تبليغاتX
صهیون پژوه

صهیون پژوه

بررسی عملکردها ومبانی اندیشه اومانیسم مادیگرای صهیونیستی-یهودی/آرشیوموضوعی رافراموش نکنید/

مرور تاريخي رگباران یک اعتراض مدنی توسط گارد ملی دولتايالات متحده:
کشتار دانشجویان معترض به خطوط قرمز امریکا در "کنت استیت"

استفاده از ارتش امریکا در مقابله با دانشجویان دانشگاه "كنت استيت" که در اعتراض به جنگ ویتنام در ماه مه 1970 صورت گرفت و طی آن گارد ملی اوهایو دست به کشتار این دانشجویان زد، از جمله جنایاتی است که بعدها در تاریخ این کشور با نام حادثه "به رگبار بستن در کنت استیت" مشهور و در ذهن مردم امریکا به عنوان حادثه ای تلخ ثبت شد. این در حالی است که بررسی های خبرنگار رجانیوز حاکی از آن است که این سطح از خشونت در مقابله با یک اعتراض اجتماعی که شاید هر روز در همه کشورهای دنیا شاهد آن باشیم، از آن روی در امریکا به عنوان بزرگترین مدعی پیگیری حقوق بشر بکار گرفته شده است، که موضوع این اعتراض اجتماعی خطوط قرمز سیاست های کلان امریکا در آن برهه زمانی بوده است. سیاست‌های کلانی که مورد تایید نخبگان دو جریان عمده سیاسی امریکا بوده و همانا پیگری تمام قوای جنگ ویتنام را شامل می‌شده است.

به گزارش رجانیوز، ماجرای این برخورد خشن در کنت استیت از آنجا آغاز شد که در جریان حمله نیروهای امریکایی در بهار سال 1970به ویتنام جنوبی و مخفیگاه‌های نیروهای ویتنام شمالی در کامبوج، اعتراضات گسترده‌ای در آمریکا شکل گرفت. این اعتراض ها پس از آن جدی‌تر شد که ریچارد نیکسون، رئیس جمهور وقت امریکا در روز پنج شنبه 30 آوریل در نطقی تلویزیونی اعلام كرد كه نيروهاي آمريكايي به داخل كامبوديا پيشروي كرده و وارد جنگ سختي شده اند.

همین سخنان کافی بود تا 500 نفر از دانشجویان دانشگاه کنت استیت را در روز جمعه 1 مه در این دانشگاه گرد هم بیاورد. این دانشجویان در تجمع اعتراضی خود شعارهایی علیه ریچارد نیکسون که در سال 1368 با وعده پایان جنگ ویتنام به قدرت رسیده بود سر دادند.

اما این ابتدای اعتراض بود چراکه در روز شنبه ،2 مه در ساعت 10 گارد ملي اوهايو به هزاران دانشجوي معترض حمله ور شده و به آنها آتش گشود. سربازان در این هجوم با استفاده از سر نيزه دو نفر را زخمي كردند و شمار زيادي از دانشجويان را دستگير و روانه زندان كردند و با استفاده از گاز اشك آور آنها را پراكنده كردند.

این اعتراضات در روز بعد هم ادامه داشت چنانکه در روز يكشنبه،3 مه، حوالي ساعت 11 شمار زيادي از دانشجويان دوباره در محوطه دانشگاه اقدام به تظاهرات كردند اما پس از ساعاتی، گارد ملي اوهايو براي پراكنده كردن آنها اقدام به پرتاب گاز اشك آور كرد. دانشجويان نیز در واکنش به این اقدام در ميدان شهر خيابان لينكولن و خيابان اصلي با اميد گفتگو با شهردار به عنوان اعتصاب نشسته و خواهان جواب گويي مسوولان كاخ سفيد شدند، اما در همين حال به ناگاه شهردار ساتروم در شهر اعلام حكومت نظامي كرد. این موضوع سبب شد تعداد زيادي از دانشجويان با سرنيزه سربازان زخمي و مجروح شوند.

اوج این اعتراضات اما در روز دوشنبه 4 مه صورت گرفت. در آن روز دانشجويان در محوطه دانشگاه جمع شده و همانند روزهاي قبل مشغول اعتراض به سياست نيكسون بودند که گارد ملي اوهايو ابتدا با استفاده از سرنيزه تلاش کرد تا از این تجمع جلوگيري كند ولی پس از لحظاتی، گارد نظامي اقدام به شليك و قتل عام دانشجويان كرد و آنها را به رگبار بست. درپي اين اقدام خشونت آميز نيروهاي نظامي، 4 دانشجو كشته، بيش از 9 نفر به شدت مجروح و يك نفر نيز فلج شد.

این اعتراض با شلیک گلوله سربازان گارد ملی اوهایو به بيش از ۲۰۰۰ دانشجوی معترض به طرزی فجیع خاتمه یافت. این واقعه، موجب اغتشاشات و اعتصابات گسترده در بسیاری از دانشگاه‌های آمریکا و بين مردم آمريكا شد.

اما به نظر می‌رسد علت بکار بردن این سطح از خشونت در این اعتراض اجتماعی ساده از آن روی اتفاق افتاد که جنگ ویتنام به عنوان خط قرمز دولت وقت امریکا شناخته می‌شد. در سال‌های بعد نیز شاهد چنین اعتراضاتی به اصول ومبانی حکومت امریکا و خطوط قرمز آن در رسانه‌های امریکا نبوده‌ایم چنانکه در جریان جنگ عراق نیز هر دو حزب دموکرات و جمهوریخواه با تمام توان از این جنگ حمایت کردند، هر چند این حمایت در دور دوم ریاست جمهوری بوش به دلایلی از سوی حزب دموکرات تبدیل به انتقاداتی شد که سرانجام به روی کار آمدن باراک اوباما منجر شد.
به نظر می‌رسد حکومت امریکا با وجود تبلیغات گسترده‌ای که برای مطرح شدن به عنوان یگانه حامی حقوق بشر بکار گرفته است، به هیچ روی تاب حتی یک اعتراض دانشجویی را نسبت به سیاست‌های کلان خود که مورد تایید نخبگان دموکرات و جمهوریخواه قرار گرفته است نداشته باشد، حقیقتی که نمونه آنرا در ماجرای کشتار کنت استیت به خوبی می‌توان شاهد بود.

این در حالی است که پس از اعتراضات مردمی به کشتار کنت استیت، عوامل این کشتار در دادگاهی صوری از اتهامات خود تبرئه شدند و در رسانه‌های امریکا نیز اسنادی مبنی بر تلاش نیکسون برای تبرئه آنها منتشر شد. اما این تنها تلاش برای مسکوت ماندن ماجرای کنت استیت نبود چنانکه امروز و با گذشت نزدیک به چهل سال از آن ماجرا، به دست آوردن کوچکترین مدرک و نشانه‌ای از این کشتار، حتی در دریای ژرف وب نیز امری بسیار دشوار است.

روز شمار قتل عام 4 مه دانشگاه كنت استيت يونيورسيتي:

پنج شنيه،30 آوريل:
نيكسون رئيس جمهور وقت آمريكا خطاب به مردم اعلام كرد كه نيروهاي آمريكايي به داخل كامبوديا پيشروي كرده و وارد جنگ سختي شده‌اند.

جمعه،1 مه:
در دانشگاه كنت استيت يونيورسيتي بيش از 500 دانشجو اقدام به تظاهرات عليه سياست‌هاي نيكسون كردند. همينكه دانشجويان معترض در حال پراكنده شدن بودند اعلام شد كه در روز 4 مه نيز به خاطر اعتراض مجدد بر حمله و لشكر كشي به ويتنام توسط نيكسون اعتراضی شکل خواهد گرفت.

شنبه ،2 مه:
در ساعت 10 گارد ملي اوهايو به هزاران دانشجوي معترض حمله ور شده و به آنها آتش گشوده سربازان با استفاده از سر نيزه دو نفر را زخمي كردند و شمار زيادي از دانشجويان را دستگير و روانه زندان كردند و با استفاده از گاز اشك آور آنها را پراكنده كردند.

يكشنبه،3 مه:
حوالي ساعت 11 شمار زيادي از دانشجويان دوباره در محوطه دانشگاه اقدام به تظاهرات كردند. با گذشت ساعاتی از این اعتراض، گارد ملي اوهايو براي پراكنده كردن آنها اقدام به پرتاب گاز اشك آور كرد. دانشجويان معترض نیز با حضور در ميدان شهر، خيابان لينكولن و خيابان اصلي با اميد گفتگو با شهردار به اعتصاب نشستند و خواهان جواب گويي مسوولان كاخ سفيد شدند، در همين حال بود كه شهردار ساتروم در شهر اعلام حكومت نظامي كرد. این امر باعث شد تعداد زيادي از دانشجويان با سرنيزه سربازان زخمي و مجروح شوند.

دوشنبه،4 مه:
قرار بود دانشجويان نزديكي ظهر دوباره اقدام به تظاهرات كنند. دانشجويان در محوطه دانشگاه جمع شده و به مانند روزهاي قبل به سياست نيكسون اعتراض كردند و گارد ملي اوهايو با استفاده از سرنيزه يكبار ديگر خواست كه از تجمع آنها جلوگيري كند. در همين حال گارد نظامي اقدام به شليك و قتل عام دانشجويان كرد و آنها رابه رگبار بست درپي اين اقدام خشونت آميز نيروهاي نظامي 9 دانشجو كشته و دهها دانشجوي ديگر به شدت زخمي شدند.
جفري گلين ميلر 20 ساله در دم به خاطر شليك به دهان كشته شد.
آليسون بي كروس 19 ساله بر اثر شليك بر سينه كشته شد.
ويليام ناكس 19 ساله بر اثر شليك به سينه كشته شد.
ساندرا لي 20 ساله بخاطر شليك به گردن كشته شد.
و دهها زخمي و مجروح ديگر.

اگر عکس ها باز نشد به این آدرس مراجعه کنید:www.rajanews.com/detail.asp?id=39539

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/22ساعت 1:7  توسط سینا  | 

چرا از مصباح و شاگردانش می‌ترسند؟

گروه سیاسی- هجمه ها به شخصیت آیت‌الله مصباح یزدی شاید از آن روز رنگ و بویی جدید به خود گرفت که استاد از تریبون نماز جمعه، باب نقد کژروی های فکری کسانی را گشود که سکولاریسم را تئوریزه می کردند و تساهل و تسامح را توسعه می دادند. از همان روزها بود که او هر بار به بهانه ای مورد هجمه طیف موسوم به اصلاح طلب قرار گرفت. گاهی "تئوریسین خشونت" لقبش دادند و گاهی او را "بی اعتقاد به خط امام" خواندند. اسلام سیاسی که او از آن سخن می گفت و مبانی که او تشریح می کرد، آن قدر در تضاد با اندیشه های وارداتی آن روزها بود که "آزادی بیان" هم نتواند آن را تحمل کند.

همان روزها و در رگبار اهانت ها بود که رهبر انقلاب در تجلیل از شخصیت آیت‌الله مصباح لب به سخن گشودند و فرمودند: «بنده نزدیک به چهل سال است که جناب آقای مصباح را می شناسم و به ایشان به عنوان یک فقیه، فیلسوف، متفکر و صاحب نظر در مسائل سیاسی اسلام ارادت قلبی دارم. اگر خداوند متعال به نسل کنونی ما این توفیق را نداد که از شخصیت هایی مانند علامه طباطبایی و شهید مطهری استفاده کند، اما به لطف خدا این شخصیت عزیز و عظیم القدر خلأ آن عزیزان را در زمان ما پر می کند.»

ایشان در سال 79 هم در جمع دانشجویان طرح ولایت به هجمه ها اشاره کردند و فرمودند: «این هجوم تبلیغاتی را که به شخصیت های برجسته، به انسان های والا و با اخلاق برجسته می کنند، اینها همه اش نشان دهنده اهداف و نیات دشمن است. یک نفر مثل جناب آقای مصباح که حقیقتا این شخصیت عزیز جزو شخصیت هایی است که همه دلسوزان اسلام و معارف اسلامی از اعماق دل بایستی قدردان و سپاسگزار این مرد عزیز باشند، مورد هجوم تبلیغاتی قرار می گیرند... حرف رسا و نافذ، منطق قوی و مستحکم هر جایی که باشد، آنجا را دشمن زود تشخیص می دهد، چون حسابگر است. دشمن آنجا را خوب می شناسد و به مقابله اش می آید. با مرحوم شهید مطهری هم همین جوری برخورد کردند.»

با این وجود اما اتهام زنی ها به شخصیت آیت‌الله مصباح و آنچه فرقه مصباحیه خوانده می شد، خاتمه نیافت و هر روز در قالبی جدید و با بهانه ای نو بروز پیدا کرد. در تازه ترین هجمه ها، سایت "آینده" طی مقاله ای با اشاره به سخنانی از استاد در خصوص کاستی های موجود در حوزه علوم انسانی، که پیش از این نیز توسط رهبر معظم انقلاب به عنوان ریشه های مشکلات و حوادث پس از انتخابات شناخته شده بود، با اتصاف صفت "تنگ نظری"به آیت الله مصباح یزدی نوشت: «باید خطاب به این جماعت پرمدعا گفت ضعف علمی شما و مراكزی كه تأسیس كردید و ناتوانی ها و تنگ نظری هایتان و عدم توانایی برای تربیت استاد نتوانسته است شما را به آنجا كه می خواستید برساند.»

این مقاله همچنین پرداختن به موضوع علوم انسانی غربی را که بارها در بیانات رهبر انقلاب در ماه های اخیر به آن پرداخته شده بود، آدرس غلط دادن خواند.

در این مقاله از یک سو مراکزی مورد اشاره قرار گرفته که با همت آیت‌الله مصباح راه اندازی شده اند، غافل از اینکه همین مراکز توسط امام راحل و مقام معظم رهبری از نظر مالی مورد پشتیبانی قرار گرفته اند و از سوی دیگر عزم محافل وابسته به استاد برای تحول در علوم انسانی و حرکت به سمت علم اسلامی، بی حاصل و شکست خورده لقب داده شده است. در عین حال طرح عناوینی نظیر "اقتصاد اسلامی" و "مدیریت اسلامی" هم "دشمن آفرین" دانسته شده است!

این در حالی است که تحول در علوم انسانی از مطالبات جدی رهبری طی سال های اخیر بوده و موسسه امام خمینی هم در این مسیر حرکت های قابل توجهی را آغاز کرده است. اگرچه تا حصول به مطلوب در این حوزه همچنان فاصله های جدی وجود دارد اما این به معنای شکست نبوده و نیست.

رهبر انقلاب در خصوص لزوم تحول در حوزه علوم انسانی فرموده بودند: «من درباره‌ى علوم انسانى گلايه‌اى از مجموعه‌هاى دانشگاهى كردم - بارها، اين اواخر هم همين جور - ما علوم انسانى‌مان بر مبادى و مبانى متعارض با مبانى قرآنى و اسلامى بنا شده است. علوم انسانى غرب مبتنى بر جهان‌بينى ديگرى است؛ مبتنى بر فهم ديگرى از عالم آفرينش است و غالباً مبتنى بر نگاه مادى است. خوب، اين نگاه، نگاه غلطى است؛ اين مبنا، مبناى غلطى است. اين علوم انسانى را ما به صورت ترجمه‌اى، بدون اينكه هيچگونه فكر تحقيقىِ اسلامى را اجازه بدهيم در آن راه پيدا كند، مي آوريم تو دانشگاه‌هاى خودمان و در بخشهاى مختلف اينها را تعليم ميدهيم؛ در حالى كه ريشه و پايه و اساس علوم انسانى را در قرآن بايد پيدا كرد.»

تاسیس موسسه "در راه حق" که در همین خط سیر معنا پیدا می کرد، از همان آغاز مورد پشتیبانی و حمایت امام راحل قرار گرفت. حجت الاسلام رحيميان پیشتر با اشاره به این موضوع گفته بود:«امام(ره) نسبت به تاسيس برخي مدارس و مؤسسان برخورد منفي داشتند، مثلاً در قبال پيشنهادي كه از سوي آقاي منتظري خدمت امام(ره) نقل كردم كه امام(ره) ۱۰ ميليون تومان كمك كند تا يكي از مدارس توسعه يابد و سالن ساخته شود، امام(ره) نه تنها جواب مثبت ندادند بلكه چند بار تكرار كردند، "من خوف اين را دارم كه. . . " به شدت برخورد منفي كردند.»

با این همه و با وجود حساسیت هایی که امام داشتند و مخالفت هایی که حتی با پیشنهادات برخی مراجع تقلید صورت می گرفت، ایشان علاوه بر شهريه عمومي ای كه براي طلاب پرداخت مي كردند، هزينه و بودجه مؤسسه را هر ماه طي صدور چكي به نام آقاي مصباح پرداخت مي كردند كه اين مطلب حكايت از اطمينان كامل امام(ره) به عملكرد علمي و سيستم آموزشي آیت‌الله مصباح داشت.

