده است.[xxxvi]

سابقة احساسات و مبارزات ضد صهيونيستي در ميان مسلمين شبه‌قاره (كه با همدلي و تاييد امثال گاندي همراه بود) و تداوم، بلكه تشديد آن احساسات و مبارزات در كشور اسلامي پاكستان (كه در قالب برگزاري اين‌گونه كنفرانسها ابراز مي‌شد)، زنگهاي خطر را براي صهيونيسم جهاني و حكام تل‌آويو به صدا درآورد و سبب شد اولياي دولت اسرائيل، براي دستيابي به مطامع خويش در شبه‌قاره و نيز محو و نابودي (!) قدرت اسلام در هند و پاكستان، با جديت تمام دست به كار شوند و دست به برنامه‌ريزيها و سرمايه‌گذاريهاي وسيع شيطاني زنند. قبلا سخن مايركاهانا، خاخام يهودي، را دربارة همكاري هند و اسرائيل بر ضد تسليحات هسته‌اي پاكستان نقل كرديم و تحرك سرويسهاي جاسوسي اسرائيل را در منطقة كشمير و در مجاورت تاسيسات هسته‌اي مزبور ديديم. شواهد در اين زمينه بسيار است. مالك‌بن‌نبي، نويسندة انديشمند و مبارز الجزايري، نقل مي‌كند كه يكي از زعماي صهيونيسم در سال 1378.ق/ 1958.م گفته است: «واجب است بين هند و اسرائيل روابط مستحكمي ايجاد شود تا شكوه و شوكت اسلام را نابود سازيم.» وي پس از نقل مطلب بالا مي‌افزايد: «معناي روشن اين حرف آن است كه آتش جنگ بين دو دولت هند و پاكستان روشن گردد.»[xxxvii]

تفصيل جملة كوتاه بالا را مي‌توان در سخنراني بن‌گوريون (نخست‌وزير مشهور اسرائيل) پس از جنگ شش‌روزة اعراب و اسرائيل (ژوئن 1967) باز جست كه در دانشگاه سوربن پاريس ايراد شده و هفته‌نامة صهيونيستي جويش كرونيل (لندن، 9 اوت 1967 م) آن را درج كرده است. بن‌گوريون در بخشي از نطق خويش مي‌گويد: «جنبش جهاني صهيونيسم بر خود واجب مي‌بيند از خطري كه در وجود دولت پاكستان (نسبت به اسرائيل) نهفته است، غفلت نورزد و براين‌اساس، پاكستان را نخستين هدف حملة خود تلقي مي‌كند؛ زيرا اين دولت اسلامي، موجوديت و كيان ما را تهديد مي‌نمايد و مردم پاكستان، مخالف يهود و دوست اعرابند و خطر دوستي با اعراب، براي ما به‌مراتب بيشتر از خطر خود اعراب است؛ بدين جهت مهمترين وظيفه ضروري جهان صهيونيسم، امروزه شروع اقدامات بر ضد دولت پاكستان است.» وي مي‌افزايد: «ازآنجاكه سكان [ساكنان] شبه‌قاره هند، هندو مذهب بوده و قلوب آنان به علت حوادث تاريخي گذشته، سرشار از كينه نسبت به مسلمين است، به زعم ما هندوستان بهترين پايگاهي است كه مي‌توانيم از آنجا عمليات بر ضد پاكستان را رهبري و هدايت كنيم؛ بنابراين ضروري است كه اين پايگاه را در اختيار گرفته و از طريق آن، ضربات مرگبار خويش را به شكل مخفي و نامرئي بر پاكستانيها ــ اين دشمنان يهود و صهيونيسم ــ وارد سازيم.»

اظهارات هرتز، دانشمند يهودي، نيز مؤيد گفتار بن‌گوريون است. هرتز مي‌گويد: «ارتش پاكستان، در دل، علاقه شديد به پيامبر اسلام دارد و اين امر، مايه تقويت روابط بين اعراب و پاكستان بوده و در نتيجه خطر عظيمي براي جهان صهيونيسم دربردارد و سنگ بزرگي در راه توسعه اسرائيل به شمار مي‌رود؛ بنابراين براي يهوديان ضرورت حياتي وجود دارد كه چگونه اين علاقه قلبي به پيامبر اسلام را، با استفاده از وسايل گوناگون، نابود سازند.»[xxxviii] (با وقوع انقلاب اسلامي در ايران و تبديل اين كشور به ام‌القراي جهان اسلام، پيدا است كه لبة تيز هجمة صهيونيسم، متوجه ايران اسلامي و تشيع اثنا‌عشري شده و اين مذهب و ملت بزرگ، در نوك پيكان توطئه‌ها و تجاوزهاي يادشده قرار گرفته است.)

راهي كه صهيونيسم جهاني و حكومت اسرائيل براي پيشبرد مقاصد خويش در شبه‌قاره در پيش گرفت، عبارت بود از: گسترش روز‌افزون روابط و همكاري با هند در شئون مختلف سياسي، اجتماعي، اقتصادي، نظامي، صنعتي و فرهنگي؛ اعزام ديپلماتهاي بسيار ورزيده به كنسولگري اسرائيل در بمبئي (و بعدها سفارتخانة آن كشور در دهلي نو) و تبديل آنها به مركز توطئه و برنامه‌ريزي دقيق و پيچيده بر ضد اسلام و مسلمين در سراسر شبه‌قاره؛ مسافرتهاي سري و‌ آشكار سياستمداران و نظاميان برجستة اسرائيلي به نقاط گوناگون هند براي گفت‌‌وگو و معامله با رجال سياسي، گروهها و شخصيتهاي ذي‌نفوذ اجتماعي آن كشور، به‌ويژه تماس با گروهها و احزاب افراطي هندو و تحريك و تحريض و تجهيز آنان بر ضد مسلمانان هند و پاكستان؛[xxxix] و بالاخره سازماندهي و تقويت فكري و مالي گروهها و انجمنهاي يهودي هندي و كمك به جمعيتهاي هوادار اسرائيل (در ميان هندوها و سيك‌ها) كه نقش «ستون پنجم» و گاه «اسب‌ ‌ترواي» صهيونيسم را بازي مي‌كنند.

 

هندوئيسم افراطي، اسب ترواي صهيونيسم در هند

يهوشوا تريكور (كنسول در بمبئي، كه قبلا كنسول آن كشور در لس‌آنجلس بوده است) در 1975.م اظهار داشت: حكومت مهاراشترا كه مركز آن بمبئي است، مساعدت زيادي به اسرائيل نشان داده است؛ و نيز گفت: هندوها ــ عموما ــ دوستي بسياري از خود بروز مي‌دهند.[xl]

انتخاب كنسولگري اسرائيل در بمبئي، حاكم‌نشين فعلي ايالت مهاراشترا (كه مقر و مركز هندوهاي افراطي است) خود نشانگر توجه و عنايت خاصي است كه صهيونيسم  به سوء‌استفاده از نيروها و احساسات اين گروه نشان مي‌دهد.

حزب جان‌سنگ (جنسنگها) كه حزبي افراطي و راست‌گرا با جهت‌گيريهاي شديد ضداسلامي در دهه‌هاي 1950 ــ 1970 بود و اعضاي خويش را از ميان هندوهاي متعصب برمي‌گزيد، پيشگام‌ترين حزب سياسي هند در ايجاد ارتباط با اسرائيل و حمايت از آن در سياست داخلي و خارجي هند بود. زعماي اين حزب بارها به اسرائيل سفر كرده و در آنجا از پذيرايي گرم دولت تل‌آويو بهره‌مند مي‌‌شدند و متقابلا هياتهاي اسرائيلي كه به هند مي‌آمدند، مورد استقبال اين حزب قرار مي‌‌گرفتند؛ براي نمونه اتال بيهاري واجپايي، رئيس حزب جان‌سنگ، در 1969 (يعني دو سال پس از جنگ شش‌روزة اعراب و اسرائيل) در رأس گروهي به اورشليم رفت و در آنجا با بسياري از افسران ارتش اسرائيل ديدار و دربارة جنگ خاورميانه گفت‌و‌گو كرد. وي در بازگشت گفت: آنچه ما در اسرائيل مشاهده كرديم، بيش‌ازهرچيزديگر ما را متقاعد ساخت كه اعراب بايد موجوديت اسرائيل را ــ به مثابة يك دولت و ملت ــ بر خود بقبولانند.[xli]

بلراج مدهوك، يكي از سران حزب جان‌سنگ، نيز طي سخناني كه در روزنامة تايمز آو اينديا (بمبئي، 25 ژوئن 1967) درج گرديد، با بزرگ‌جلوه‌دادن قدرت نظامي اسرائيل (در برابر اعراب) و نيز مبالغه درخصوص منافع اقتصادي و صنعتي‌اي كه به زعم او رابطه با اسرائيل براي كشور هند دربردارد، قبول دعوت جمهوري متحدة عربي (به رهبري عبدالناصر) از هند مبني بر قطع ارتباط با اسرائيل را به زيان مصالح ملي هند شمرد و بدين‌گونه سياست امثال نهرو و اينديرا گاندي در دوستي و جانبداري از ناصر را مورد طرد و انتقاد قرار داد. لازمة اين‌گونه حمايتها از اسرائيل، طبعا مخالفت با آرمان مردم فلسطين بود؛ بنابراين زماني‌كه عده‌اي از اعضاي سازمان آزاديبخش فلسطين (الفتح) پس از جنگ شش‌روزه از هند ديدار مي‌كردند، حزب جان‌سنگ كوشيد آنان را از هند بيرون راند؛ چنانكه نشرية المدينه (جده، 24 سپتامبر 1969) نوشت: «پنج‌تن از اعضاي حزب جان‌سنگ با نخست‌وزير (خانم اينديرا گاندي) تماس گرفته و اصرار ورزيدند كه بايستي اعضاي هيات فلسطين فوراً خاك هند را ترك گويند...»