در سال های بعد هم رهبر انقلاب ایشان را به عنوان رییس موسسه امام خمینی(ره) منصوب کردند. در حکم انتصاب ایشان در سال 1374 آمده است: «اکنون که بحمدلله موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(اعلی الله مقامه) در سایه تلاش پیگیر و موفق جنابعالی رسمیت یافته و به تصویب شورای عالی انقلاب فرهنگی رسیده است، جنابعالی را که از برکات ماندگار حوزه علمیه قم و از چهره های موصوف و معروف به علم و عمل و جد و ابتکار می باشید به ریاست و مدیریت این موسسه منصوب می کنم... با توجه به احاطه و نکته دانی آن جناب، خود را از توصیه به کارهای بایسته بی نیاز می دانم و شما و همه همکاران هوشمند و دلسوزتان را به لطف و هدایت و فضل مستمر پروردگار متعال می سپارم.»

مجموعه تلاش های آیت‌الله مصباح یزدی اساتید و شاگردان کثیری را برای انقلاب بر جای گذاشت. اساتیدی که بعضا تنها توفیق استفاده از محضر استاد را داشتند و اساتیدی که توفیق حضور در موسسه را در کارنامه خویش ثبت کرده اند. در ذیل به‌طور به برخی چهره های مرتبط با ایشان اشاره می شود:

حجت الاسلام و المسلمین غلامرضا فیاضی: وی از برجسته ترین اساتید فلسفه در ایران و صاحب نظریه جدید "عینیت وجود و ماهیت" است. وی همچنین از اعضای جامعه مدرسین حوزه علمیه قم و اساتید موسسه امام خمینی است.

حجت الاسلام و المسلمین سید محمود نبویان: از شاگردان برجسته آیت‌الله مصباح یزدی است که فاتح مناظرات تئوریک در دوران دوم خرداد با برخی عناصر مدعی روشنفکری بود، صاحب آثار متعددی در زمینه کلام جدید است از جمله "سروش مغالطات"، "نقدی بر صراط‎های مستقیم" و "علوم تجربى در عالم غرب".

حجت الاسلام و المسلمین محمود رجبی: وی که از فضلای عضو جامعه مدرسین و اساتید برجسته حوزه علمیه قم است، هم اکنون قائم مقام موسسه امام خمینی است.

حجت الاسلام و المسلمین مرتضی آقاتهرانی: پیش از آنکه دولت احمدی نژاد بر سر کار بیاید، دروس اخلاقش محل اجتماع علاقه مندان در شهر مقدس قم بود. او فوق لیسانس روانشناسی را از بنیاد باقرالعلوم گرفت و سپس در قالب یک گروه، با نظر آیت‌الله مصباح به همراه زن و فرزند عازم غرب شد. وی از دانشگاه مک گیل در مونترال مدرک فوق لیسانس عرفان گرفت. سپس به آمریکا مهاجرت کرد و در سال ۲۰۰۰ از دانشگاه ایالتی نیویورک در بینگهمتون با تزی با موضوع "درباره عرفان غیر نمادین ابن سینا"» مدرک فوق لیسانس فلسفه گرفت. او مسئولیت امامت جمعه و ادارة مؤسسه اسلامی نیویورک را هم به عهده داشت. با اخذ مدرک دکترای فلسفه عرفان، کار درسی اش در آنجا تمام شد و به قم بازگشت. مهاجرت او به غرب حدود هشت سال طول کشید (از سال ۱۳۷۱ تا ۱۳۷۹) آقاتهرانی بعد از روی کار آمدن دولت نهم، استاد اخلاق هیئت دولت لقب گرفت و از سوی مردم تهران هم به عنوان نماینده مجلس شورای اسلامی انتخاب شد.

از دیگر شاگردان آيت الله مصباح يزدي می توان به دکتر عباسعلى شاملى (استاديار مؤسسه آموزشى امام خمينى)، دکتر سيد احمد رهنمايى(معاون اطلاع رساني مؤسسه امام خمينى)، دکتر محمد فنايى اشكورى (استاديار مؤسسه آموزشى امام خمينى)، دکتر شمالى (استاديار مؤسسه آموزشى امام خمينى)، دکتر محمد جواد زارعان (رييس مرکز انتشارات مؤسسه امام خميني)، اکبر ميرسپاه (استاد دروس معارف قرآن)، سيد محمد غروى (مدير گروه روان شناسى مؤسسه امام خمينى)، مجتبی مصباح یزدی،علي مبشري (رييس دادگاه‏هاي انقلاب اسلامي تهران) اشاره کرد.

همچنین در میان اساتید و مدیران گروه‌های پژوهشی موسسه امام خمینی علاوه بر شاگردان طراز اول آیت‌الله مصباح، اساتیدی را می توان یافت كه در زمره شخصیت‌های صاحب‌نام سیاسی هستند. پرویز داوودی (معاون اول سابق رئیس‌جمهور – مدیر گروه اقتصاد)، منوچهر محمدی (معاون وزیر امور خارجه – مدیر گروه علوم سیاسی)، عباسعلی كدخدایی (سخنگوی شورای نگهبان – مدیر گروه حقوق)، سیدمحمد غروی (سخنگوی سابق و عضو شورای مركزی جامعه مدرسین – مدیر گروه روانشناسی)، غلامحسین الهام(سخنگوی سابق دولت و عضو شورای نگهبان) و اساتیدی نظیر ابراهیم فیاض وموسی نجفی از آن جمله اند.

گفتنی است در انتخابات نهم نیز که سرفصل بازگشت به گفتمان انقلاب و امام گشوده شد، آیت‌الله مصباح یزدی و شاگردان او حضوری موثر در عرصه سیاسی کشور داشتند؛ حضوری که البته طبیعی بود خشم برخی دیگر را به دنبال داشته باشد. همان زمان بیش از 60 نفر از شاگردان و همفكران آیت‌الله در حمایت از احمدی‌نژاد در دوره اول و دوم انتخابات ریاست جمهوری صادر كردند. مرتضی آقاتهرانی، سیداحمد رهنمایی، قاسم روانبخش، محمدناصر سقای‌بی‌ریا، علیرضا پناهیان، محمد فنایی نعمت‌سرا، محمود نمازی، حسین جلالی، محمدحسین برجیان، علی و مجتبی مصباح یزدی، محمود دهقانی، عبدالمجید اشكوری، اباالحسن حقانی، علی معصومی‌نیا، سیدمحمود نبویان، حمید كثیری، عبدالجواد ابراهیمی، محمدمهدی نادری، احمد و علی ابوترابی، حمید رسایی، احمد رهدار، اكبر میرسپاه و... از جمله این افراد بودند.

به نظر می‌رسد هجمه به استاد مصباح یزدی به قیمت تخطئه ضروریاتی نظیر تحول در علوم انسانی که از مطالبات رهبر انقلاب بوده و هست و بارها و بارها هم از طرف ایشان مورد تاکید واقع شده است، و نیز بهانه کردن مواردی از این دست پیام های روشنی را با خود به همراه دارد. کسانی که دم از اندیشه می زنند اما از اندیشه می هراسند، چاره ای جز این گونه مواجهه با او ندارند. روزی قتل های زنجیره ای را به او نسبت می دهند و روز دیگر از کانال مغلطه میان مشروعیت و مقبولیت نظام به تخطئه اش می نشینند. اتهام زنی هایی از این دست گواهی است بر فقدان پشتوانه ایدئولوژیک کافی برای بحث و مناظره در چارچوب منطق و دلیلی است بر ترس از تبیین درست و تام اندیشه اسلام و خط امام. منبع

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/22ساعت 1:2  توسط سینا  | 

بازخوانی بیانات رهبر انقلاب اسلامی
تئوریزه‌شدن مدل اسلامی؛ اصلی‏ترین مطالبه رهبري در دهه پیشرفت‌وعدالت

ورود به دهه چهارم انقلاب اسلامی هرچند از سویی نگرانی‌های تثبیت این شجره طیبه را در قلب دوستداران آن آرام کرده است، اما افقی بزرگتر و خطیرتر را در مقابل آنان گشوده است. افقی که نمی‌توان در توصیف آن تعبیری رساتر از "اداره جامعه با اندیشه دینی" و در یک کلام تولید "مدل اسلامی" اداره جامعه را بکار گرفت. در این میان به نظر می‌رسد رهبر معظم انقلاب اسلامی با نگاهی دور و بلند به این افق، مبنای این مدل را که همانا "عدالت و پیشرفت توامان" است، مبنای حرکت دهه چهارم انقلاب اسلامی قرار داده‌اند. در شرایط سیاست‌زده کنونی شاید بازخوانی همگانی این تعابیر که در بیانات معظم له بارها بدان اشاره شده است، آفت عمده دهه چهارم انقلاب اسلامی را که همانا تئوریزه شدن افق‌هایی مدرن برای آینده انقلاب اسلامی است خنثی کند. آفتی که جز با تبدیل شدن این تعابیر به گفتمانی فراگیر و اجتماعی امکان تحقق نخواهد داشت و هم اینک دامنگیر بسیاری از نخبگان جامعه نیز هست.

به گزارش رجانیوز، آخرین دیدار هیئت دولت با رهبر معظم انقلاب فرصتی بود تا رهبر انقلاب اسلامي بار دیگر بر ضرورت اهتمام مسئولین نظام برای تدوین «الگوی پیشرفت اسلامی» تأکید کنند.

ایشان ضمن تأکید بر لزوم طراحی مدل پیشرفت عدالت محور فرمودند: «يك نكته‌‌‌‌‌‌ى ديگر هم اينكه - كه قبلاً اشاره هم كردم - اين طراحى و تدوين الگوى پيشرفت اسلامى ايرانى، به نظر من در هيچ جائى جز دولت وجود ندارد. هر چه انسان فكر ميكند كه كجا اين كار را ميشود انجام داد، به نظر ميرسد تنها جائى كه ميتواند اين را انجام بدهد، همين دستگاه‌‌‌‌‌‌هاى دولتى است. واقعاً از افراد متفكر هم استفاده بشود و بنشينند الگوى پيشرفت را طراحى كنند. چون اين دهه، دهه‌‌‌‌‌‌ى پيشرفت و عدالت است.»

ایشان همچنین ضمن اشاره به اساسی بودن این اقدام فرمودند: «اين، نگاه كلانى خواهد بود به آينده‌‌‌‌‌‌ى كشور. و شما چهار سال فرصت داريد؛ اين چهار سال ميتواند يك پايه‌‌‌‌‌‌گذارى باشد كه هر كسى هم بعد از شما آمد، اين پايه‌‌‌‌‌‌گذارى شما راهنماى او باشد.»

رهبر انقلاب در تبیین این مبنا که بیشترین انحرافات از پایگاه الگوهای توسعه غربی به جهت گیری انقلاب تحمیل می شود، نیز در 25 اردیبهشت 1386 فرموده بودند: «ما حالا بايد براى شكستن اين طلسم فكر كنيم؛ كدام طلسم؟ اين طلسم كه كسى تصور كند كه پيشرفت كشور بايد لزوماً با الگوهاى غربى انجام بگيرد. اين وضعيت كاملاً خطرناكى براى كشور است. الگوهاى غربى با شرایط خودشان، با مبانى ذهنى خودشان، با اصول خودشان شكل پيدا كرده؛ به علاوه ناموفق بوده. بنده به طور قاطع اين را مي گويم: الگوى پيشرفت غربى، يك الگوى ناموفق است.»

یکی از مهمترین سخنرانی‌های رهبر انقلاب اسلامی در موضوع «مدل اسلامی اداره جامعه» در 27/2/1388  در دانشگاه کردستان ایراد شده است. ایشان در این جلسه به برخى از مختصات پيشرفت که مبین قواره‏ى كلى و نماى كلى‏اى پيشرفت در جمهوری اسلامی است، اشاره نموده‌اند. نظر به اهمیت این سخنرانی، رجانیوز متن کامل سخنرانی مذکور را برای استفاده و تامل بیشتر مخاطبان خود منتشر می‌کند: متن کامل این سخنان را درادامه حتما ببینید: 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/22ساعت 0:55  توسط سینا  | 

 ***صهیون پژوه: برخی مخاطبان وبلاگ، با در نظر نگرفتن واقعیات جهان معاصر و ندیدن و نشناختن الیگارشی آهنین و دیکتاتوری بورژوازی در کشورهای غربی، بدون دلیل واضح و مشخصی، ادعا می کنند در ایران آزادی نیست و ما هنوز خیلی مانده که به دموکراسی غرب برسیم. تعجب می کنم از اینکه دوستان واقعیت ها را در نظر نمی گیرند، در حالی که در ایران، جلوی رهبری با آزادی هر چه تمام تر از ایشان انتقادهای نابجا می شود و ایشان هم با بزرگواری برخورد می کنند و عکس رئیس جمهور را آتش می زنند و رئیس جمهور هم با بزرگواری رفتار می کند. همچنین، بیشترین فحاشی ها و حرف های نابجا در سایت ها و روزنامه ها به رئیس جمهور خدوم و شجاع می شود و باز هم دم می زنند که ازادی نیست...! این مقاله را کار می کنم تا شایدبرخی از خواب تحمیلی این رسانه های فریبکار وسایتهای بی انصاف برخیزند. 

***نويسنده اين مقاله را می شناسم. وی، در حال توسعه اين نوشته است. اسامي اين قربانيان نقد صهيونسم جنايتكار را تا حدود صد انديشمند جلو برده است. در صورتي كه بتوانم و نویسنده اجازه دهد، اين اسامي را به زودي در همين وبلاگ مي اورم... البته كه مي دانم تعداد انديشمندانی كه زير تيغ صهيونيسم و ليبرال دموكراسي در حال له شدن هستند، بسيار بيش از صد نفر مي باشد... و اين مطلب مشتي از خروار مي باشد.... از تمام دوستان وبلگ نویس هم می خواهم که کمک کنند این لیست کامل شود. شواهد خود را از کشورهای غربی و برخوردهای لابی قدرتمند صهیونیستی و لابی های سرمایه داری بیان بفرمائید تا به نام خودتان در این وبلاگ بازتاب داده شود. با تشکر از شما که در مقاله تامل می کنید...

**درهمین رابطه این لینکهاخواندنی هستند:دوسایت تجدیدنظرطلبان تاریخی: www.revisionists.comو www.vho.org

**محاکمه کمدین فرانسوی،به جرم واهی یهودیستیزی: به نقل ازوبلاگ:http://4palestine.blogfa.com/post-57.aspx 

** لیست نسبتا جامعی از دانشمندان تجدیدنظر طلب در تاریخ که توسط صهیونیست ها بارها  اذیت و آزار شده اند و اکنون برخی از آنها در کشورهای مدعی آزادی در غرب در زندان یا تبعید به سر می برند یا تحت تعقیب دستگاه های امنیتی جهان آزاد غرب هستند!! البته این مطلب به زبان انگلیسی است:  http://cinemazion.blogfa.com/cat-23.aspx

**برای مطالعه بیشتر راجع به هولوکاست ومخالفین ومنتقدین هولوکاست:http://www.zionism.blogfa.com/cat-27.aspx 

غرب؛ قتلگاه انديشه

افشاي اسامي حدود پنجاه  اندیشمند منتقد هولوکاست که در کشورهای مدعی آزادی غربی، مورد تهديد و آزار و شکنجه و محاکمه صهيونيسم و سیاست مدارن تابع صهیون قرار گرفته اند!!

بسم الله الرحمن الرحيم

- ولن ترضي عنك اليهود ولاالنصاري حتي تتبع ملتهم (سوره شریف بقره/ مبارکه120): یهود و مسحیت، هرگز از تو راضی نمی شوند مگر اینکه تابع آیین و روش انها  شوی...

-لتجدن اشد الناس عداوه للذين آمنوا اليهود و الذين اشركوا (سوره مبارکه مائده، آیه82) به تحقیق و حتما یهودیان و مشرکین را بدترین دشمنان مومنین خواهی یافت.

 مدتي پيش رسانه هاي غربي و غربزده به بهانه سخنان دكتر احمدي نژاد درباره واقعه هولوكاست (يهودي كشي آلمان هيتلري در جنگ جهاني دوم) و پيشنهاد عاقلانه و مدبرانه ایشان مبنی بر انتقال صهيونيست ها به كشورهاي اروپاييِ مدعي حمايت از حقوق يهوديان، تهاجم تبليغاتي گسترده اي را عليه رئيس جمهور كشورمان به راه انداختند.(براي نمونه روزنامه شرق مورخ 26/9/84  و سالنامه سال ۱۳۸۴ (صفحه سرانجام- سياست) به درج مصاحبه اي پرداخته كه با استناد به مصوبات دادگاه قرون وسطايي نورنبرگ، هولوكاست را مسلم پنداشته است! در حالي كه حتي بسياري از انديشمندان غربي هم به نقد اين ادعاهاي نادرست پرداخته اند!) شدت اين تهاجم به حدي بود كه بسياري از كساني كه ميزان نفوذ گسترده صهيونيسم بر غرب را نمي دانند، شگفت زده شدند.

انديشمندان قرباني نقد اسطوره هاي صهيونيستي

- سيل اين تهاجم را كه ديدم، به ياد انديشمند نامدار فرانسوي پروفسور رابرت فوريسون و كتاب زيبايش «اتاق هاي گاز در جنگ جهاني دوم، واقعيت يا افسانه » و«شيادي قرن بيستم» افتادم. اين پيرمرد دانشمند فرانسوي سال ها در زمينه هولوكاست كار علمي طاقت فرسايي انجام داده و بارها در خيابان هاي فرانسه مورد هجوم چماق به دستان صهيونيست قرار گرفته است. وي بيش از ده بار دادگاهي شده و به دليل پژوهش هاي محكم خود درباره يك موضوع  ممنوع! از استادي دانشگاه ليون در فرانسه محروم و ممنوع التدريس شده و به جزاي نقدي محكوم شده است. زماني مجله صبح با او مصاحبه كرده بود ولي پروفسور با حيرت و مظلوميت اصلاً باور نمي كرد حتي يك نشريه در جهان جرات داشته باشد حرف هاي او را بازتاب دهد. به درستي او را «تنهاترين متفكر فرانسه» نامگذاري كرده اند.[1]

 -او در تنهايي اش تنها نيست؛  بسيارند بزرگان انديشه ورزي كه در غرب پر از دموكراسي(!) به دليل انديشيدن درباره هولوكاست و تحقيق در تاريخ جنگ دوم جهاني به زندان، تبعيد و جريمه محكوم شده اند. پروفسور روژه گارودي يكي ديگر از اين انديشمندان آزاد انديش فرانسوي است؛ همو كه به دليل افشاي شش اسطوره تشكيل دهنده دولت اسراييل در كتاب «تاريخ يك ارتداد» محاكمه و محكوم شد؛ چرا كه انگاره ها را بت شكني كرده و در مورد خطوط قرمز غرب سخن گفته بود. او عليه جعل تاريخ توسط صهيونيست ها تحقيق كرد و اين جرم بسيار سنگين تر از آن بود كه مدرك معتبر دكترايش از سوربن و يا رياست 25 ساله اش بر مركز تحقيقات ماركسيستي حزب كمونيست فرانسه به وي كمكي كند.[2]

 -دكتر فردريك توبن، مورخ آلماني الاصل مقيم استراليا و مدير موسسه آدلايد در استراليا ، به دليل نقد و تحليل شيميايي و فيزيكي كوره هاي آدم سوزي و ردّ علمي وجود آن ها، چنان مورد اهانت، تحقير و محاكمه قرار گرفت كه تا سر حد  گرفتن پناهندگي سياسي از جمهوري اسلامي پيش رفت.[3]  در سال هاي اخير جمع بسياري از انديشمندان غربي به نقد اين اسطوره هاي تاريخي و صهيونيستي پرداخته و صد البته بسياري از آن ها محاكمه شده اند.

 -پروفسور «ياووس اوسوس» يكي از رهبران برجسته مسلمانان آلمان و دبيركل «اتحاديه راه اسلامي» در اروپا، که وادار به استعفا و كناره گيري از دانشگاه شد.«اوسوس» 46 ساله، متخصصcrystallization، استاد و قائم مقام دانشكده فني «روش هاي صنعتي» دانشگاه برمن آلمان، مدت 15 سال مشغول به تدريس و فعاليت علمي در اين دانشگاه بود. وي از چهار سال پيش به دليل ترويج ديدگاه هاي حضرت آيت الله خامنه اي، رهبر معظم انقلاب اسلامي و دفاع از مبارزان مسلمان لبنان و فلسطين تحت شديدترين حملات تبليغاتي رسانه ها و عناصر صهيونيستي در آلمان بود و هرگز حاضر نشد نسبت به حقوق پايمال شده مسلمانان در اروپا، آمريكا و خاورميانه سكوت كند ودر مقابل صهيونيست ها پخش «شبنامه»ها در دانشگاه و تماس هاي تلفني و انواع تهديدها عليه او و خانواده اش را با شدت دنبال کردند.[4]

 -ميشل آدام فرانسوي از آموزگاري خلع و با پنج فرزند در 57 سالگي از هر درآمدي محروم شد. اكنون حتي مقرري كمك هزينه دولتي را دريافت نمي كند.[5] 

-وينسنت رينوارد فرانسوي هم از شغل آموزشي خود در بخش دولتي اخراج و در نوامبر 1998 به دليل كمك به تهيه گزارش رودلف به سه ماه حبس و معادل 10000 فرانك جريمه نقدي محكوم شد و اكنون تحت قيموميت به سر مي برد.[6]

 -پاستور روژه پارمنتيرنيزبه دليل كمك به روژه گارودي در قضيه دادگاه او از حزب سوسياليست اخراج شد.[7]

 -ژان ماري لوپن هم به دليل بيان مطالبي درباره جزئيات اتاق هاي گاز هيتلري در فرانسه و آلمان تحت پيگرد قرار گرفته است.[8]

 -كتابفروشي به نام پدرو وارلاي در شهر بارسلونا به جرم انكار هولوكاست و اتهام تحريك به نفرت و خصومت نژادي در نوشته هاي خود به پنج سال زندان و پرداخت جريمه اي معادل 720000 پزوتا (5000 دلار) و هزينه سنگينِ دادگاه شد و به حكم دادگاه بنا شد تمام موجودي كتابفروشي او معادل 20972(بيست هزارو نهصد و هفتاد و دو ) جلد كتاب و صدها نوار كاست صوتي و تصويري به آتش كشيده شود و چنين شد. او و كارمند زن كتابفروشي اش بارها مورد حمله گروه هاي صهيونيست قرار گرفته بودند[9] ...اين است حقيقت آزادي در يک نظام دموکرات و ليبرال خيلي غربي!

-گري لاوك شهروند امريكايي به جرم خدشه درهولوكاست ازسوي دانمارك به آلمان تحويل داده شد.[10]

 -گونتر دكرت و اودو والندي آلماني هم به همين جرم هنوز در زندان به سر مي برند.[11]

 -روا رهارد كمپر از اهالي مونستر پس از گذراندن يك سال زندان در حالي كه احتمال محكوميت بسيار طولانيتري داشت ناچار شد پنهان شود. آلماني ها و اتريشي هايي هستند كه به همين جرم (تحقيق در تاريخ اسطوره هاي صهيونيستی معاصر) در تبعيد زندگي مي كنند و نوشته هاي آن ها به دستور دادگاه توقيف و در آتش سوزانده مي شود.[12]

 -ارنست زوندل  و دوستانش هم در كانادا در مقابل دادگاه هاي ويژه كميسيون حقوق بشر و دادگاه هاي خاص به جرم تحقيقات تاريخ شان مورد بازخواست هستند.[13] و پس از چهل سال زندگي در كانادا از اين كشور اخراج و در حال حاضر نيز در آلمان زنداني است و در انتظار محاكمه به سر مي برد.[14]

 -پروفسور ديويد ايروينگ انگليسي هم كه مي خواست در اتريش دعوت يك دانشگاه را بپذيرد و بين دانشجويان سخنراني كند، به جرم حقيقت جويي در تاريخ دستگير شد و  به 20 سال زندان محكوم شده است[15]، اما با توبه خود از تحقيقاتش مقدار سال هاي زندانش تخفيف پيدا کرد!

 -احمد هوبر روزنامه نگار مسلمان سوئيسي به جرم نقد تاريخ واره ها و انگاره پردازي هاي صهيوني بارها مورد اذيت و آزار قرار گرفته است.[16]

 -آبه پي ير در فرانسه مجبور شد از كارهاي علمي و فرهنگي خود كناره گيري كند؛ زيرا به خط قرمز يهود نزديك شده بود.[17]

كشيش لولون، كشيش ماتيو و ژاك فووه هم به جرم حمايت از پروفسور روژه گارودي با او محاكمه شدند.[18]

 -گرد هونزويك، نويسنده اتريشي به جرم تحقيق تاريخي به يك سال و نيم زندان و تبعيد از كشورش محكوم شد.[19]

اگر بخواهيم ادامه دهيم اين ليست بسيار طولاني خواهد شد. در ادامه فقط نام برخي ديگر از قربانيان آزاد انديش  غربي را از كشورهاي مختلف مي آوريم:

  --گرمار رودولف شيميدان آلماني و فراري كه در آمريكا زندگي مي كند[20]،

-زيفريد وربك كه در گذشته بارها به دادگاه فراخوانده شده است،

-گانتركگل از محققين تجديدنظرطلب[21]،

-ولفگانگ فروليچ كه در گذشته از وي خواسته شده بود شهادت دروغ عليه تجديدنظرطلبان بدهد و وي با پناه بردن به سفارت ايران در وين اين مساله را عنوان كرد كه صهيونيستها وي را تهديد كرده اند،

-مانفرد رودر مدافع تجديدنظرطلبان،

-ابراهيم علوش از نويسندگان بنام اردن و رئيس صداي آزاد عربي،

-يورگن مولمن معاون حزب ليبرال آلمان كه از حزب اخراج شد[22]،

-رابرت فيسك در امريكا[23]،

-روز ترويك مفسر روزنامه لوموند فرانسه[24]،

-مارتين هوهمان عضو حزب دموكرات مسيحي آلمان كه از حزب و مجلس آلمان اخراج شد[25]،

-ژنرال راين هارد گوئينتسل فرمانده نيروهاي مداخله ويژه ارتش آلمان كه به دليل حمايت از گفته هاي مارتين هوهمان از ارتش اخراج شد[26]،   

-مايكل هافمن كه زماني خبرنگار آسوشيتد‌پرس بود[27]،

-مارك وبر مورخ امريكايي[28]،

-آرمان امادروس[29]،

-دراويوژ راتايژاك (راتايچاك)[30]،

-آرتور رابرت بوتر (امريكايي)،

-فيليپ كازين[31]،

-بتاريس بوكارد[32]،

-كن ليوينگستن عضو پيشين حزب كارگر انگلستان[33]،

-ويلهم استاگليچ،

-ارهارد كمپر،

-دكتر جني تانگ انگليسي[34]

احمد رامي از سوئيس(مسئول شجاع راديو اسلام - www.RAMI.TV)

 -در شهريور 1385 مسابقه بين المللي کاريکاتور هولوکاست در ايران اجرا شد که برگزارکنندگان و شرکت کنندگان از تهديدي و بازجويي در کشورشان و حتي از خارج مرزهاي کشورشان، در امان نبودند مثل: سيد مسعود شجاعي طباطبايي مسئول شجاع سايت ايران کارتون (IRANCARTOON.IR –IRANCARTOON.COM)  و مسابقه جهاني افشاي دروغ هولوکاست و ميشل لوئينگ کاريکاتوريست  استراليايي و رنه بوشه کاريکاتوريست معروف فرانسوي و ديويد بالدينگر کاريکاتوريست آمريکايي  و ... .

 جعل تاريخ و مبارزه با حقيقت جويان، شيوه هميشگي يهوديت خاخامي و فريسيان نژادپرست و مادي گرا بوده است. آن ها همواره مخالفان خود را به يهودي ستيزي و نژادپرستي متهم كردهاند. حتي باروخ اسپنيوزاي يهودي هم زماني كه علَم مبارزه با يهوديت خاخامي را بر افراشت و به نقد انگاره ها و اسطوره هاي كتاب مقدس و افسانه هاي بنيانگذار سياست هاي ظالمانه آن ها پرداخت، او را يك يهود ستيز ناميدند و تكفير كردند.[35] اسپينوزا معتقد بود حكومت يهوديان در فلسطين منقرض شد، زيرا خداوند نيز از آنان نفرت داشت.[36] حتي تا حد ترور وي هم پيش رفتند ولي او جان سالم به در برد.[37] امروزه صهيونيست ها به دليل بزرگي اين عالم يهودي مجبورند از او به خوبي ياد کنند.

افسانه هولوكاست و يهود ستيزي

يكي از حربه هاي مهم صهيونيست ها براي توجيه سياستهاي وحشيانه خويش، جعل افسانه ها  واسطوره هايي از جمله هولوكاست مي باشد. هولوكاست به معناي سوزاندن با آتش است كه به طور كامل از ميان برود و به جريان كشتار وسيع يهوديان! در جنگ جهاني دوم اطلاق مي شود.[38]  اين واقعه ادعايي بيشتر به ارتش هيتلر نسبت داده ميشود؛ در صورتي كه عالمان تاريخ ارتباط وثيق هيتلر و صهيونيست ها را در جنگ جهاني دوم مورد توجه قرار داده و انتفاع يهوديان و هيتلر از اين موضوع را گوشزد كرده اند.

ارتباط و همکاري متقابل هيتلر و يهوديان

هانا آرنت دانشمند يهودي و هاينس هوهنه روزنامه نگار آلماني به ارتباطهاي گرم آلمان هيتلري و حزب ناسيونال سوسياليسم او و صهيونيست ها اقرار مي كنند.[39] شواهد مختلفي بر اين ارتباط وجود دارد از جمله:

1. انعقاد قرارداد هاوارا كه تسهيلات لازم جهت مهاجرت يهوديان به فلسطين را از راه انتقال سرمايه شان با صدور كالاهاي آلماني فراهم مي كرد.[40]

2. همكاري گروه صهيونيستي بتار با نازي ها.[41]

3. در قرارداد هاوا در سال 1933 جانب نازي ها را گرفتند و مانع از اعمال تحريم اقتصادي عليه آن ها شدند.[42]

4. مهاجرت گسترده يهوديان آلمان از طريق كميته رستگاري كه مردي به نام كاستنر مسووليت آن را بر عهده داشت و در قبال آن خدماتي به نازي ها ارائه مي كرد.[43]

5. گرفتن غرامت از آلمان از 1952 و ادامه آن تا سال 2002 م بابت اين قتل عام ادعايي. اين غرامت چنان براي اسراييل حياتي بود كه بنگورين، گرفتن آن را معجزه اي در حد ايجاد دولت صهيونيستي مي داند.[44]

مقام معظم رهبري  مي فرمايند: «دولت آلمان صد و پنجاه ميليارد مارك به عنوان خسارت به يهودي ها داد، اما خسارت يهوديان از آلمان هنوز تمام نشده است، باز هم خسارت طلبكارند و بايد به آن ها داده شود. آن چه يهودي ها با آلمان كردند، كم و بيش با برخي از كشورهاي اروپايي ديگر مثل اتريش، سوئيس، فرانسه و حتي چند سال قبل با واتيكان نيز انجام دادند. همه بايد خسارت بپردازند، اين خسارت تمام شدني نيست. در بعد رواني، اسراييلي ها فعاليت هاي بسيار مهمي دارند. همه سياستمداران، خبرنگاران، روشنفكران، كارگزاران و نخبگان غرب بايد در مقابل بناي يادبود كوره هاي آدم سوزي سر تعظيم فرود بياورند. يعني داستاني را كه اصل صحت آن معلوم نيست، مورد تأكيد قرار دهند و خود را بدهكار آن داستان قلمداد كنند. اين ها روش هايي است كه در تبليغ دارند و همه معطوف به مظلوم نمايي است.»[45]

اين افسانه در كنار اتهام يهود ستيزي به منتقدان آن كمك شاياني به توجيه ستم هاي صهيونيسم در جهان مي كند. پروفسور نورمن فينكلشتاين يهودي هم در كتاب صنعت يهودي سوزي به سوء استفاده از اين داستان تصنعي و بحث يهود ستيزي پرداخته است.[46] پژوهشگران رقم واقعي كشته شدگان يهودي جنگ دوم جهاني را كم تر از دويست هزار نفر مي دانند كه در مقايسه با پنجاه ميليون كشته جهاني قابل اعتنا نيست؛ گرچه کشته شدن يک انسان هم، بدون گناه محکوم است. اما مسئله اين است که جنگ اول و دوم يک رقابت کثيف درون تمدني غرب بر سر مسائل دنيوي بين خودشان بود که حدود صد ميليون کشته از بشر گرفت؛ اين است چهره واقعي دنياطلبي و دوري از خدا.

قوانين بي رحمانه جهاني در مورد افسانه هاي صهيونيستي

اخيرا با تلاش لابي هاي صهيونيستي در سازمانهاي بين المللي و كشورهاي مختلف قوانيني تصويب شده است مبني بر اين كه كسي حق اظهار نظر درباره اين اسطوره ها!  را ندارد. قانون دادگاه هاي نورنبرگ و توكيو در ژاپن و آمريکا و اروپاي مثلا آزاد، حق اظهار نظر انديشمندان درباره محاكمه هاي دادگاه هاي سران نازيسم را مي گيرد.[47] در فرانسه قانون فابيوس – گسو هم به صورتي ظالمانه حق آزاد انديشي و تأمل درباره جعل تاريخ توسط صهيونيستها را سلب مي كند.[48] انجمن بين المللي وكلا و حقوقدان هاي يهودي طي كنفرانسي به سال 1998 در سالوينك خواستار وضع قوانين ضدتجديد نظر طلبي در تاريخ شده و خواسته اند كشورهايي كه قوانين مشابهي ندارند آن را تصويب كنند.[49]

هولوكاست واقعي در ايران، عراق، فلسطين، رواندا، آمريکا و ...