حزب مزبور در سرمقالة نشرية ويكلي اُرگنايزر (دهلي‌نو، هيجدهم ژوئن 1967) موضع خويش بر ضد سياست اعراب در قبال اسرائيل را علني ساخته و چنين نوشت: «آشكار و مسلم است كه اسرائيل حتي به يك وجب از خاك اعراب طمع ندارد (!) و تنها خواهان صلح و همزيستي مسالمت‌آميز با همسايگان خويش است. اين، حق اسرائيل بود كه براي گشودن كانال سوئز ــ كه مصريها آن را بر روي كشتيهاي اسرائيلي بسته بودند ــ  اقدام كند... و بر اعراب لازم است كه موجوديت اسرائيل را به عنوان يك واقعيت استوار و پابرجا بپذيرند و بفهمند كه چگونه بايد با اين پديده، همزيستي مسالمت‌آميز داشته باشد.»[xlii]

با اين‌گونه موضعگيريها، جاي شگفتي نيست اگر مي‌بينيم كنسولگري اسرائيل در بمبئي، آغوش خود را به روي حزب تندرو، راست‌گرا و ضداسلامي جان‌سنگ، مي‌گشايد و در فعاليتهاي انتخاباتي، به كساني چون بلراج مدهوك (نخستين رئيس حزب جان‌سنگ)، رنجيت‌ سينگ (كارشناس حزب مزبور در امور دفاع و رئيس كميسيون دفاع در مجلس شوراي هند) و نيرانجان فارما (عضو همان حزب در مجلس سناي هند) و نيز به اعضاي گروههاي افراطي نظير بركاش فيرشاستري (زعيم جناح بي.ك.دي در مجلس شوراي ملّي به زعامت آريا ساماج) كمك مالي مي‌دهد[xliii] و حتي به نوشته نشريه ندائي ملت (لاهور، ششم ژوئن 1970)، اعضاي حزب جان‌سنگ و سيواك‌سنگ در اسرائيل آموزش نظامي مي‌بينند؛ چنانكه حزب جاناتا (بي.جي.پي) نيز كه خلف فكري حزب جان‌سنگ است، در ارتباط با اسرائيل و ضديت با اسلام، امروزه‌ دقيقا همان راه ‌جان‌سنگ را تعقيب مي‌كند و پرچمدار حمايت از توسعه روابط با رژيم صهيونيستي است.

نگاهي به روزشمار روابط هند و اسرائيل در پنجاه‌واند سال پس از استقلال، مؤيد نكات ياد شده‌است.

 

صهيونيسم در هند چه مي‌گويد؟

باري، صهيونيسم در هند به دنبال نفوذ در تار و پود سياست، اقتصاد، فرهنگ و ارتش هند بوده است و از اين راه، اهداف شومي چون هضم و بلع هند و تبديل آن ديار به شمشيري خونين بر ضد جهان اسلام را تعقيب مي‌كند. به‌تعبيرروشن‌تر، به نظر مي‌رسد صهيونيسم جهاني، با استفاده از تجربيات تاريخي استعمار، مي‌خواهد همان راهي را برود و همان كاري را انجام دهد كه استعمارگران غربي ــ به‌ويژه امپرياليسم بريتانيا ــ انجام دادند.

صليبيون غرب، در طول جنگهاي صليبي، موفق نشدند به مقاصد خويش (اشغال ابدي قدس و نابودي مسلمين) نايل آيند و پس از مدتها جنگ و گريز، سرانجام ناگزير شدند بيت‌المقدس را دوباره به مجاهدان مسلمان وانهند و بيرون روند. راهي كه آنان بعدها در ادامة اين يورش شيطاني در پيش گرفتند، طريقي ديگر بود. پاپ آلكساندر ششم، در اواخر قرن پانزدهم ميلادي، شرق و غرب جهان را ميان دو قدرت مسيحي آن زمان، پرتغال و اسپانيا، تقسيم كرد (فرمان تقسيم) و شرق اسلامي براساس اين فرمان به استعمار پرتغال تعلّق يافت. پرتغاليها و در پي آنها اسپانياييها و فرانسويها و سپس انگليسيها، قاره آفريقا را دور زدند و از راه اقيانوس هند، در سواحل هندوستان گام نهادند و با تسخير شرق و جنوب آسيا، از دو سو (شمال درياي مديترانه و درياي هند و خليج‌فارس) جهان اسلام را محاصره كردند و به‌تدريج حلقة اين محاصره را، با اشغال و تصرف نظامي يا سياسيِ كرانه‌هاي دارالاسلام، تنگ و تنگ‌تر كردند؛ به‌عبارت‌ديگر هند، تبديل به سكو يا پايگاهي شد كه انگلستان از آنجا بر ممالك اسلامي همجوار (افغانستان، ايران، كشورهاي حاشية خليج فارس، يمن و...) چنگ مي‌انداخت و در كشورهاي دورتر نظير مصر و سودان و عثماني نيز دخالت مي‌كرد؛ بدين‌ترتيب صليبيها از در پشتي وارد شده و دشنه را از پهلو در پيكر اُمت اسلام نشاندند.

اسرائيل نيز اكنون با نفوذ در هند درصدد تجديد همان حملة گازانبري‌ است كه استعمار صليبي در قرون هيجدهم و نوزدهم از هند و اروپا بر ضد جهان اسلام انجام مي‌داد؛ بااين‌تفاوت‌كه در آن روزگار، صليب غرب، آشكار و مستقيم عمل مي‌كرد؛ ولي اينك كار را از راه جلودار خويش، اسرائيل، پيش مي‌برد؛ جلوداري كه در نقشه‌هاي بلند‌مدت خويش، خود نيز سوداي سلطة انحصاري بر هند و جهان را دارد!