به نوشته پژوهشگر معاصر عبد الله شهبازي، اخيرا دكتر مجد تحقيقاتي انجام داده كه ثابت مي كند بزرگ ترين نسل كشي قرن بيستم در ايران رخ داده و اين كشور، بزرگ ترين قرباني جنگ اول جهاني بوده است. بر اساس تحقيق دكتر مجد در طول سال هاي 1919-1917 بين هشت تا ده ميليون نفر از مردم ايران در اثر قحطي يا بيماري هاي ناشي از كمبود عمدي مواد غذايي كشته شدند و دولت بريتانيا بزرگ ترين عامل اين قحطي ساختگي بوده است. انگليس با خريد محصولات غذايي ايرانيان براي ارتش خود به چند برابر قيمت و جلوگيري از ورود مواد غذايي به ايران، باعث قحطي شد.[50] چند سال پيش در روآندا بين دو قبيله هوتو و توتزي جنگي رخ داد و در برابر چشم جهانيان، حدود 800000  (هشتصد هزار) نفر از مردم روآندا كشته شدند؛ در حالي كه سربازان سازمان ملل هم به رهبري جناب کوفي عنان نظاره گر بودند و جلوي اين كشتار را نگرفتند. اخيرا نقش ارتش فرانسه و کارخانه هاي اسلحه سازي غرب در اين نسل کشي دهشتناک کاملا مشخص شد.

در عراق طي سه سال اخير كه امريكا آن را  اشغال كرده است، بيش از ششصد هزار عراقي اکثراً شيعه كشته و بسياري هم مجروح و به مواد راديو اكتيو آلوده شده اند. در فلسطين طي 80 سال اخير صدها هزار انسان كشته شده اند و فاجعه قانا و صبرا و شتيلا و رفح و غزه هنوز هم ادامه دارد. در تاريخ سرخپوست ها مي خوانيم در طول نزديك به سيصد سال تصرف اين قاره ثروتمند توسط آنگلوساكسون هاي متمدن! حدود شصت ميليون انسان كشته شدند.[51] در همان سال ها حدود 25 ميليون برده آفريقايي از شهرهاي خود دزديده و براي كار اجباري به امريكا برده شدند و حدود همين تعداد هم در جريان شكار برده كشته شدند و تمدن پيشرفته آفريقا که شاهکار اهرام مصر را داشت و سرمنشا علوم بسياري بود را نابود کردند.[52] ظاهراً فقط يهوديان و نوكران آن ها انسان هستند و بقيه از حيوانات هم بي ارزش ترند.[53]

به نقل از نشريه پرتو سخن و وبلاگ:masiheyahoodi.parsiblog.com/Archive31511.htm

 پي نوشت ها:

[1] . پاورقي 68 مقاله سحر سامري از سايت علمي پژوهشي yahood.net       /   [2] . همان.  /  [3] . همان. 

[4] . روزنامه کيهان 15/ 8/ 1384.

[5] . اتاق هاي گاز در جنگ جهاني دوم، واقعيت يا افسانه، نوشته پروفسور روبر فوريسون، ترجمه دكتر سيد ابوالفريد ضياءالديني؛ نشر مؤسسه فرهنگي پژوهشي ضياء انديشه؛ چاپ اول؛1381 . ص52 .

[6] .همان.  /  [7] .همان.   /  [8] .همان.  /  [9] .همان. / 10] .همان.  / [11] .همان. /  [12] .همان.  / [13] .همان.

[14] . مراجعه کنيد به خبر «مورخين اروپايي از اظهارات ضدصهيونيستي دكتر احمدي نژاد حمايت كردند.» در وبلاگ صهيون پژوه ، آذر 1384 : www.zionism.blogfa.com

[15] . بخش خبري سيماي جمهوري اسلامي ايران و مطبوعات هفته دوم آذر ماه 84 و نيز كتاب پژوهش صهيونيت، ج2، به كوشش محمد احمدي، نشر مركز مطالعات فلسطين، چ اول، پاييز 81، ص227 .

[16] . پاورقي 68 مقاله سحر سامري    /     [17] . همان.

[18] . كتاب محاكمه آزادي (در مهد آزادي)، ج2، پروفسور روژه گارودي، با مقدمه دكتر علي اكبر ولايتي، مترجمين: مجيد خليل زاده و احمد نخستين و جعفر ياره، نشر موسسه فرهنگي انديشه معاصر، چ اول پاييز 77، ص24 .

[19] . پاورقي 68 مقاله سحر سامري

[20] . مراجعه کنيد به خبر: مورخين اروپايي از اظهارات ضدصهيونيستي دكتر احمدي نژاد حمايت كردند، همان منبع.

[21] . آدرس سايت تجديد نظر طلبان تاريخي در اينترنت:  www.REVISIONISTS.com   و www.zundelsite.org

[22] . كيهان، 21 آبان1382 .             / [23] . پاورقي 68 مقاله سحر سامري      / [24] . همان.

[25] . كيهان، 21 آبان 1382 .            /        [26] . پاورقي 68 مقاله سحر سامري

[27] . از خبرگزاري حوزه هاي علميه:  www.rasanews.com  وي که نويسنده كتاب «جوامع محرمانه، جنگ‌هاي رواني و دادگاه بزرگ هولوكاست» است در نامه حمايت آميز خود خطاب به احمدي نژاد نوشته است: «تاكنون دوستان زيادي از ما به زندان‌هاي ضد هولوكاست افتاده‌اند و البته چند نفري از ما در بيرون زندان هستيم. ما را به ايران بياوريد و اجازه بدهيد تا در يك نشست مطبوعاتي كه در سطح بين‌الملل قابل پخش باشد مطالب خود را بيان كنيم و در دفاع از شما و طرحتان سخن بگوييم.»

[28] . پژوهه صهيونيت، مقاله واقعيت يهود ستيزي، ص227           /  [29] . همان.       /     [30] . همان.

[31] . كتاب اتاق هاي گاز در جنگ جهاني دوم، واقعيت يا افسانه، ص42.       /        [32] . همان.

[33] . صنعت يهودي سوزي، نورمن ج. فينكلشتاين، مترجم: سوسن سليم زاده، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، 1381، تهران، ص82 .

[34] . روزنامه قدس، 5 بهمن 1382، با عنوان: نماينده پارلمان انگليس به خاطر بيان حقيقت بر کنار شد.

[35] . پژوهه صهيونيت، ج2، ص 192 .          /   [36] . همان، ص 191 .     /   [37] . همان.

[38] . تاريخ يهود - مذهب يهود، بار سنگين سه هزاره، اسراييل شاهاك، ترجمه مجيد شريف، نشر چاپخش، چ اول، 1376، ص 19 .

[39] . پژوهه صهيونيت، ج2، ص 225         /      [40] . همان.            /         [41] . همان.

[42] . محاكمه آزادي (در مهد آزادي)، ج2، ص 17      /   [43] . پژوهه صهيونيت، ج2، ص 225         /    [44] . همان.

[45] . سخنراني در تاريخ 11 بهمن 1380   /   [46] . صنعت يهودي سوزي، نورمن ج. فينكلشتاين.

[47] . در مقدمه كتاب محاكمه آزادي پروفسور روژه گارودي نقدهاي خوبي به قوانين اين دادگاه ها دارد.   /  [48] . همان.

[49] . اتاق هاي گاز در جنگ جهاني دوم، واقعيت يا افسانه، ص54 .

[50] . در اين زمينه به سايت www.shahbazi.org مراجعه كنيد.

[51] . كتاب زر سالاران يهودي و پارسي، استعمار بريتانيا و ايران، ج 1، عبد الله شهبازي، موسسه مطالعات سياسي، فصل تجارت ماوراء بحار و استعمار غرب، راز شکل گيري تمدن جديد غرب.

[52] . همان.    /   [53] . کتاب تلمود پراست از اين احکام نژادپرستانه. براي مطالعه بيشتر ر.ک: نقد و نگرشي بر تلمود، نشر دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/15ساعت 20:48  توسط سینا  | 

تبیین دقیق یک ابداع برای تحلیل جامع و دقیق بخشی از سینما:

سینمای استراتژیک

خلاصه گفتگوبا استاد حسن عباسی درنشریه داخلی هیات اسلامی هنرمندان،آیینه هنر

حدود 60 سال پیش به دانش نظامی می گفتند فن ژنرالی. واژه استراتژی اصولا به مسائل نظامی گفته می شود ولی اخیرا در هنر و فرهنگ هم از این واژه استفاده می شود. استراتژی یک واژه یونانی است و امروزه به علم بقا تعبیر می شود. هر کشوری آن را تبیین کند در راه بقای کشورش قدم برداشته است. وقتی دو نفر با هم دشمنی می کنند. نفر اول لیستی از ضعف های نفر دوم تهیه می کند  و بعد تهدیدات را بر مبنای نقاط ضعف اعمال می کند.

در داستانهای اساطیری یونان فردی به نام آشیل وجود دارد که نقطه ضعفش زرد پی بالای پاشنه اش بود که این زرد پی را هم اکنون آشیل می خوانند. جز این نقطه از هیچ نقطه از بدنش آسیب نبود و دشمنش پاریس از همین نقطه به او آسیب رساند. در شاهنامه ما هم آدمی هست به نام اسفندیار که در حین رویین تن شدن تمام بدنش را داخل آب رویین تنی کرد و برای نسوختن چشمش پلکش را بست و در نتیجه چشمش رویین تن نشد و از همین نقطه آسیب دید. رستم در مواجهه با اسفندیار تیر دو زبانه به چشم او پرتاب می کند چون نقطه ضعف دشمن را می دانست. یهودیان هم در اسطوره های خود فردی دارند به نام سامسون که قدرت مافوق اش در موهایش بود. وقتی با دلیله روبرو می شود و عاشق او می شود مشخص می شود که در صورت نداشتن مو سامسون هیچ قدرتی نخواهد داشت و پس بنا به درخواست عشقش که واقف به این قضیه بود موهایش را می تراشد  و از همین زاویه نیز آسیب می بیند.

در فرهنگ وایکینگ ها و اسکاندیناوی فردی هست به نام زیگفرید که با برگی چسبیده به کمرش معروف است. وی در حین رویین تن شدن روی زمین مایع رویین تنی غلت خورد و در نقطه ای برگی به کمرش چسبیده و در نتیجه مایع به آن قسمت نمی رسد و همین نقطه می شود نقطه ضعفش و از همین ناحیه خنجر می خورد  . اینها همه داستانهایی اند که به صورت نمادین به ما نشان می دهد که هر فردی نقطه ضعفی دارد و در مقیاس بزرگتر کشورها هم دارای نقایصی هستند که رقبا و دشمنان از آنها استفاده بهینه می کنند.

نقطه مشترکی که در همه قهرمانان اسطوره ای بالا دیده می شود این است که حرص و طمع دارند. ضعف اساسی بشر از ابتدا طمع و حسد و کبر بوده است . هر کشوری که به این ضعف ها رسید و طغیان کرد شکست سهمگینی خواهد خورد . آمریکا نیز به استکبار رسیده و از همین نقطه ضعف شکست خواهد خورد. ما سه نوع تهدید داریم که دشمنان مستکبر بر سر ما و امثال ما پیاده می کنند.

1 – تهدید سخت: جنگ و تهدیدات نظامی را می گویند.

2 – تهدید نیمه سخت: سیاسی اقتصادی است و گماشتن حکومت دست نشانده و وارد کردن مواد مخدر و ... و ضعیف کردن کشور ها از داخل

3-تهدید نرم:تصرف مغزهاوقلبهاست که به تسخیرمغزها خلاصه شده است:HEART’S & MIND’S BATTLE FIELD

راه تصرف قلب ایجاد عشق و نفرت است و راه تصرف مغز ایجاد شبهه و شک و یقین است که از دومی بیشتر استفاده می کنند. در سینمای استراتژیک تهدید نرم و راه تصرف مغز پیگیری می شود. قبل از سینما، ادبیات استراتژیک انگلستان این مقوله را دنبال می کرد.

داستان رابینسون کوروزوئه را تقریبا همه شنیده اید که از روی آن چندین فیلم هم ساخته شده است . داستان مردی است که در جزیره ای گیر می افتد و با آدم خواران آنجا رابطه برقرار می کند و بعد از آن از جزیره فرار می کند. ابتدا رابینسون را کافر می پندارند ولی به مرور این رابینسون است که آنها را تربیت می کند. این داستان زمانی نوشته شد که آفریقا و استرالیا و هندوستان و آمریکا دست انگلیس بود. محاسبه کنید این داستان چقدر در توجیه صاحبان اصلی سرزمین های اشغال شده مورد نیاز و مفید بوده است. معروفترین داستان استراتژیک سفرهای گالیور است. در این داستان هم دنیای اطراف یک سفید پوست لی لی پوتی و کوچک و کف دستی دیده می شود که نجات می یابند. در داستان اصلی صحنه ای هست که شاه لی لی پوت در حال سوختن است . گالیور وسیله ای برای خاموش کردن او نمی یابد پس بر روی شاه ادرار می کند. همسر شاه خطاب به گالیور می گوید که چرا این جسارت را کردی ؟ گالیور در جواب می گوید اگه این کار رو نمی کردم شاه می سوخت. پدر معنوی نئو کانسرواتیست ها یا نئو محافظه کاران لوی اشتراوس بود که ریشه این قشر را تربیت کرد. وی علاقه خاصی به داستان گالیور داشت. سال 1382 مادلین آلبرایت وزیر امور خارجه زمان کلینتون در خطابی به جمهوری خواهان گفت:"چرا شما به دنیا نگاه لی لی پوتی و گالیوری دارید؟"

(قلعه حیوانات جرج اوروول هم جزو این نوع ادبیات است.)

تارزان قصه ادگار باروز است در 1912 خلق شد . 22 مجموعه کتاب به 56 زبان در 15 میلیون کپی انتشار یافت. نگاه نژاد پرستانه و توجیه برتری سفید پوستان در یان داستان دیده می شود.

فیلم پوکوهانتس انیمیشنی است که دختر و پسر سرخپوستی را در شمال آمریکا نشان می دهد  که قرار است با هم ازدواج کنند . ولی وقتی انگلیسی ها به این سرزمین می آیند پسر موبلوند چشم آبی دل دختر را می برد. زن اصولا نماد سرزمین است (مام میهن و نماد عقیده. عقیده نیز مونث است )

در اکثر فیلمهای استراتژیک در کنار یک مرد آمریکایی دختری غیر آمریکایی تسخیر می شود و با این کار گویی تسخیر سرزمین دختر را القا می کنند. سری فیلمهای جنگ عراق و ویتنام و ... همه نشان دهنده این مقوله هستند. رمبو یک دزد است. از جنگ ویتنام برگشته. او یک افسر نیروهای ویژه هوابرد است. انسانی ناراحت و ناراضی که جامعه آمریکا را به هم می زند. می خواهند آن سرکوب و ذلالت و تحقیر به وجود آمده را با دادن این قدرت و ابهت به سربازان جبران کنند که یک تنه ارتشی را حریف اند. در سری فیلمهای رمبو وی به ماموریت های مختلف فرستاده می شود تا غرور از دست رفته را بازگرداند.

در سری فیلمهای راکی هم رینگ بوکس محل رقابت های بین المللی بود که راکی از آمریکا همه را شکست می دهد و در راکی 3 هم که دولف لانگرن از روسیه رقیبش بود . راکی تمرین کرده در طبیعت با دولف لانگرن دوپینگ کرده و تمرین کرده با تکنولوژی در گیر می شود و راکی پیروز می شود.

مجموعه های دیگر سری فیلمهای دلتا فورس با بازی چاک نوریس بودند. نیروی دلتا فورس همان نیرویی است که در طبس زمین گیر شدند. چارلی بکویت فرمانده این عملیات بود. تا زمان مرگش غم شکست عجیب  این ماموریت رهایش نمی کرد. این فیلمها برای برقراری اعتبار دلتا فورس ساخته می شدند. چاک نوریس هم خودش افسر سابق نیروی هوایی امریکا بود. در جنگ با کره 1953 شرکت داشت. در این سرزمین ورزش تانگ سودو را از پیرمردی کره ای یاد گرفت و در آمریکا آن را بسط داد. وی زمان جمهوری خواهان و رونالد ریگان هنرپیشه بود. در این فیلمها نیز آمریکا هر وقت با کشوری مشکل داشت به آن می پرداخت و نیروهای شر فیلمش را تامین می کرد. در شماره 2 این سری فیلمها با باند موادمخدر پانامایی روبرو می شوند . آن سالها با پاناما مشکل داشتند و با این فیلم چهرهای کریه از پاناما نشان دادند تا گیر دادن به این کشور را توجیه کنند . چند ماه بعد پاناما واقعا اشغال شد.

کارتون هایی مثل خانواده دکتر ارنست و مهاجران و .. که در راستای مهاجرت انگلیسی ها به استرالیا ساخته شد در جهت نشان دادن چهره مهربانی از مهاجرین متمدن بودند . اینکه ساکنان اولیه استرالیا رئوف بودند و با صلح و آرامش در آنجا سکونت کرده اند. در حالی که در تاریخ ثبت است که پوست قوم تاسمانی را کندند و بعد استرالیا اشغال شد. ( از قدیم گفته اند تاریخ را قوم غالب می نویسند.)

البته سینمای استراتژیک تا حدودی می تواند پیشتاز باشد. بعدها به علت وجود نقطه ضعف های فراوان در پشتوانه ایدئولوژی اش به ضد خود تبدیل می شود. مثلا همین رمبوها زمانی دنیا را تسخیر کرد و ارتش و سرباز آمریکایی را به عرش برد ولی وقتی دنیا می بیند که همین ارتش پیشرفته تر از پس یک شیره ای لاغر مردنی به نام بن لادن بر نمی آید تمام دودمان آنها به باد می رود. در نتیجه موج نفرت روز به روز نسبت به سیاست های خصمانه آمریکا را فرا می گیرد.