در جريان نهضت آزادي هند در نيمة اول قرن بيستم، حمايت جدي مسلمانان شبه‌قاره از حقوق ملت فلسطين و همدلي پايدار گاندي با آنها، مانع بزرگي در راه پيشرفت مقاصد صهيونيسم در هند بود. پس از استقلال اين كشور جواهر لعل نهرو نيز ــ هرچند صراحت و قاطعيت گاندي را در اين راه نداشت و در اوايل حكومت خويش نيز نرمشهايي نشان داد و با اعتراف به موجوديت اسرائيل، راه را بر ايجاد كنسولگري اسرائيل در بمبئي گشود ــ چندان به صهيونيستها روي خوش نشان نداد. دوستي شديد وي با جمال عبدالناصر و جديتش در محكوم‌ساختن تجاوز مشترك انگليس ــ فرانسه و اسرائيل در 1956 به مصر،[xliv] همراه با نقشي كه در پي‌ريزي كنفرانس غيرمتعهد‌ها داشت، خطوط روشني است كه تاريخ در كارنامة زندگي سياسي نهرو ثبت كرده است. دختر وي ــ خانم اينديرا گاندي ــ هم در مدت طولاني حكومت خويش، در مجموع، سنگي در راه نفوذ واشنگتن و تل‌آويو به تاروپود سياست هند بود و در اواخر عمر حتي تا مرز قطع روابط با اسرائيل نيز پيش رفت (و به نظر مي‌رسد وجود همين سوابق در كارنامه نهرو و اينديرا، يكي از دلايل انتقام «سيا ــ موساد» از فرزندشان راجيو‌گاندي بود. بگذريم از اين‌كه قتل اينديرا نيز خاصه با نفوذ و تحريكات عمو سام در ميان سيك‌هاي افراطي، از اين زاويه قابل تامل و بررسي است).

ولي پس از خروج خانوادة نهرو از عرصة حكومت هند، بر حجم توطئه‌هاي صهيون جهت نفوذ در سياست آن كشور افزوده شد و اين گروه توطئه‌گر، خاصه با سوءاستفاده از خصومتهاي موجود در منطقه ميان هندوهاي افراطي با مسلمين، تلاش بسياري در كشاندن هند به تقابل با اسلام و (در اين ميانه) پيشبرد مطامع شوم خويش در شبه‌قاره دارد (و حتي چنين مي‌نمايد كه مي‌خواهد «امريكايي ديگر» را در آينده در هند بازسازي كند!)

 

صهيونيستها، دوستان وفاداري نيستند!

مطالعه و مداقه در تاريخ صهيونيسم و بررسي شيوه‌ها و شگردهاي شيطاني آنان در شرق و غرب جهان (به‌ويژه در دو قرن اخير) كاملا نشان مي‌دهد كه اين گروه «كم‌شمار، اما عقده‌ناك، سنگدل، محيل و جاه‌طلب» در يك قرن اخير، حتي با دشمنان خوني خويش نيز بارها وارد «معامله» و «سازش» شده‌اند. مغازله و تباني هرتزل (مغز متفكر مشهور آل صهيون) با امثال ايوان و. سيموني (يهودستيز بزرگ روسيه) و ويت (وزير دارايي معروف روس تزاري كه آرزويش ريختن يهوديان روسيه در درياي سياه بود) در تاريخ قيد شده است.[xlv] سازش مخفيانة آژانس يهود با رايش سوم (مبني‌براينكه عمال صهيونيسم، يعني انبوه يهوديان بي‌گناه را به گشتاپو لو داده و در ازاي اين خدمت! اجازة خروج از قلمرو هيتلر به سمت فلسطين را يابند!) مضبوط و مشهور تاريخ بوده و اسناد تكان‌دهندة آن به‌تازگي افشا شده است.[xlvi]

استفادة صهيونيستها از بريتانيا به شيوة چنگ‌اندازي تدريجي بر فلسطين، و سپس ترور مكرر افسران و نظاميان انگليسي در آستانة جنگ جهاني دوم (خصوصا پس از انتشار كتاب سفيد انگلستان، مارس 1939) از سوي شبه‌نظاميان صهيونيست در فلسطين و مصر و...[xlvii] از حافظة تاريخ قرن بيستم زدودني نيست و جنايتها و خيانتهايي كه يهوديان در طول نيم‌قرن اخير در برابر همين «امريكاي دوست و هم‌پيمان خود»! مرتكب شده‌اند[xlviii] و شرح حال آن‌دسته از ديپلماتهاي امريكايي يا انگليسي (كه نخست مداح و ثنا‌گوي صهيونها بوده و سپس با مشاهدة رفتار غيرانساني آنها با مردم فلسطين ــ و حتي دولتمردان انگليسي ــ از آل‌ صهيون به‌شدت دلگير و سرخورده شده و به انتقاد از اعمال و رفتار آنها پرداخته و درنتيجه به دست عناصر صهيونيست معزول يا مقتول شده‌اند)[xlix] خود كتابي مستقل مي‌طلبد؛ بگذريم كه اگر زمان نگارش چنين كتابي فرا رسد، پروندة ترور مرموز جان‌اف. كندي (رئيس‌جمهور اسبق امريكا) نيز بايد به عنوان يكي از قربانيان احتمالي توطئه صهيونيسم گشوده و خوانده شود![l]

با توجه به اين پيشينة سرشار از مكر، ريا، تجاوز، حق‌ناشناسي و خيانت، هيچ بعيد نيست كه برخي از ديپلماتهاي چرب‌زبان و دُژآهنگ اسرائيل، با برخي از ــ مثلا ــ دولتمردان (تندرو و افراطي) هند وارد گفت‌وگو شوند، با اين‌گونه استدلالات كه: «فكر نكنيد شما صرفا با مشتي معدود از مسلمانان در چند جاي هند روبرو هستيد؛ خير، شما يك‌ميليارد مسلمان دشمن داريد و براي درگيري با آنها نيازمند يك قدرت فوق‌العادة نظامي مجهز به تسليحات اتمي و هسته‌اي هستيد؛ افزون‌بر‌اين مشكلات اقتصادي و اجتماعي و ديگر مشكلات شما نيز بسيار است و بايد حل شود. بسيار خوب، ما هم با شما در ضديت با مسلمانان، وحدت نظر و اشتراك هدف داريم و مي‌توانيم در حدود اهداف و منافع مشترك با يكديگر همكاري كنيم. ما، هم شمشيرتان را ــ بر ضد دنيا ــ تيز مي‌كنيم و هم مشكلات اقتصاديتان را برطرف مي‌سازيم تا بتوانيد در مقابل مسلمانان كه سهل است در برابر دنيا نيز بايستيد. در مقابل، شما هم لطف كرده و اين پايگاهها را در اختيار ما بگذاريد. شما اين سياستها را اجرا كنيد»، آنان را فريب دهند و بعد، قول‌وقرارها و دست‌وپاكردن زمينه‌ها و روزنه‌هاي نفوذ در رده‌هاي بالاي حكومت هند و گاه ايجاد پاره‌اي بلواها در سياست داخلي و خارجي آن كشور براي وادارساختن و متقاعدكردن طرف به قبول و اجراي پيشنهاد‌ها و... هُلُمُّ جُرا! راهي كه در بسياري از جاها ـ همچون ايران عصر پهلوي دوم ــ رفته‌اند و سرانجام در برابر قيام اسلامي ملت، افسر و ديهيم همپيمانان خويش را با خواري و رسوايي بر باد داده‌اند (تجربة محمدرضا پهلوي)!

به‌راستي آيا اتحاد و همكاري با صهيونيسم به نفع هند است؟

براي يافتن پاسخ درست اين پرسش، بايد در پندار، گفتار و كردار اين جماعت در برابر ديگران كاملا دقت كرد و انديشة آنان دربارة ملل غيريهودي جهان و ميزان احترام و پايبندي‌شان به مصالح ملي كشورها را نيك به دست آورد.

متون يهودي از ملتهاي غيريهود، با عنوان «گوييم» (Goyem؛ جمع «گوي»: Goys) ياد مي‌كنند كه در زبان عبري، معاني گوناگوني چون دشمن جهاني، گوسفندان احمق و نجسها، كفار و مشركان دارد. اين تعبير، نشانگر آن است كه اين جماعت، با نظر حقد و حقارت به ديگران مي‌نگرند. طبق قوانين يهود، پايبندي به قوانين و اصول حكومت «گوييم» محدود است؛ براي مثال، يهوديان، مقررات گمرك و قوانين ارزي چنين حكومتي را نبايد اجرا كنند؛ درحالي‌كه در دولت يهود بايد افراد گوييم از همة قوانين پيروي كنند.

متاسفانه اين بينش نژادپرستانه، به بخشهايي از تورات تحريف‌شده كنوني نيز راه يافته است. در آية بيست‌وپنجم باب بيست‌وسوم حزقيال، گوشت نژاد آشوري، بابلي و كلداني، به گوشت خر تشبيه شده است و در سفر تثنيه (باب 14، آية 21) مي‌خوانيم: «گوشت مردار نخواهيد خورد. آن را به غريبه‌هاي شهر بده تا بخورند يا به اجنبي بفروش؛ زيرا كه تو قوم مقدس خدايي.»

تاييد اين معنا را مي‌توان در سفر لاويان (باب 25، آيات 44 ــ 46) بازجست كه مي‌گويد: «كودكان غريبه و بيگانگاني را كه در ميان شما زندگي مي‌كنند، خواهيد خريد و آنها را به عنوان ملك مطلق خود، براي فرزندان خود، ميراث باقي خواهيد گذاشت. فقط به برادرانتان، به بني اسرائيل، با خشونت تحكم و سروري نخواهيد كرد».

در «قبله» (از متون مقدس يهودي) هم خاطرنشان شده است: «ساير انسانها به تمام معني بي‌محتوا و از نژاد‌ پست هستند. آنها فقط براي خدمت به يهوديت زنده‌اند. آنان حيوانات حقيري هستند.»[li]

تجربه و تاريخ نشان مي‌دهد كه صهيونيسم بر پايه چنين آموزه‌هايي، مكار، قدرت‌طلب و پيمان‌شكن بار آمده و همواره نفع خويش را در زيان ملتها مي‌جويد. آنان درهمان‌حال كه به‌ظاهر با دولت و ملتي گرم مي‌‌گيرند، با دشمنان آنان نيز تماس برقرار مي‌كنند، اسرار آنان را به ديگران مي‌فروشند و از پشت به آنها خنجر مي‌زنند.