آمریکا از سیستم گوبلز استفاده می کند. ژنرال گوبلز وزیر تبلیغات هیتلر بود. یک استراتژی داشت. او می گفت:"دروغ بزرگ بگویید. دروغ هرچه بزرگتر باشد باور پذیر تر است." البته این محل تامل است. 

آمریکا، چهار چیز را دنبال می کند: ۱-دموکراسی۲- تحقق لیبرالیزم (که در ایران اشتباها آزادی تلفظ می شود) ۳-هیومن رایتز(که در ایران به غلط حقوق بشر ترجمه می شود) ۴-جامعه مدنی. سینمای استراتژیک تحقق این چهارعنصر را دنبال می کندو کار دیگر و مهمتر ترویج سبک زندگی آمریکایی است. AMERICAN LIFE STYLE   آمریکا این چند راه را دنبال می کند ولی می بینید که با قطر و عربستان و بحرین و کویت و امارات و اردن و مصر  و مغرب و مراکش و تونس که همگی دیکتاتورند دوست تر است. پس آمریکا دروغ می گوید. اگر آمریکا خواهان استقلال و آزادی کشور هاست باید سریع با اینان قطع رابطه کند . چرا نمی کند و دخالت می کند  ؟ آمریکا کاری ندارد که در این کشورها زن حق رای دارد یا نه. حقوق بشر رعایت می شود یا نه . ولی در ایران همکلام دختری است که خواهان رفتن به استادیوم است و از موضع فلان دانشجو که حرفی زده و خود نیز نمی داند چه گفته حمایت می کند  . اگر آمریکا به مردم عراق می گفت قصد داریم به کشورتان حمله کنیم و صدام را برداریم ولی از هر 27 نفرتان 1 نفر را خواهیم کشت آیا مردم عراق قبول می کردند؟

در زمینه مواد مخدر منابع را به سه دسته تقسیم کرده اند: تامین مواد مخدر برای دو میلیارد نفر از کلمبیا. دو میلیارد نفر از افغانستان و دو میلیارد نفر از لائوس و کامبوج. این سه منبع را برای سست کردن اراده جوانان نباید از دست دهند پس زیر زمینی با آنها هماهنگ هستند. این برنامه در پی منازعات کم شدت تعریف می شود که برایش برنامه ریزی های کلان کرده اند. هدف مدیریت بر مردمان جاهل و ضعیف است و بس. در حوزه سبک زندگی آمریکایی 22برابر تولیدات سالیانه هالیوود فیلم پورنو (سکسی شدید)  است. اف بی ای حامی این آثار است و معاونت اجتماعی این نهاد همه این آثار را می بیند و تایید می کند. آرم رعایت کپی رایت را می زنند و با رقبای غیر خود هم می جنگند. با این وجود خود را نجات دهنده بشر معرفی می کنند و از اخلاق گرایی دم می زنند. تبلیغ می کنند که آمریکا کشور فرصت هاست و بی قید و آزاد است و نوع زندگی متعالی در آن جریان دارد.

از این سو مردم دنیا را از اسلام رهایی بخش انسانها می ترسانند و واژه ISLAM FOBIA (اسلام هراسی) را تولید می کنند ولی وقتی به یهود می رسند از واژه ANTI SEMITISM ضد یهود گرایی صحبت می کنند. اسلام می شود ظالم و یهود می شود مظلوم. فیلم های مروج هولوکاست و مظلومیت نمایی یهودیان وصهیونیست ها در همین راستا ساخته می شود.

آمریکا را با همه ندانم کاری هایش مدینه فاضله معرفی کردند و لیبرالیزم را آخر دنیا و معنویت و همه چی جار زدند. می گویند همه به سوی لیبرالیزم باز می گردند و هرجاباشید به آن خواهید رسید. طبق نظریه مارکس که می گفت دین افیون توده هاست اعتقاد دارند که دین اراده را از جامعه می گیرد. اتوپیا را منتفی کرده اند و همه را به لیبرالیزم محدود کرده اند. می گویند حقیقتی وجود ندارد. تلاش نکنید که به آن برسید. اگر هم برسید مطلق گرا و انحصار گرا خواهید شد. پس می شوید فاشیست.

در فریاد مورچگان مخملباف چنین دیالوگی آمده است که می گوید: من با هرکس که به حقیقت رسیده مشکل دارم. چون کسی که به حقیقت می رسد فاشیست می شود.

جامعه آرمانی را به راحتی با جامعه هیتلری که برگرفته از افکار هگل و نیچه بود مقایسه می کنند. در حالی که نمی بینند این آمریکاست که خودش انحصار گر و فاشیست و متوهم شده است. به این دلیل آمریکا پیشروی ندارد و درجا می زند و به پوچی رسیده است. دائما هم اسلام و ایران را مزاحم معرفی می کنند و به بن بست رسدن خود را این چنین توجیه می کنند.

انسان ابتدا خدا گرا بود (تئوئیسم) و بعد انسان گرا شد (اومانیسم) ولی چون مصداق انسان گرایی 6 میلیارد انسان بود و باید به این 6 میلیارد انسان احترام گذاشته می شد این مرحله را نیز گذر کردند و به خود گرایی ( اگوییسم ) رسیدند و حالا از این مرحله نیز گذر کرده و به شیطان گرایی (سیطانیسم) و استکبار رسیده اند. همین شیطان گرایی را لعاب دینی می دهند و می شود کابالیسم یا عرفان یهودی

تمام موعود گرایی شان این است که بگویند دنبال هیچ منجی نباشید. نابودی و پوچی که در فیلمها از ان دم می زنند  نتیجه احساس نابودی و پوچی خودشان است که به آخرالزمان نسبت می دهند. خودشان به آخر الزمان حکمرانی خود رسیده اند و در حال گرفتن ختم آن هستند.

***تلخیص از دوست بزرگوارم حمید در وبلاگ سینمای ایران و جهان با حمید خان با عنوان: مقدمه ای بر سینمای استراتژیک(منجی سلطه گر 1+12) 

***پیشنهادمی کنم متن کامل رادر ۲۷صفحه بخوانید: فایل پی.دی.اف را از این آدرس میتوان ذخیره کرد: http://andishkadeh.ir/documents/download.aspx?id=2083&fn=sc.pdf و http://www.andishkadeh.ir/news/content/?n=17 

***درباره سینمای استراتژیک، سایت راسخون نیز مقالات متعددی را گردآوری کرده است که در این آدرس ها ببینید: http://www.rasekhoon.net/Article/Category-21791-1.aspx  و  http://www.rasekhoon.net/Article/Category-21791-2.aspx  و http://www.rasekhoon.net/Article/Category-21791-3.aspx  و http://www.rasekhoon.net/Article/Category-21791-4.aspx 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/01ساعت 20:22  توسط سینا  | 

جهان ما به فوتبال چه نيازي دارد؟

رضا داوري اردکاني - استاد فلسفه دانشگاه تهران - رييس فرهنگستان علوم

با هيچ نيرويي نمي توان فوتبال را از جهان مدرن حذف کرد. اما براي اثبات تعلق ذاتي فوتبال به جهان تجدد بايد در باره شأن و نقش و جايگاه و اثر فوتبال در اين عالم تأمل کرد. فوتبال نه فقط در بازار سرمايه نفوذ کرده بلکه در خانه و زندگي و در زبان و درک مردمان وارد شده و با آن درآميخته است تا جايي که مي توان گفت در جهان ما از  ميان شئون تجدد کمتر چيزي به اندازه فوتبال در سراسر جهان فراگير شده و به پستوي زندگي مردمان راه يافته است.

در عالم کنوني هر چند که سياست و اقتصاد و علم و ادب شئون ظاهراً جدا و مستقل از يکديگرند، همه در حقيقت در زمره مظاهر تجددند. هيچکس علم يا سياست و ادبيات جديد را عين تجدد نميداند و اگر اينها را متجدد بخوانند، مي پندارند که تجدد بر آنها عارض شده است نه اينکه در جوهر خود متجدد باشند. براي هيچکس آسان نيست که سياست و علم و حتي اقتصاد را چنان درک کند که تجدد در ذات آن مأخود و ملحوظ باشد معمولاً مي پذيرند که علم و سياست متجدد شده است. اما اين نکته به آساني درک نميشود که علم و سياست جديد، صورت متجدد شده علم و سياست قديم نيست بلکه علم و سياستي از سنخ و نوع ديگر است. اينها در زمان تجدد يا درست بگوييم با زمان جديد به وجود آمده و با بسط آن قوام يافته اند تا آنجا که متجدد بودن، ضامن پيوستگي و اتصال سياست و اقتصاد و علم و ادب جديد به يکديگر است. اينها از بيرون و طبق يک برنامه با هم هماهنگ نشده اند، بلکه از يک سرچشمه آب مي خورند و اصول مشترکي آنها را راه مي برد. اگر در جايي اين تعادل وجود ندارد بايد وجه بي تعادلي را يافت. اين بي تعادلي در جهان توسعه نيافته و در حال توسعه که تجدد را اقتباس کرده است و مي کند، يک امر قهري و طبيعي است. زيرا در جهان توسعه نيافته تجدد را به عنوان عرض و امر عرضي اقتباس مي کنند و اجزاء آن را کنار هم مي گذارند. در پايان تاريخ تجدد هم بعيد نيست که در جهان توسعه يافته بحرانهائي ظهور کند و پيوندها سست شود و تعاضد و هماهنگي ميان شئون سستي گيرد و اين سستي در درک و فهم نيز اثر بگذارد. در اين وضع چه بسا قدرت سياست نيز وسوسه مي شود که دامنه قهر و غلبه خود را توسعه دهد و نظم جامعه و فرهنگ را دستکاري کند. در اين مرحله اصول از ياد ميرود يا مورد چون و چرا قرار مي گيرد. معهذا اکنون در اروپاي غربي و آمريکاي شمالي و در همه جهان توسعه يافته علم و سياست و اقتصاد و فرهنگ هنوز همبستگي آشکار دارند.... متن کامل این مقاله را در ادامه بخوانید:

منبع: جهان ما به فوتبال چه نيازي دارد؟رضاداوري اردکاني-استادفلسفه دانشگاه تهران-رييس فرهنگستان علوم،مجله اطلاعات حکمت و معرفت، شماره مرداد1388ویژه نامه فلسفه فوتبال،در آدرس: http://www.ettelaathekmatvamarefat.com/view.asp?newsid=710


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/31ساعت 5:44  توسط سینا  | 

***صهیون پژوه: گرچه به برخی نکاتی که آقای عبدالکریمی در این مصاحبه فرموده اند ایرادهایی دارم، اما به جهت تعمیق نگاه به فوتبال و ورزش های زائیده مدرنیته، خواندن و تامل دقیق این مصاحبه را به شما عزیزان توصیه می کنم. با تشکر***

حضور همه جانبه وگسترده فوتبال در ميان مردم جوامع مختلف، در حاليکه روزنامه مي خوانند، تلويزيون تماشا مي کنند يابه راديو گوش مي دهند، حتي زماني که در مکان هاي عمومي يکديگر را مي بينند، ناگزير انديشمندان ومتفکران را به پرسش از فوتبال وا مي دارد. به دليل اهميت اين موضوع به سراغ يکي از متفکران ايراني رفتيم تا درباره ابعاد مختلف فلسفه فوتبال با او گفتگو کنيم.

-- آقاي دکتر، با سپاس  از وقتي که براي اين مصاحبه در اختيار ما قرار داديد. براي آغاز گفتگو مي خواهم از انگيزه شخصي شما، درباره اهميت پرداختن به موضوع فلسفه فوتبال پرسش کنم؟ 

واقع امر اين است که بازي فوتبال، به منزلة جزء بسيار کوچکي از زندگي اجتماعي ما در اين قرن، بر اساس خاصيت، مي تواند منعکس کنندة اوصاف بسياري از جامعه و حيات اجتماعي باشد، درست همان گونه که يک تکة کوچک آيينة شکسته نيز به خوبي مي تواند خصلت آيينگي يک آيينة بزرگ را نمايان کند. لذا، بحث از فوتبال بهانه اي است که جامعه و حيات اجتماعي خود را در اين دورة تاريخي مورد تأمل قرار دهيم. 

-- براساس آنچه در بازي فوتبال اتفاق مي افتد، آيا به نظر شما فوتبال پديده اي قانونمند است يعني داراي يک ذات وماهيت ثابت والگوهاي پايدار ولايتغير است يا برعکس بايد وقايع فوتبال را منحصر به فرد وغير قابل تکرار دانست؟

 پاسخ پرسش شما مبتني بر اتخاذ موضعي فلسفي است. صرف نظر از اينکه موضوع بحث فوتبال يا هر امر ديگري باشد، مسأله اين است که آيا اساساً پديدارها به طور عام، و پديدارهاي اجتماعي به طور خاص از ذات و ماهيتي ثابت و لايتغير برخوردارند يا نه. چنانچه شما ذات گرايي (اسانسياليسم) ارسطويي را بپذيريد، براي همة اشيا و امور قائل به وجود ذوات و ماهياتي ثابت و لايتغير خواهيد بود، و چنانچه ذات گرايي ارسطويي را نپذيريد، براي امور به وجود يک چنين ذوات ثابت و لايتغيري تن نخواهيد داد. به هر تقدير، با توجه به اينکه بازي فوتبال، امري قراردادي و اعتباري است، حتي آنان که ذات گرايي ارسطويي را مي پذيرند براي امور اعتباري قائل به وجود ذوات و ماهيات نيستند، لذا در مورد وجود ذات يا ماهيتي ثابت براي بازي فوتبال چندان اختلافي ميان دو موضع ذات گرايانه و غيرذات گرايانه وجود نداشته، مي توان پذيرفت فوتبال ذات و ماهيت، به معناي ارسطويي کلمه ندارد. به همين دليل مي توان قرارداد کرد که بازي فوتبال در زمين چمن، يا در سالن يا بر روي  شن هاي ساحلي و ... صورت گيرد؛ همچنين مي توان قرارداد کرد که اين بازي در نود دقيقه يا در مدت زمان کم تر يا بيشتر، با تعداد 11 بازيکن براي هر تيم يا با تعداد بازيکنان کمتر يا بيشتر صورت گيرد. همچنين مي توان نحوة امتيازدهي را بر اساس گل ها، بر اساس ميزان حفظ توپ، بر اساس تعداد حملات و ... تعيين کرد. همينکه فيفا مستمراً قواعد بازي را تغيير مي دهد نشان مي دهد که اين بازي، درست مثل همة بازي ها، از ذات و ماهيت ثابت و مشخصي برخوردار نيست.

-- بسيار خوب، حال که به نظر شما خود بازي فوتبال در مستطيل سبز، از ذات وماهيت ثابتي برخوردار نيست؛ آيا مي توان گفت که بنابراين فوتبال لوازم وپيامدهاي ثابت ومشخصي هم ندارد، به عبارت ديگر اگر جامعه اي بخواهد بازي فوتبال داشته باشد، بايد به تمام نتايج، لوازم و پيامدهاي آن، همان گونه که در ديگر جوامع دنيا، به خصوص جوامع غربي ديده مي شود، مثل حرفه اي شدن، خريد و فروش بازيکنان، شرط بندي، اسطوره سازي، و ... تن دهد يا نه، ما مي توانيم از الگوها و قواعد خاصي، متناسب با چارچوب هاي فرهنگي خودمان برخوردار باشيم، بي آنکه بخواهيم به همة آن نتايج و پيامدها گرفتار شويم؟

اين پرسش، در واقع ذهن ما را به سوي يکي از مهم ترين مسائلي سوق مي دهد که جوامعي چون جامعة ما امروزه با آن روبروست، و آن رابطة ميان سنت، فرهنگ و تاريخ بومي با فرهنگ و تاريخ جهاني، يا به تعبير ساده تر رابطة ميان امر محلي (local) با امر جهاني (universal) است. ... بقیه این مصاحبه را در ادامه همین مطلب بخوانید:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/31ساعت 5:30  توسط سینا  | 

 فلسفه فوتبال يا فلسفه ورزش؟

فلسفه ورزش همان فلسفه خلقت آدمي است و فلسفه خلقت آدمي همان سرچشمه‌اي است كه فلسفه هنر و ورزش و مانند آنها را در آن مي‌توان جستجو كرد. همه آن شگفتي‌ها در ذات انسان است و بيهوده  نيست هنگامي كه ورزش و يا هنر را تجزيه و تحليل مي‌كنيم در هر مورد و هر جزء به تعارضاتي مي‌رسيم كه اگر دقيق نباشيم آنها را نشانه‌هاي منفي به حساب مي‌آوريم و حال آنكه بايد از همين مسير عبور كرد، مسير ديگري در كار نيست. فلسفه ورزش يعني نگاه اين گونه به ورزش براي شناخت بهتر ماهيت انسان.