ژنرال كار فون هورن، سرپرست نيروهاي حافظ صلح سازمان ملل در فلسطين بين سال‌هاي 1958 ــ 1963، اظهار داشت كه او و افراد تحت امرش از قدرت شگرف اسرائيل بر «اختراع اكاذيب و وارونه‌جلوه‌دادن حقايق و سرهم‌كردن داستانهاي دروغ و به‌كارگيري انواع و اقسام وسايل براي كاشتن دروغ در اذهان مردم اسرائيل و مؤيدين اسرائيل در امريكا و جهان» گيج و منگ شده‌اند و افزود: «در سراسر زندگيم باور نمي‌كنم روي كرة زمين انساني را همچون يك فرد اسرائيلي ديده باشم كه اين‌گونه در تحريف حقيقت و به‌كارگيري آن در طريق پيشبرد مصالح خويش وارد و خبره باشد!»[lii]

چاره‌اي هم نيست، وقتي كه يك جمعيتي حركت و حكومت خويش را از آغاز بر پاية دروغ و تزوير بنا كند، ناگزير در بقاي آن نيز بايد از راه شناكردن و غوطه‌‌خوردن در درياي نيرنگ و خيانت، خود را به ساحل مقصود برساند!

 

ردّ‌پاي موساد در ترور راجيو گاندي

چرا راه دور برويم؟ نقش مرموز موساد اسرائيل در ترور دو نخست‌وزير مشهور هند (اينديرا گاندي و راجيو گاندي) زمينة خوبي براي تحقيق در اين امر است.

نشرية پر تيراژ هندي «اشتراسها»، چندي پس از ترور راجيو، مقاله‌اي به قلم آقاي بهوبند راكومار در صفحات خود درج كرد كه حاوي نكات عبرت‌انگيزي درباره روابط و همكاريهاي ميان سازمانهاي اطلاعاتي هند و اسرائيل و خدعه‌ها و خيانتهاي اسرائيل به دوستان خويش در جهان بود.

راكومار، ضمن اشاره به روابط گسترده و روز‌افزون هند با اسرائيل در شئون مختلف سياسي، اقتصادي، نظامي و اطلاعاتي، دولت هند را از اعتماد مطلق و كوركورانه به عناصر اسرائيلي برحذر داشته و به اين مناسبت، مواردي از دودوزه‌بازي و نفاق اسرائيليها با دوستان و همپيمانان خويش (نظير امريكا و سريلانكا) را افشا كرده است. راكومار خاطرنشان مي‌سازد: «سازمانهاي جاسوسي و اطلاعاتي هند همواره در اين اشتباه به سر مي‌برند كه سركوب تروريسم در هند جز با كمك‌گيري از اسرائيل ممكن نيست؛ بنابراين تعدادي از افسران اطلاعات و امنيت هند به رياست آشوك تندن به اسرائيل رفته‌اند و وحشتناك اين است كه اين سفر، سه هفته پس از ترور اسحاق رابين، نخست‌وزير اسرائيل، صورت مي‌گيرد؛ درحالي‌كه ترور مزبور نشان داد كه سازمان اطلاعاتي اسرائيل (موساد) به رغم دبدبه و كبكبه‌اي كه در جهان دارد، چگونه در محافظت از جان مقام بسيار مهمي همچون رئيس‌الوزراي آن كشور، ضعف از خود نشان داده است. منابع موثق حاكي است كه رئيس سازمان اطلاعات هند براي تربيت كماندو و برقراري امنيت در كشور (به‌ويژه سركوبي مجاهدان كشمير) از كارشناسان اسرائيلي مدد جسته‌ است. ما هنديها، همواره در گشودن باب دوستي به روي ديگران و واگذاري امور خود به آنان، طريق افراط مي‌پوييم. اوايل امر، چندي دم از برادري هنديها و چينيها زديم تااينكه با تجاوز چينيها به مرزهاي هند غافلگير شديم! سپس گفتيم هند و روسيه برادرند... و اينك نيز اسرائيل درب خانه‌مان را مي‌كوبد تا درها را چهارطاق به رويش بگشاييم! بين ما و اسرائيليها معاهدات زيادي (حتي بر سر خريد تسليحات نيروي هوايي) بسته شده و گفته مي‌شود كه قرار است از تجربيات آنان در امور مشتركي كه به سود هر دو كشور است، استفاده شود؛ اما ترس اين است كه در نهايت امر، تنها يك كشور ــ آن هم اسرائيل ــ از اين معاهدات سود ببرد؛ چنانكه ويليام كيسي، مدير پيشين سيا، اعتراف كرد كه پيمان امريكا و اسرائيل در تبادل اطلاعات سري‌، تنها به نفع اسرائيل تمام شد.»

راكومار در توضيح مطلب اخير مي‌نويسد:

«روابط امريكا و اسرائيل، از آغاز تاسيس دولت صهيونيستي همواره روابطي بسيار محكم بوده و اين دو كشور از ديرزمان در مسائل امنيتي و اسرار نظامي با يكديگر تبادل اطلاعات داشته‌اند. اين همكاري در زمان رياست ويليام كيسي به اوج خود رسيد و اسرائيليها از تصاوير ماهواره‌اي و ديگر معلومات دقيق و سري امريكا بهرة بسيار بردند و آنها را درجهت حفظ برتري خويش نسبت به اعراب و سلطه بر آنان به كار گرفتند.»

اما پس از چندي، قضية بولارد در سال 1986 پيش آمد و معلوم شد كه بولارد در مقام كارمند بخش مربوط به اطلاعات سري نيروي دريايي امريكا، با اخذ رشوه از اسرائيليها (صدهزار دلار به بولارد، پنجاه‌هزار دلار به همسر بولارد) اطلاعات سري بسياري را به اسرائيل فروخته كه ازآن‌جمله اطلاعات درباره مركز تاسيسات اتمي پاكستان در كوهات بوده است.

همچنين ويليام كيسي دريافت كه اسرائيل به‌رغم كسب اطلاعات سري ارزشمند از امريكا، از دادن اطلاعات سري مطلوب امريكا به اين كشور دريغ مي‌ورزد؛ به‌عنوان‌مثال باآنكه جمعي از كارشناسان برجسته‌اش را به لبنان و سوريه فرستاده است، در ارسال اطلاعات مورد نياز امريكا دربارة اين مناطق، اما و اگر مي‌‌كند. در اينجا بود كه ويليام كيسي در تصميم پيشين خود مبني بر ادامه همكاري فعال با موساد مردد شد.

سرگذشت همكاري اسرائيل با دولت سريلانكا نيز شاهد مثال خوب ديگري بر مدعاي ما است. سريلانكا در سال 1978 از برخي كشورها ــ و ازآن‌جمله اسرائيل ــ براي سركوبي شورشيان تاميل (ال.تي.تي) استمداد كرد. روابط سريلانكا با اسرائيل از سال 1970 قطع شده‌بود. در 1978 جمعي از افسران موساد اين پيشنهاد سريلانكا را پذيرفتند و سريلانكا به نيروهاي اسرائيلي اجازه داد وارد خاك آن كشور شوند. اسرائيليها در 1984 كلاسي گشوده و شروع به تربيت نظامي كادرهاي سريلانكايي كردند؛ همچنين اسلحه‌هايي در اختيار آن دولت نهادند. درعين‌حال كارشناسان موساد به‌طورهمزمان، با جنگجويان ال.تي.تي نيز محرمانه تماس گرفته و شروع به كار كردند! تااينكه پس از چندي يكي از عمال اسرائيل در كتاب خويش با عنوان By The Way of Deleption فاش كرد كه يكي از اعمال منافقانه و خدعه‌آميز اسرائيل آن است كه اسلحة زيادي را در اختيار قواي سنهالي (دولت سريلانكا) مي‌گذارد و درعين‌حال نيروهاي ال.تي.تي نيز از وي اسلحه دريافت مي‌كنند و با افشاي اين راز بود كه حكومت سريلانكا عوامل موساد را از خاك خويش بيرون راند.

پاورقی ها را در این آدرس ببینید:وبلاگ جنبش نرم افزاري

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/28ساعت 16:14  توسط سینا  | 

با سلام
:: شماره  39 مجله زمانه(www.zamaneh.info) ویژه نامه ای بسیار زیبا درباره صهیون پژوهی است که فهرست و سحن سردبیر را  با هم  می خوانیم:
دشمن شناسي-سردبير
پشت به جهان-گفتگو با شمس الدين رحماني
سفر صهيونيسم به هند-علي ابوالحسني (منذر)
يهوديت يوناني مآب-حسين کلباسي
تصرف با مهاجرت-حسين رفيع
از کار تا ليکود-داود راکي
شروع دو فاکتو-فاطمه نصرتي
جهاد اسلامي، جهاد يهودي-اصغر حيدري
نظريه مسيحيت صهيونيستي-مرتضي شيرودي
پروتکل هاي دانشوران صهيون-احمد دوست محمدي
جعل سرزمين-سعيد حسيني
فلسطين جايگزين اسرائيل-مهدي اميري
پيشگويي خاور ميانه-ترجمه علي گلمحمدي
اقتصاد ترکيه + امنيت اسرائيل-سخاوت رضازاده
کتابخانه تاريخ معاصر-زهرا کوليوند
خبر و نظر
چکيده انگليسي مقالات