***********

آنچه كه بايد در موردش بحث شود فلسفه فوتبال است. عنوان غريبي است كه امروزه به علت كثرت استعمال مشابه آن ديگر به آشنائي نزديك تبديل شده است چون نام فلسفه هم به ميان آمد، پس چالشهايي را كه اين اصطلاح به وجود مي‌آورد بايد پذيرا شد. در سنت فلسفي ما پذيرفته شده كه چيزي مي‌تواند متعلق بحث فلسفي باشد كه بهره‌اي از وجود برده باشد. اگرچه براي وجود معناي موسعي در نظر گرفته‌اند كه انحاء مختلف هستي منجمله اعتباريات را نيز دربرمي‌گيرد؛ ولي بهرحال در همين ظرف هم بايد نوعي هستي براي اين ورزش قائل شد تا بتوان آنرا موضوع تحقيق و بررسي قرار داد وگرنه كاربرد اصطلاح فلسفه اين ورزش بايد جاي خود را به كلمات ديگري بدهد مثل «آثار و فوايد فوتبال» و يا «خاستگاه اجتماعي» و از اين قبيل. به هر تقدير با علم به اينكه فلسفه فوتبال به معناي دقيق و علمي هرگز قابل طرح نيست ولي با تسامح مي‌توان به اين موضوع پرداخت. در اين تحقيق و تفسير است كه ناخواسته سنت و مدرنيسم مطرح مي‌شود چرا كه اين ورزش اينك به شكلي درآمده كه هم مي‌توان آنرا تكامل و تعالي فوتبال اوليه دانست و هم مي‌توان چهره انحطاط يافته آن، و اين معني قابل قبول نيست مگر آنكه از يك سو به ماهيت فوتبال و از سوي ديگر به ماهيت مظروف يعني سنت و مدرنيسم التفات نمود. به نظر ميرسد تفكيك بررسي فوتبال از اين نگرش ميسر نباشد و شايد حل همين ماجرا را بتوان همان فلسفه فوتبال دانست. بنابراين بايد با اين سوال آغاز كرد كه فوتبال چيست؟

فوتبال چيست كه اينقدر جهان را به خود مشغول ساخته است. در جهان كنوني شايد هيچ چيز را نتوان يافت كه به اندازه اين بازي عجيب مردم را به هم نزديك و از هم دور كرده باشد. آيا اين بازي را مي‌توان موجودي همچون ساير موجودات دانست. شايد در بدو امر به نظر برسد كه فوتبال تنها يك بازي است و ديگر هيچ و به شروع و خاتمه خود و خاطراتي كه از آن باقي مي‌ماند محدود مي‌شود ولي اگر اين ورزش در آغاز پيدايش خود چنين بود، ديگر اينگونه نيست...بقیه این مطلب را در ادامه همین مطلب بخوانید:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/31ساعت 5:22  توسط سینا  | 

رابطه فوتبال و معتقدات وآيين هاي ديني چيست؟ در بدو امر اين دو کاملا متفاوت وفاقد هرگونه ارتباط به نظر مي رسد اما حقيقت آن است که تاثير گسترده اموري همچون فوتبال برکليه شئون و سنن زندگي انسانها وجوامع غير قابل انکار است. فوتبال آيين ها وسنن خاصي را دامن زده وآدابها ونمادهاي تازه اي ايجاد کرده که به صورت يک روح جمعي در حال گسترش است. برخي از متفکران و دينمداران منکر تاثير مثبت در اين عرصه اند. ولي صرفه نظر از هر گونه ارزشداوري مابايد به دقت در تحليل اين موضوع وارد شويم در اين مقاله بدين مبحث پرداخته ايم.

فوتبال،مسئله مرگ وزندگي نيست،بسيارمهم‌ترازآن است!بيل شانكلي،مديرسابق باشگاه ليورپول

ميليون‌ها نفر در سراسر جهان تماشاي مسابقات فوتبال را از طريق تلويزيون پي‌گيري مي‌كنند و صدها هزار نفر براي مشاهدة حضوري، به زيارت آن‌ها مي‌روند. چه عاملي باعث شده كه روحانيون بريتانيا نگران تبديل شدن فوتبال به يك دين ملي باشند؟ آن‌ها به شباهت‌هاي دردسرسازي اشاره مي‌كنند كه بر طبق آن‌ها به راحتي مي‌توان فوتبال را در زمرة ايمان ديني طبقه‌بندي كرد. هر دو قوانيني دارند و مناسكي. هر دو مردم را در كنار يكديگر جمع مي‌كنند. هر دو نيازي را ارضا مي‌كنند كه بسيار فراتر از مقتضيات روزمرة مردم است. هر دو داراي قديس و زيارتگاه‌اند. و هر دو مي‌توانند به ايمان كور منجر شوند.

كارل ماركس، بنيانگذار ايدئولوژي ماركسيسم، دين را افيون توده‌ها مي‌دانست. هدف وي آن بود كه انسان‌ها را از خداوند جدا كرده و با خدايي ديگر ـ اقتصاد و خواسته‌هاي مادي ـ پيوند زند. ماركسيسم و ديگر عقايد الحادي ريشه در سنت روشنگري دارند كه عقل را وراي همة حقايق آشكار قرار مي‌دهد. بر طبق نظر كانت، اين كار بدان جهت صورت مي‌گرفت كه انسان‌ها را از دوران طفوليتشان رهايي بخشد چرا كه در آن دوران انسان‌ها از عقل خويش استفاده نمي‌كردند. رنسانس و اصلاحات لوتري يا پروتستاني پيشرفت روشنگري را در پي داشت اما آيا پروتستانتيزم هرگز در نظر مجسم مي‌كرد كه مسيحيت، روزي در مسير افول گام نهد؟

آن چه موجب تسهيل غروب مسيحيت شد، «حرص و آز غيراخلاقي» سرمايه‌داراني بود كه تحت تأثير اخلاق پروتستاني قرار گرفته بودند. رابرت ساموئل‌سن، مفسر نيوزويك در مجله فارن افيرز عنوان مي‌دارد كه دين پيروزمند قرن بيستم، نه مسيحيت يا اسلام، بلكه اقتصاد رشد يافته بود. پيروان اديان توحيدي به يك خدا ايمان دارند. درحالي كه در دين‌هاي ديگر، پرستش چندين خدا با هم نيز امري ممكن است. بدين ترتيب در اين جهان ايزدان‌پرستانه، فوتبال نيز يكي از چند خدايي است كه در دنياي جديد پرستيده مي‌شود. بر طبق نظر دانشمندان علوم اجتماعي، يكي از كاركردهاي اصلي اديان، حفظ و صيانت از نظم اجتماعي است و فوتبال به شيوه‌هاي گوناگون اين كار را انجام مي‌دهد. فوتبال، به واسطة خلق فضايي كه در آن، مردم به شيوه‌اي احساسي و پرشور، به تجربة هويت مشترك خويش مي‌پردازند؛ موجب تشديد اتحاد و همبستگي تماشاچيان مي‌شود. هر كسي كه به تماشاي يك مسابقة فوتبال (به مثابه نوعي آيين ديني) در يك ورزشگاه (به‌عنوان يك معبد) برود، تشخيص خواهد داد كه تماشاچيان (به مانند پرستندگان) احساسات خود را تقريباً همان‌گونه ابراز مي‌دارند كه در اديان مرسوم است و خود تيم‌هاي فوتبال، به يك منبع هويت مشترك تبديل شده‌اند.... بقیه این مقاله را در ادامه همین مطلب بخوانید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/31ساعت 5:18  توسط سینا  | 

كوشش در تبيين نظام معنايي و نشانه شناسانه‌اي كه بر فوتبال حاكم است امر تازه‌اي نيست، اما انكار اهميت آن براي كساني كه فوتبال را فاقد معنا و بي‌ارزش مي‌دانند بسيار اسف‌انگيز است. درست مثل برخي آيين‌مداران و مردمان سنّتي كه در گذشته، به تمسخر مي‌گفتند «فلاني دارد رُمان مي‌خواند» يعني وقتش را به ابطال و بطالت تلف مي‌كند و نتيجه‌اي جز افساد نخواهد داشت. اما مي‌دانيم كه چنين نيست. در اين مقاله، كوششي براي استقبال ژرف و پرمعناي بشر از فوتبال دنبال شده است كه مي‌تواند مورد توجه و تأمل خوانندگان صاحبنظر قرار گيرد.

***

زماني يكي از دوستان برتراند راسل، فيلسوف نامي انگلستان كه شاهد تردد وي در روزهاي تعطيلات پايان هفته بود، از او مي‌پرسد: «لردراسل! علاقة شما به مطالعه و دانشگاه عجيب است، حتي روزهاي تعطيل هم دنبال فلسفه و كار هستيد». راسل در پاسخ مي‌گويد: «به كسي نگو. زيرا من آخر هفته‌ها به استاديوم فوتبال مي‌روم تا تيم محبوبم را تشويق كنم». صرفنظر از اين نوع داستان‌ها و روايت‌ها كه نشانگر گسترش اعتبار فوتبال در ميان همة مردم است، مي‌توان به رجوع نخبگانِ فكري به عرصة اين ورزش اشاره كرد. جايي كه رياضي‌دانان، متفكران و فلسفه‌دانان دانشگاهي، تئوري‌ها و روش‌هاي ذهني پيچيده‌شان را به چمن سبز مي‌آورند. از لوبانوفسكي تئوريسين بزرگ روسيه كه تحول عظيمي در فوتبال اتحاد شوروي سابق ايجاد كرد، تا همين اواخر اوتمار هيتسفيلد مربي اتريشي تيم بايرن مونيخ و آراگونس مربي تيم‌ملي اسپانيا، استادان رياضي و فلسفه بودند و زندگي را در زمين فوتبال تمرين مي‌كردند.

اما پرسش اينجاست كه آيا مي‌توان براي فوتبال، «معنا»يي يافت؟ اين پرسشي پديدارشناسانه است و از ماهيت فوتبال جستجو مي‌كند، لذا بايد با دقتي ژرف‌تر و با مقدماتي سنجيده‌تر دربارة آن بحث كرد. زيرا همة ما مي‌دانيم كه فوتبال در درجة اول يك «بازي» است. بازي، مفهومي فراتر از روزمرگي و وظيفه و شغل است. بهترين تحليل‌هاي فلسفي را در اين باره ويتگنشتاين و قبل از او فريدريش شيلر ارائه كرده است. شيلر در كتاب «نامه‌هايي در تربيت زيباشناسي انسان» مي‌گويد كه تنها هنگامي كه امور انساني و كار او به بازي تبديل شود، او به تمامت خود نايل مي‌شود و «انسانيتِ انسان» در گرو همين امر است. به نظرم منظور شيلر همان آزادي و لذت و زيبايي به مثابه عناصر آفرينندة حيات اعتلا يافتة انساني در پرتو عقل است. امري كه به دلايل متعدد و متفاوت، از جمله نياز، بهره‌كشي، راست كيشي سنّتي، آموزش نامتعارف، هراس، عقده‌هاي رواني و... موجب از خودبيگانگي يا اليناسيون Alienation مي‌شود. «انسانِ از خود بيگانه» فاقد شجاعت، خلاقيت و حسّ زيباشناسانه و حتي اخلاقي به معناي واقعي كلمه است.

فوتبال نوعي بازي است كه انحصارهاي زندگيِ متكي به قواعد و جبرهاي بيگانه ساز را در هم مي‌شكند. بيشتر شبيه به منطق است. از منطق صوري تا احتمالات و رياضي. بازي‌هايي كه در ذات خود نتيجة محصّلي ندارند اما شما را براي ورود به ساحتِ علم و فلسفه آماده مي‌كنند. ذهن را پخته و سخته مي‌كنند تا شما بتوانيد همه‌جانبه و با صرف هزينه خطاي كمتر به حقايق نزديك شويد. شطرنج هم همينطور است. نوعي «منطق ـ بازي» است كه مفهوم رقابت و برد و باخت در آن ـ اگر بدون شرط‌بندي و چشمداشت مادي باشد ـ يك مفهوم و هدف ثانوي است. اصل در آن، بر اعتلا و پرورش ذهني است و بيهوده نيست كه بزرگترين فلاسفه و سياستمداران جهان، شطرنجبازان قهّاري بوده‌اند. زماني ناپلئون بناپارت گفته بود: «ارتش فرانسه به افسراني كه شطرنج‌باز حرفه‌اي نباشند نياز ندارد.» و اين گفته البته سرشار از حكمت و سنجيدگي سياسي و نظامي است.

اما اينها تنها اندكي به ما كمك مي‌كند تا به «معنا»يي براي فوتبال برسيم، هرچند چاره‌اي جز اين حاشيه‌ها نيست و ضرورت دارد براي تبيين و درك «معنا»ي فوتبال، باز هم نكات ديگري از همين سنخ گفته شود. از جمله اينكه چرا فوتبال اين همه مورد اقبال و استقبال قرار گرفته است؟ مي‌دانيم كه در روزهاي پاياني و فينال جام‌جهاني، جام ملت‌هاي اروپا و جام باشگاه‌هاي اروپا و بسياري از موارد ديگر، جهان و كيفيت‌هاي رسانه‌اي و اقتصادي و تبليغاتي دگرگون مي‌شود و در لحظة برگزاري واپسين مسابقه، كل دنياي مرتبط با رسانه‌ها، همراه با ميلياردها انسان، به حالت نيمه‌تعطيل درمي‌آيد. شايد انسان‌ها ديوانه شده باشند و شايد مي‌خواهند خود را تخدير كنند تا سرشت سنگين زندگي را از خاطر ببرند؟! اما چنين نيست. انسان‌ها براساس معيارهاي اجماعي كه از طريق عقل سليم يا عقل متعارف Common Sense دريافته‌اند، فوتبال را برگزيده‌اند تا به يك اصل مشترك برسند. مثل «كلّي» در منطق. انسان يك مفهوم كلي است مثل درخت و كشور. بزرگترين كشف انسان، در حيطة زبان، همين نام‌گذاري امر كلّي، براساس فصل مشترك‌هاست، زيرا ما افراد يا درخت‌ها يا كشورهاي مشخصي را با نام‌هاي مشخص در زمان و مكاني ويژه داريم، اما مفهوم مجرّد انسان، درخت و كشور، صرفاً نام است و امكاني زباني براي ايجاد حدّ مشترك Common term ميان انسان‌ها. جامعة انساني، برترين امكانات ارتباطي و مفاهمه‌پذيري را از همين اشتراكات لفظي و ذهني و عاطفي و اخلاقي اخذ مي‌كند. بنابراين فوتبال هم براساس اصول مشتركي، با دقّت و سنجيدگي و هوشمندي برگزيده شده است. اين اصل مشترك Common Source، قابليت‌هاي جهاني ايجاد كرده و مردم براي ديدن و فهم فوتبال ديگر نيازي به آموزش‌هاي ويژه و تخصصي ندارند. مثل عشق يا ترس يا رقص يا موسيقي يا طوفان يا خنده، تنها براساس آموزه و ذهنيتي بسيط و مشترك از سوي همة انسان‌ها فهميده مي‌شود. كافي است چند قاعدة كلّي را بدانيد تا فوتبال را بفهميد و كافي است چند بازي ناب را از نزديك يا از طريق تلويزيون ـ و حتي راديو و روزنامه‌ها و اينترنت ـ دنبال كنيد تا به هيجان و حركت منتج از فوتبال بپيونديد و عضوي از اين خانوادة بزرگ و جهاني شويد. مهم نيست كدام طرفي هستيد، منچستري يا آرسنالي، رئالي يا بارسلونايي، پرسپوليسي يا استقلالي، اينتري يا آ.ث.ميلاني، مهم اين است كه شما وارد بازي شده‌ايد. فوتبال گردبادي است كه تنها مركز آن زمين چمن است، از آن سوي جهان تا اعماق صحراي سوزان آفريقاي مركزي تا اوج قلّه‌هاي پامير، كساني همراه اين گردباد مي‌چرخند و از برد و باخت و حوادث آن تأثير مي‌گيرند.

براي آنكه يك پديده، چنين اثري در زندگي و عواطف و انفعالات انساني داشته باشد، حتماً ويژگي‌هايي دارد كه بدان چنين قدرتي اعطا مي‌كند. اين ويژگي‌ها همان چيزهايي است كه ما را ياري مي‌دهد تا «معنا»ي فوتبال را درك كنيم. فوتبال نوعي «آرايش» زندگي براي رسيدن به انواعي از «روش»هاي زندگي است. ما مي‌بينيم كه در فوتبال از تكنيك فردي و تاكتيك گروهي بحث مي‌شود. از سبك بازي، از آمادگي جسمي و روحي بازيكنان، از امكانات مادي و تمرينات تخصصي، از برنامه‌ريزي، از اقتصاد گسترده، از ارزش بازيكنان، از نظم و كيفيت، از هموار بودن يا نامناسب بودن زمين و شرايط جوّي، از استقبال يا عدم استقبال تماشاگران، از سرد بودن يا گرم بودن بازي، از اهميت دوره‌هاي مختلف مسابقات، از جنگ، از قوانين، داوري، احترام به قواعد، از دفاع از حيثيت تيمي، از افتخار، از شكست و پيروزي، از اخلاق و ناجوانمردي، از هنر و زيبايي، از نقش مربيان و آموزش‌هاي پايه، از تبليغات، از هواداران و واكنش‌هاي مردم، از سياست‌هاي فوتبالي و فوتبال‌هاي سياسي، از تأثير آن بر روح ملّي و حتي از واكنش‌هاي آييني، از اشك‌ها و لبخندها، از زد و خوردها و دوستي‌ها، از گذشت و بي‌رحمي، و بالاخره از يك تاريخچة بسيار پيچيده و جذّاب كه طي بيش از يك سده، به امري واقعي و بسيار مهم تبديل شده است.

اينها كه گفته شد و ده‌ها مورد ديگر را با هم مرور كنيم. چه عنصري را در اين اصطلاحات سبك شناختي ـ دگرواره‌ها ـ كه در رسانه‌هاي جدّي و تحليلي فوتبال تكرار مي‌شوند درمي‌يابيم؟ هم دشوار است و هم سهل. دشوار است چون وسعت دارد و مفاهيم و مسائل بسيار پرتعداد و مهمّي را به هم مرتبط مي‌كند و ساده است چون به يك پاسخ ساده مي‌رسد: فوتبال تمرين زندگي است. شايد خود زندگي و شايد مهم‌تر از زندگي است. و كسي فكر نكند دارم اغراق مي‌كنم، اگر چنين فكر مي‌كنيد به تعاريف شيلر و ويتگنشتاين از «بازي» برگرديد يا حتي به تعريف ماركس از تبديل كار به فراغت و تفريح در «سرمايه».

فوتبال، شبيه‌ترين پديده به زندگي ماست. زندگي انساني كه مي‌تواند از يك كوشش و پويش غريزي، تا امري استعلايي، عقلاني، هنري، هيجان‌انگيز و عاشقانه اعتلا يابد. در  يك سو مي‌تواند غيراخلاقي باشد و با بازي ناجوانمردانه، خشن و ضدفوتبال يا زدوبندهاي پشت‌پرده انجام گيرد و از سوي ديگر مي‌تواند با تلاشي چشمگير و خردمندانه و باحوصله و علاقه، طي رقابتي كاملاً برابر به سرانجام رسد. فوتبال اوج‌گيري شرايط انساني در يك صحنة محدود و مشخص است. نمي‌خواهم گزاف گويي كنم يا دستخوش احساسات در ابراز علاقه به فوتبال شوم، اما حقيقتي وجود دارد كه انكار آن بي‌فايده است: بدون فوتبال، يك زبان مشترك و يك امكان جهاني براي تمرين و فهم زندگي اجتماعي در پرتو خلاقيّت‌هاي فردي از ميان مي‌رود. فوتبال يک جامعه کامل ويک فرآيند ژرف اجتماعي است. يك جمع مشخص با نام، نشان، لباس و هدف مشخص، تحت سبك و روش خاصي به ميدان مي‌آيند. اما اين مانع از بروز خلاقيت‌هاي انحصاري و ارزش‌هاي فردي بازيكنان نيست. هر تيم، در ظل يك سيستم مديريتي و اقتصادي قرار مي گيرد. و يك مرشد اعلي به نام سرمربي دارد. در كنار اين مربي، آموزشگران و همكاران ديگري هستند، از ماساژور تا پزشك فيزيوتراپ و آناليزور بازي‌ها و حتي روانشناس تيم. هر تيم يك ليدر درون زمين دارد به نام كاپيتان و خطوط مختلفي از دفاع تا تهاجم. اين يازده تن، با همراهي تعداد زيادي تماشاگر به ميدان مي‌روند تا براساس قابليت‌ها و ترتيبات و برنامه هايي كه داشته‌اند به هدف خود برسند. اما هيچيك از اين‌ها نمي‌تواند تضميني براي رسيدن به هدف باشد. تنها مي‌تواند درصد شانس شما را بالاتر ببرد. هيچ دو مسابقة فوتبالي شبيه يكديگر نيست و نتيجة هيچ بازي‌اي را نيز نمي‌توان حدس زد. منطق زندگي در اين نقطه كاملاً با فوتبال يگانه مي‌شود. ارادة انسان در برخورد با تصادف، مسيرها و شرايط متعدد و انتخابهاي متفاوتي را پيش روي همگان مي‌گذارد. سرنوشت نامشخص است و هيچ تضميني براي چند لحظه بعد وجود ندارد. هيچ دو انسان و هيچ دو لحظه‌اي شبيه هم نيست. هميشه امر نامنتظر در كمين است و دائماً زندگي با امور تازه جان مي‌گيرد. اموري كه هيچ تصوري جز گمان‌هايي كلي و مبهم از آن وجود ندارد. با اين حال، آماده بودن و برنامه داشتن و گمانه‌زني در مورد همة احتمالات، شما را بيش از پيش آمادة برخورد با شرايط متفاوت و پيش‌بيني نشده مي‌كند. همان كاري كه اهالي فوتبال هميشه با آن روبرو مي‌شوند و انسان‌هاي موفق در زندگي بدان شيوه عمل مي‌كنند.

امر ديگر در فوتبال، «سبك» است. منتقدان بزرگ گفته‌اند «سبك همان زندگي است» و هر تيم، براساس سبك و سنّتي بازي مي‌كند. سنّت‌ها رفته رفته چنان ژرف مي‌شوند كه به نوعي آيين مشترك تبديل شده و بازيكنان و هواداران را در نمادها، رنگ‌ها، شعارها و شيوه‌هاي خاصي از گردهم‌آيي پرورش مي‌دهد تا از آن لذّت ببرند. سبك‌هاي مينياتوري بازي تيم ملي برزيل و بارسلونا، سبك تركيبي و پرحرارت بازي‌هاي انگليسي، روش منظم بازي‌هاي آلماني، حتي سبك خشك و سرد بازي تيم‌هاي اسكانديناوي، سبك بازي كروات‌ها، سبك بازي خلاّق ايتاليايي‌ها ـ كه تركيبي از سبك آ.ث.ميلان و يوونتوس است ـ سبك بازي اعتلا يافته و عالي فرانسوي‌ها و... همگي نشانه‌اي از ملّت‌ها و تمايلات متفاوت است. اين سبك‌ها را در آسيا و آفريقا هم مي‌توان ديد. در آسيا، غرب آسيا و شرق آن دوگونه بازي را به نمايش مي‌گذارند. سبك بازي ايراني‌ها متّكي به نبوغ و همّت بازيكنان و اعتمادبنفس بالاي ستارگان، فوتبال وارداتي و نفتي عرب‌ها كه در عربستان نتيجه داده، در مقابل ليگ‌هاي سنجيده و پرتوان و منظم كره‌جنوبي و ژاپن، كيفيت‌هاي متفاوتي از زيست آسيايي را نشان مي‌دهد. ما در همة اين عرصه‌ها با يك پديده روبرو‌ييم؛ فوتبال. امري كه فراتر از اين تفاوت‌ها، با سفر بازيكنان و رويارويي تيم‌ها، نشانه‌هاي جهاني شدن، در عين حفظ برخي نشانه‌هاي بومي را بيان مي‌كند. امروزه بارسلونا و رئال مادريد و منچستر يونايتد و آرسنال و بايرن مونيخ و يوونتوس و آ.ث.ميلان و اينترميلان و آيندهوون و... حتي استقلال و پرسپوليس در كشور ما، محل آمدوشد بازيكناني با زبان‌ها، رنگ‌ها و فرهنگ‌هاي مختلف‌اند. اما همه در يك زبان و يك هدف مشترك‌اند و آن فوتبال است.

شايد اينگونه، كمي به معناي فوتبال نزديك شده باشيم. اما لزومي ندارد اين همه دور رويم و خصائص پيچيدة فوتبال را در تحليل‌هاي نشانه شناختي متفاوت دنبال كنيم. بهترين گزاره براي تعريف فوتبال اين نيست كه بگوييم «فوتبال هنر است» يا «زندگي است» يا «رقابت سالم است» يا... برترين و متعالي‌ترين «حدّ» در «تعريف فوتبال» اين است كه بگوييم: «فوتبال، بازي است، واقعاً بازي است».

منبع:  http://www.ettelaathekmatvamarefat.com/view.asp?newsid=716   نوشته مسعود رضوی، مجله اطلاعات حکمت ومعرفت،شماره مرداد1388 ویژه نامه فلسفه فوتبال

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/31ساعت 5:4  توسط سینا  | 

حضور همه‌جانبه ورزش، چنان در تمام عرصه‌هاي مختلف زندگي فردي و اجتماعي گسترده شده است كه انديشمندان و محققان در اكثر شاخه‌هاي دانش، سعي مي‌كنند آن را موضوع مطالعه خود قرار دهند. كندال بلانچارد، نويسنده كتاب «مردم‌شناسي ورزش» مي‌كوشد از ديدگاه علم مردم‌شناسي به بررسي ورزش و بازي بپردازد. اهميت اين پژوهش سبب شد تا كتاب و فصول آن را با تأمل بيشتري بررسي كنيم.

***

ورزش و بازي به عنوان يكي از پديده‌هاي جهان مدرن و ماقبل از آن، با تبلور در اشكال فردي و گروهي، نه تنها به عنوان عامل تفريح و سرگرمي بلكه به عنوان عاملي براي شادابي روح و نشاط جسم، جايگاه مهمي را در فرهنگ‌ها به خود اختصاص داده است. به گفته مرتضي رضوانفر، رئيس پژوهشكده مردم‌شناسي، اهميت بعد اجتماعي ورزش در جهان معاصر سبب شده است  با «مفاهيمي چون تداخل فرهنگي، دهكده جهاني، فستيوال‌هاي فرهنگي، عامليت كارناوال، صنعت و تبليغ» گره بخورد.

 مردم‌شناسي چيست؟

كندال بلانچارد مي‌گويد: «مردم‌شناسي از واژه‌‌ يوناني anthro pologo برگرفته شده و به معناي «مطالعه انسان» است. اين رشته، كه جامع‌ترين رشته علوم اجتماعي است، به هر جنبه قابل تصور رفتار انساني در گذشته، حال و آينده مي‌پردازد.ص59»از شاخه‌هاي مردم‌شناسي مي‌توان به مردم‌شناسي زيستي، باستان‌شناسي، زبان‌شناسي و مردم‌شناسي فرهنگي اشاره كرد اما كندال بلانچارد بر اين نظر است كه «مردم‌شناساني كه ورزش را مطالعه مي‌كنند از هر يك از چهار زيررشته‌ مردم‌شناسي استفاده مي‌كنند.ص59»

 جايگاه ورزش و بازي در تاريخچه مردم‌شناسي

در مردم‌شناسي ورزش «يك فعاليت بازي‌گونه تعريف شده است كه داراي قوانين و عناصر رقابتي است و با مجموعه‌اي از فعاليت‌هاي فيزيكي همراه مي‌گردد و در تاريخچه مردم‌شناسي به نام «بازي‌ها» (games) عنوان‌بندي مي‌شود.ص69»

سر ادوارد بورنت تايلر (Sir Edward B.Tylor) كه به پدر مردم‌شناسي ملقب است، از اولين مردم‌شناساني بود كه به اهميت مفهوم بازي پي برد، او فهميد كه «برخي از فعاليت‌ها مانند وقايع ورزشي، ممكن است براي مردم‌شناسان راه‌هايي به سوي كشف ماهيت ارتباط فرهنگي در دوره ماقبل تاريخ به وجود بياورند.ص70»

 مردم‌شناسي ورزش

كتاب «مردم‌شناسي ورزش با سخناني از مرتضي رضوانفر، رئيس پژوهشكده مردم‌شناسي آغاز مي‌شود و دربردارنده مقدمه‌اي در بيست و نه صفحه از عليرضا حسن‌زاده يكي از مترجمان كتاب است. او پس از مروري بر مطالعات گوناگون مردم‌شناسي ورزش از دو دوره عمده كه شامل 1ـ مطالعه‌ ورزش‌هاي اوليه و چيرگي نظريه اشاعه 2- افزوده شدن مطالعه بازي‌ها و ورزش‌هاي مدرن و طرح مفهوم هم‌پوشاني و تداخل فرهنگي.ص17» است، به اختصار سخن مي‌گويد. غير از سر ادوارد بورنت تايلر، پدر مردم‌شناسي در جهان، مي‌توان به جيمز موني، كولين، فون كارل وُله، ملكوم ارث، كليفورد گيرتز، نوربرگ، آليس چسكا، ويتني، و‌كندال بلانچارد نويسنده كتاب مردم‌شناسي ورزش، اشاره كرد كه به عنوان افرادي در اين شاخه پژوهش‌هايي را در طي ساليان مختلف انجام داده‌اند.

 مردم‌شناسي ورزش در ايران

عليرضا حسن‌زاده در اين قسمت مي‌كوشد علاوه بر بررسي مردم‌شناسي ورزش در ايران، به اهميت ورزش به دليل درهم‌تنيدگي با مفهوم هويت بپردازد. «از يكسو گره خوردن مفهوم ورزش و هويت را مي‌توان از چشم‌اندازي كه كليفورد گيرتز مي‌گشايد، موردتوجه قرار داد و از سوي ديگر جوامع قومي و فولك در ايران با ورزش‌ها و بازي‌هاي محلي خويش به تعريف هويت خود دست مي‌يازند: سواركاري تركمن‌ها، لانند بازي و كشتي‌ گيله‌مردي گيلك‌ها، لوچومازندراني‌ها، چوخه خراساني‌ها و ...ص23» پيشينه مطالعه مفهوم بازي و ورزش در غرب به سده هيجدهم باز مي‌گردد در حاليكه پيشينه مطالعه اين مفهوم در ايران صرفاً به چند دهه‌ اخير محدود مي‌شود. با اين حال مفهوم ورزش در ايران عميقاً با مفهوم هويت گره خورده است. «از يكسو ورزش‌هاي باستاني‌اي چون ورزش پهلواني، چوگان و ... ما را به سوي گذشته‌هاي دور بازي برد و از سوي ديگر كاركرد هويت‌ساز ورزش‌هايي چون كشتي و فوتبال، اهميت ورزش را افزون‌تر مي‌سازد. اگر كشتي ايراني در تداوم ورزش باستاني با كاركردهاي آييني همراه بوده است و تعريفي سنتي از هويت ايراني را در بردارد، فوتبال ما را گاه با مفهوم بلوغ در نوجوانان ايراني، درك فضاي بيروني، آشنايي با هويت‌سازي‌هاي گروهي، برابري آييني براي زنان و از سوي ديگر، نشانه‌هايي از پيدايي نخستين صورت‌هاي آيين‌هاي سكولار در رفتارهاي كارناوالي مواجه مي‌كند.ص23» مطالعات ورزش و بازي در ايران شامل سه بخش است الف) مطالعات ورزش با تاكيد بر اهميت پيشينه‌ اساطيري، مدني و اخلاقي ب) مطالعات بازي و ورزش با توجه به گردآوري بازي‌هاي محلي در سطح جوامع فولك و محلي ج) مطالعات روشمند و علمي بازي و ورزش. حسن‌زاده در اين بخش علاوه بر توضيح اين ويژگي هر كدام از انواع مطالعات ورزش و بازي در ايران به ارائه نمونه‌هايي از پژوهشهاي صورت‌پذيرفته، مي‌پردازد.