دشمن‌شناسي

 طبق عادت فكر مي‌كنيم اگر دشمنانمان را به‌نام بشناسيم، پروسه «دشمن‌شناسي» درحد كامل صورت پذيرفته است. هر روز از رسانه‌ها و تريبونهاي مختلف، دشمنان اين مرزوبوم به‌نام معرفي مي‌شوند. مي‌توان ادعا كرد هيچ فرد‌ ايراني نيست كه واقف نباشد بدخواهان و كين‌ورزان كيان و آيين او كدام دولتها هستند؛ اما به‌نظر نمي‌رسد اغلب مردم، همپاي اين دريافت و آگاهي ابتدايي از دشمن، درخصوص علت و ماهيت دشمني اطلاع كافي داشته باشند. درواقع هركدام از آنها صرفا پاره و قسمتي از قضيه را درك كرده‌اند، مثلا مي‌دانند كه ايالات‌متحده، انگليس و يا رژيم صهيونيستي با ايران، مردم ايران و نيز با نظام اسلامي برآمده از بطن انقلاب مردمي آن سر ناسازگاري دارند و مي‌خواهند استقلال ما را از بين ببرند و رژيم صهيونيستي در تقابل كامل و آشكار با نظام اسلامي قرار دارد. تهديدهاي عيني اسرائيل عليه جمهوري اسلامي آشكارتر از آن هستند كه بر كسي پوشيده بمانند. اين سطح از آگاهي، عام و خاص را به‌يكسان شامل مي‌شود اما به‌راستي از تمامي طيفهاي جامعه، اعم از تحصيلكرده يا مردم عادي، چه تعداد افراد را مي‌توان برشمرد كه درحد مطلوب واقف باشند كه چرا اين رژيمها به تقابل با ما برخاسته‌اند؟ چرا كشورهاي ديگري نظير چين، اتريش، عربستان و... با ما دشمن نيستند؟ بدون‌شك افراد معدودي را مي‌توان يافت كه قادر به پاسخگويي مطلوب به اين پرسشهاي بنيادين و بسيار تعيين‌كننده باشند. اين در حالي است كه اگر محافل آكادميك، مطبوعات، مراكز سياسي، احزاب و... به وظيفه خود در معرفي اين دشمنان و علت واقعي دشمني آنها، به‌درستي عمل كنند و صرفا به ذكر پاره‌اي علل كليشه‌اي و سطحي اكتفا ننمايند، مطمئنا مردم هوشمند، ميهن‌دوست و دين‌مدار ايران نه‌تنها با علم به مسائل سياست خارجي و امنيت ملي هرچه بيشتر در مقابل دشمنان هوشيار خواهند بود، بلكه هرگز كوچكترين تزلزلي درخصوص حمايت از نظام اسلامي در برابر دشمنان آن به خود راه نخواهند داد. واقعيت آن است كه متوليان امر ازآنجاكه به تبع دسترسي به اطلاعات همه‌جانبه و محرمانه درباره دشمنان انقلاب و ايران، درخصوص قطعي‌بودن كينه‌ورزي عميق آنان نسبت به ايران و ايرانيان، آگاه و مطمئن هستند، اين تلقي در آنان كارگر مي‌شود كه شناخت آنان به‌تنهايي از جانب همه‌ كافي است و بنا به انتظار اعتمادطلبي، گاه از تشريح و تبيين مسائل و از تلاش براي تسري‌دادن آگاهي كافي به بطن جامعه غفلت ورزيده مي‌شود. دراين‌كه مردم ايران به مسئولان نظام اعتماد دارند، شكي نيست اما به‌نظر مي‌رسد تشريح مسائل براي مردم، در جاي خود از اهميت خاصي برخوردار است. ازاين‌رو انتظار مي‌رود دانشگاهها، پژوهشگاهها و ساير مراكز توليد علم و نظريه‌پردازي، حساسيت بيشتري به‌ مقوله سياست خارجي و امنيت ملي نشان دهند؛ ضمن‌آنكه اكنون پس از سپري‌شدن دوره حساس اوايل انقلاب، جنگ تحميلي و ساير بحرانها و در شرايطي كه كشور و نظام در دوره ثبات به سر مي‌برند، وقت و امكانات لازم براي «دشمن‌شناسي» بهينه، توام با حوصله و همه‌جانبه‌نگر حاصل شده است تا پس از حصول شناسايي كامل، اطلاعات به‌دست‌آمده در اختيار عموم جامعه ايراني نيز قرار گيرد. بي‌ترديد در اولويت‌بندي دشمن‌شناسي جمهوري اسلامي ايران، نظر به تهديدات مستقيم و غيرمستقيم رژيم اشغالگر قدس، اين رژيم در صدر موارد ضروري براي شناسايي قرار دارد. شناسايي دقيق اين رژيم صرفا در قالب تركيب «رژيم صهيونيستي» يا «رژيم اشغالگر قدس» ميسر نخواهد شد. مسلما مباني فكري و تاريخي ظهور اين رژيم اشغالگر كه با برخورداري از يك ماهيت خاص، تاكنون توانسته است در اغلب كشورها و نقاط جهان اسلام رخنه كند و قدرتهاي بين‌المللي و محافل متعدد جهاني را به حمايت از خود وادارد، جز با تامل، تعمق و كاوش دقيق، عميق و واقع‌بينانه ميسر نخواهد شد. اين رژيم از جنبه‌هاي مختلف اجتماعي، اقتصادي، سياسي و نظامي برخوردار است و لذا خنثي‌سازي سياستهاي تبليغي و پي‌بردن به ماهيت خطرناك آن، جز با وقوف به اين جنبه‌ها ميسر نخواهد شد. درهمين‌راستا سعي كرده‌ايم اين دشمن اصلي مردم و نظام جمهوري اسلامي و بلكه تهديد اصلي تمامي مسلمانان جهان را به بحث و بررسي گذاريم و از ابعاد مختلف و با نگاهي علمي و پژوهشي، آن را مورد مطالعه قرار دهيم. بي‌ترديد هر نظامي، برمبناي تفكر خاصي شكل مي‌گيرد و درخصوص اسرائيل بايد گفت اين رژيم از ايده بنيادگرايانه «صهيونيسم» نشأت گرفته است. ابعاد رژيم اسرائيل، به‌عنوان محصول و زاييده پديده صهيونيسم جهاني، هنوز به‌طوركامل مشخص نشده است. اين شماره ماهنامه، پروژه زايش اسرائيل از صهيونيسم و برخي مقولات كمتر پرداخته‌شده درخصوص رژيم صهيونيستي را با هدف «دشمن‌شناسي» بهتر، مورد بررسي قرار داده است و مجموعه پژوهشهايي را در اين زمينه در اختيارتان قرار مي‌دهد.

سردبير

 http://www.zamaneh.info/article_search.asp?category=7 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/01/18ساعت 19:41  توسط سینا  |