 جايگاه مردم‌شناسي در مطالعه ورزش

برايان ساتون ـ اسميت، روانشناس، مدرس، پژوهشگر، مشاور و محقق بنياد فولبرايت در پيشگفتارش بر كتاب مي‌گويد: «وقتي نوبت به توضيح بازي و ورزش مي‌رسد، مردم‌شناسي امتياز خود را بر اغلب رشته‌هاي ديگر آشكار مي‌كند، زيرا مردم‌شناسي با مطالب ناآشنا و نامأنوسي سروكار دارد كه با پندارهاي امروزي ما در قرن بيستم بي‌تناسب‌اند.ص47» شايد، يكي از اولين خصيصه‌هايي كه در مورد فوتبال به ذهن ما مي‌رسد، اختياري و تفنني بودن آن است اما برايان ساتون ـ اسميت درباره همين موضوع مي‌گويد: «در حالي كه به نظر انسان معاصر، بازي نوعاً اختياري، غيرجدي و تفنني است، در اين كتاب نمونه‌هاي متعددي از فرهنگهاي ديگر ارائه مي‌شود كه در آنها بازي اجباري، بسيار جدي، و محاط در زندگي كاري است.ص47»

 اهميت شناخت ورزش از ديدگاه مؤلف

كندال بلانچارد مي‌گويد: « شناخت ورزش در مقام سنتي اجتماعي و يكي از عناصر سازنده فرهنگ براي مشاركت آگاهانه در جامعه دموكراتيك امروزي اهميت زيادي دارد. ورزش در آمريكا و همچنين ديگر كشورهاي جهان، مشغله‌اي بسيار مهم و از نظر فرهنگي و سياسي بسيار تأثيرگذار است. ناديده گرفتن و يا حتي كم‌ارزش شمردن تأثير مسابقات ورزشي بر جامعه آمريكا منجر به فهمي ناقص از دموكراسي آمريكا مي‌شود.ص51» وي در نهايت بر اين نظر است كه «هيچ موضوع ديگري در علوم اجتماعي به طور كلي و مردم‌شناسي به طور خاص وجود ندارد كه بيش از ورزش شايان توجه باشد.ص54»

 ورزش و مردم‌شناسي

كتاب پس از مقدمه‌اي به قلم عليرضا حسن‌زاده، پيشگفتاري به قلم برايان ساتون ـ اسميت و سرآغازي به قلم مؤلف كتاب آغاز مي شود فصل اول «ورزش و مردم‌شناسي» نام دارد، مؤلف در اين فصل علاوه بر توضيح راجع به مردم‌شناسي به معرفي زيرشاخه‌هاي آن مثل مردم‌شناسي زيستي، باستان‌شناسي، زبان‌شناسي و مردم‌شناسي فرهنگي مي‌پردازد. مؤلف در اين بخش سال 1959 را يكي از حساس‌ترين سالها در تاريخ مردم‌شناسي ورزش و بازي معرفي مي‌كند. زيرا مقالات، جان رابرتز،‌ مالكوم ارث و رابرت پوش توانستند مقالات خود را تحت عنوان «بازي در فرهنگ» به چاپ برسانند. در همين فصل به اهداف مردم‌شناسي ورزش پرداخته شده كه به اختصار عبارتند از 1ـ تعريف و توصيف رفتار و اوقات فراغت از ديدگاه ميان‌فرهنگي 2ـ مطالعه ورزش در جوامع اوليه، قبيله‌اي، غيرغربي، جهان سومي و توسعه نيافته، همچنين جامعه تاريخي و معاصر غرب 3ـ تحليل ورزش به عنوان عاملي در فرهنگ‌پذيري، فرهنگ بخشي و حفظ فرهنگ و سازگاري با تغييرات 4ـ نگرش به ورزش به عنوان يكي از جنبه‌هاي متعدد رفتار فرهنگي 5 ـ تحليل رفتار ورزشي در ماقبل تاريخ 6ـ تحليل زبان ورزش 7ـ پرداختن به نقش ورزش در محيط آموزشي چندفرهنگي 8 ـ طرح و اجراي برنامه‌هاي ورزشي ـ تفريحي براي جمعيتهاي خاص 9ـ كاربرد روشهاي مردم‌شناسانه براي رفع مشكلات عملي در محيطهاي ورزشي مانند تربيت‌بدني، تفريحات و برنامه‌هاي مربوط به فضاهاي سرپوشيده 10ـ كاربرد روشهاي مردم‌شناسانه در طرح و اجراي برنامه‌هاي تربيت‌بدني، تفريحي و فعاليت‌هاي سالني 11ـ گسترش فعاليت‌هاي سازنده اوقات فراغت با استفاده از الگوهاي ورزشي 12ـ ايجاد نگرشهاي منتهي به تفاهم ميان فرهنگي.ص91» فصل اول كتاب با ارائه خلاصه و سپس بخشهايي تحت عنوان تمرين و پروژه‌هاي ويژه پايان مي‌پذيرد.

 معناي ورزش: رويكرد فرهنگي

مؤلف در فصل دوم پس از توضيح معناي فرهنگ و بررسي ويژگيهاي كليدي فرهنگ، مشكل اساسي در رويكرد فرهنگي به منظور مطالعه‌ رفتارهاي ورزشي را «تعريف نقش آن در چارچوب كلي فرهنگي، ص109» مي‌داند. سپس مباحث مربوط به رويكرد فرهنگي را در قالب عناويني چون بازي، ورزش به عنوان «كار» يا «بازي»، ورزش و بازي‌ها، ورزش و آيين، ورزش به عنوان كشمكش، مبارزه و برخورد، ورزش، تفريح و تربيت‌بدني، بررسي مي‌كند.

 مردم‌شناسي ورزش، تئوري و روش

مؤلف در اين فصل با تأكيد بر اهميت وجود يك نظم تئوريك و روش‌شناسي خاص و سيستماتيك در گردآوري و تحليل اطلاعات ورزش به «تئوري» و «روش» به عنوان بخش‌هاي ضروري فرآيند تحقيق در مردم‌شناسي ورزش مي‌پردازد. او در اين فصل مي‌كوشد مدل‌هاي نظري در مردم‌شناسي را كه شامل دو گروه عمده مدل‌هاي توضيحي و مدل‌هاي تفسيري هستند بررسي كند كه مدل‌هاي توضيحي عبارتند از: تكامل‌گرايي، كاركردگرايي،‌كاركردگرايي ساختاري،‌ ماترياليسم فرهنگي، هستند.  

 توصيف قوم‌شناسي كلي

بلانچارد، در فصل چهارم كتابش به يكي از مهمترين موضوعات يعني مساله منشأ ورزش و تكامل آن مي‌پردازد. او مي‌كوشد براي سؤالاتي از قبيل «چطور و كجا ورزش براي اولين بار فعاليتي نهادينه در جامعه بشري شد؟ نيروهايي كه پس تكامل رفتار ورزشي قرار دارند كدامند؟ اولين اشكال ورزش چگونه بودند؟ص203» پاسخي بيابد. به همين مناسبت به بررسي موضوعاتي مانند ورزش در اجتماع عصر حجر، ورزش و دولت شهري، آمريكاي مركزي و بازي‌هاي گوناگون با توپ، بازي با توپ در آمريكاي شمالي، آينده‌ ورزش و باستان‌شناسي، بازنگري درباره منشا و تكامل ورزش، مي‌پردازد.

 ورزش در فرهنگ، ديدگاه تكاملي

پژوهش مولف در اين فصل متمركز بر جامعه‌ دسته‌اي است. او به شناخت ورزش در مقام عنصري در ديگر فرهنگ‌ها «به منبعي بالقوه، براي داده‌هاي مربوط به قوم‌نگاري، قوم‌شناسي، باستان‌شناسي و تاريخ قومي» مي‌نگرد و مسئله طبقه‌بندي ورزشها را با توجه به عموميت آشكار ورزش و بازي و فرهنگهاي پيچيده جوامع مختلف، امري بسيار دشوار ارزيابي مي‌كند. بلانچارد در اين فصل ورزش را نزد بوميان استراليا، اينوييت‌ها (اسكيموها)، ياگان‌ها: آمريكاي جنوبي، سرخ‌پوستان ناواجو، چوكچي‌ها: شمال اروپا و سيبري، داني‌ها: گينه نو بررسي مي‌كند. فصل ششم با همان عنوان ورزش در فرهنگ: ديدگاه تكاملي، متمركز بر جامعه فرادسته‌اي است و ورزش را نزد چاكُتوها: جنوب‌شرقي آسيا، مانوري‌ها: پولينزي از لاندنو، ساموآيي‌ها(پولينزي) زولوها: جنوب آفريقا، آشانتي: غرب آفريقا بررسي مي‌كند.

 ورزش مدرن و سنتي

هفتمين و آخرين فصل كتاب «كاربرد» نام دارد. به گفته مولف: «مردم‌شناسي ورزش نه تنها به درك و شناخت ورزش در ماقبل تاريخ، تاريخ و جهان معاصر مي‌پردازد، بلكه شناخت پويش اجتماعي و فرهنگي ورزش و نحوه كاربرد اين شناخت در حل مسايل واقعي را نيز دربردارد. از اين نظر، يكي از اجزاء مهم مردم‌شناسي ورزش، جزء كاربردي آن است. فرض بر اين است كه مردم‌شناسي ورزش مي‌تواند به مردم‌شناسي كمك كند و در حل مسائل واقعي انسان‌ها موثر افتد.ص383» در اين فصل مواردي از قبيل، فرهنگ‌پذيري، ورزش و تحول اجتماعي، زنان و ورزش، ورزش و خشونت، خشونت ورزشي و جنگ بررسي مي‌شود. سپس موضوع ورزش سنتي و آنچه بدان مربوط است مثل نظم نوين جهاني و ورزش سنتي بررسي مي‌شود. «يكي از عجايب نظم جهاني آينده اين است كه ممكن است ورزش پسامدرن از ورزش مدرن، ماقبل مدرن‌تر باشد. مسلماً در ورزش سنتي چيزي هست كه به دموكراسي قومي و جهاني شدن كمك مي‌كند كه اكنون براي منافع درازمدت انسان خطرناك به نظر مي‌رسد.ص465» هر فصل كتاب مشتمل بر خلاصه، تمرين و پروژه‌هاي ويژه‌اي براي خواننده و پژوهشگر است. همچنين كتاب دربردارنده عكسهايي از انواع ورزش و بازيهاي نامبرده در كتاب است.

منبع: منیره پنج تنی، مجله اطلاعات حکمت و معرفت،   شماره مرداد1388 ویژه نامه فلسفه فوتبال

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/31ساعت 5:0  توسط سینا  | 

افسراطلاعات ارتش اسرائيل تأکيدداشت افکاردکترسروش درايران ترويج شود!

معاون دادستان عمومي و انقلاب تهران در خصوص ارتباط احزاب داخلي با طراحان كودتا مخملي در خارج از كشور گفت:در داخل ايران نيز افرادي كه به حزب كارگزاران سازندگي نزديك هستند با اين موسسه بوفر همكاري دارند. به طور نمونه عطريانفر در هر مجله يا روزنامه اي كه كار مي كند از عباس ميلاني تحت پوشش يك تاريخ نگار مصاحبه مي كند. اهميت عباس ميلاني براي "سيا " از رضا پهلوي هم بيشتر است زيرا او با اصلاح طلبان رابطه خوبي دارد و حتي تمام هزينه هاي مالي اكبر گنجي در خارج از كشور را نيز او تأمين مي كند."....

حتما متن كامل اظهارات معاون دادستان عمومي و انقلاب تهران را حتما در ادامه همين مطلب با دقت و تامل مطالعه بفرمائيد... در اينجا فقط نمونه هايي از همكاري صهيونيست ها و كودتاچيان مخملي و بازوهاي به ظاهر علمي و فرهنگي انها را مورد اشاره قرار مي دهيم:

...در بين متهمين حاضر در جلسه دادگاه كه نزديك به 100 نفر بودند، چهره‌هاي شناخته شده و مشهوري مثل بهزاد نبوي عضو شوراي مركزي سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي، ميردامادي دبير كل حزب مشاركت، امين‌زاده عضو شوراي مركزي حزب مشاركت، عطريانفر عضو شوراي مركزي حزب كارگزاران، محمدعلي ابطحي عضو شوراي مركزي مجمع روحانيون مبارز، صفايي فراهاني عضو شوراي مركزي حزب مشاركت، رمضان‌زاده عضو شوراي مركزي حزب مشاركت به چشم مي‌خورند.

*يك جاسوس گفت قصدداشتيم تفكرات عبدالكريم سروش را در ايران ترويج دهيم!

در تبيين بيشتر اين موضوع لازم است به اظهارات يك جاسوس كه هم اكنون در بازداشت به سر مي برد و با هدف ايفاي نقش درانتخابات دهمين دوره رياست جمهوري به ايران بازگشته بود، اشاره شود.

وي مي گويد: "در سفري كه به اسرائيل داشتم با موسسه اي به نام مِمري آشنا شدم كه متعلق به كشور آمريكاست ولي در اسرائيل مستقر مي باشد و كارش در زمينه مطالعات رسانه اي خاورميانه است. تلاش اين موسسه مبارزه با فعاليت هاي ضد اسرائيلي است كه در ديگر كشورها صورت مي گيرد. اين موسسه پروژه اي را دنبال مي كند كه هدف آن حمايت از اصلاح طلبان دنياي اسلام از جمله ايران است. مسئول اين پروژه يكي از افسران قديمي اطلاعات ارتش اسرائيل است كه من با او ديداري داشتم. او در اين ديدار به من گفت هدف ما اين است كه تفكراتي مانند تفكرات عبدالكريم سروش را در ايران پرورش و ترويج دهيم. "

*رهبري جريان فكري كودتا با تفكرات سروش در روزنامه كيهان به مدير مسئولي خاتمي كليد خورد!

اين جاسوس سيا در اين باره مي گويد: "اين بازو ازاهميت بالايي برخوردار است و شايد بتوان گفت قبل از هر مسأله اي كار فكري شروع مي شود و سالها طول مي كشد كه ديگر بازوها (اجرايي و رسانه اي) به كار بيفتد. بازوي فكري در ايران از سال هاي خيلي دور يعني از اواسط جنگ آغاز شد در همين راستا يك تفكر روشنفكري جديد از ميان نيروهاي مسلمان بيرون مي آيد كه رهبري آن به عهده عبدالكريم سروش و مجله كيهان فرهنگي است (در آن زمان مديريت مجموعه كيهان با سيد محمد خاتمي بود.)

مقالاتي كه سروش در اين مجله به نگارش در مي آورد موضوعات خاصي را در پي داشت به طور نمونه سروش در اولين مقالات خود اين موضوع را انتخاب مي كند كه چيزي به عنوان غرب وجود ندارد كه بخواهيم در مورد غرب زدگي صحبت كنيم و اينگونه مبارزه با غرب زدگي را كه يكي از گفتمان هاي مهم انقلاب بود زير سئوال مي برد. آنها زير پايه هاي فرهنگي انقلاب را آرام آرام هدف گرفته و از ميان مي بردند. از همان زمان يك تيپ نوچه پروري و استبداد فكري در بحث تفكرشان مطرح بود كه آن را پنهان نگه مي داشتند. اگر ما فرض كنيم كه غرب و استبداد وجود ندارد ديگر شعارهاي انقلاب از قبيل استقلال و آزادي معنا پيدا نمي كند.


*
جريان فكري كودتا، پايه هاي تفكر امام خميني(ره) را مي زدند!

اين روند ادامه يافته و يك به يك پايه هاي تفكر امام را مي زند پايه هائي مثل وحدت ديانت و سياست، ولايت فقيه، و بدينسان زمينه براي غربي شدن و آمريكايي شدن را فراهم نمودند." وي در ادامه مي گويد: "افراد ديگري مانند سريع القلم، ناصر هاديان و هادي سمتي با تفكرات خاصي شروع به تئوري سازي در زمينه تأمين منافع آمريكا در ايران كردند. آنها موضوعاتي مانند انرژي اتمي و موشكي، حمايت از لبنان و فلسطين را آرام آرام مورد هجوم قرار مي دادند. اين تئوري ها در مراكز تحقيقاتي مختلفي در دولت اصلاحات پرداخته شد و در مطبوعات به صورت گسترده در جامعه پخش مي شد....

منبع اصلي:http://www.resane.ir/main/default.aspx?TabID=0205&Id=1149 حتما متن كامل اظهارات معاون دادستان عمومي و انقلاب تهران را حتما در ادامه همين مطلب با دقت و تامل مطالعه بفرمائيد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/19ساعت 15:20  توسط سینا  | 

از اتوبان هاي اشتوتگارت تا دادگاه درسدن
چاپ ارسال به دوست

اتوبان هاي اشتوتگارت به عنوان قتلگاه اعضاي گروه بادرماينهوفRAF شهرت جهاني دارد. مأموران پليس مخفي آلمان اعضاي اين گروه را در صحنه هاي ساختگي تصادف در اتوبان هاي آلمان- و مخصوصاً اشتوتگارت  به قتل مي رساندند و گفته مي شود سريال تلويزيوني «هشدار براي كبري 11» كه موضوع آن جنايت در بزرگراه هاي آلمان است به سفارش سازمان اطلاعاتي آلمان- BND- ساخته شده و هدف از آن  پاک کردن خاطره جنایات است

 

شهادت مظلومانه «مروه شربيني» بانوي محجبه مصري در دادگاه شهر «درسدن» آلمان اگرچه خشم ملت هاي مسلمان و بسياري از آزادانديشان جهان را به دنبال داشته است و ديروز در ايران اسلامي نيز تابوت نمادين او كه به حق «شهيده حجاب» نام گرفته است روي شانه نمازگزاران جمعه تشييع شد و اين خشم و خروش هر چند به زودي خاموش نخواهد شد، اما در اين ميان نكته اي است كه متأسفانه از نگاه و كانون توجه جهان اسلام و ملت هاي مسلمان دور مانده است و آن نكته- بخوانيد يك واقعيت تلخ و غير قابل انكار- اين كه، مروه شربيني را دولت آلمان به شهادت رسانده است، نه «يك شهروند آلماني»! تا آنجا كه در گزارش هاي خبري آمده است، ملت هاي مسلمان در خشم و خروش خود عليه اين جنايت خواستار محاكمه قاتل آلماني و اشد مجازات براي او شده اند و ديروز بالاترين مقام دادستاني مصر- دادستان كل - در واكنش به اعتراض گسترده مردم اين كشور كه سكوت دولت مصر را معني دار! و نشانه وابستگي حسني مبارك مي دانستند، در يك كنفرانس مطبوعاتي و راديو تلويزيوني اعلام كرد تحقيقات درباره چگونگي حادثه منجر به شهادت مروه شربيني را آغاز كرده و به مردم خشمگين مصر قول داد؛ بعد از پايان تحقيقات از دولت مصر مي خواهد، عليه قاتل آلماني به دولت اين كشور شكايت كند! از سوي ديگر «شيخ محمد طنطاوي» مفتي اعظم - بخوانيد درباري- مصر كه سال گذشته در كنفرانس اديان در نيويورك شركت كرده و همزمان با جنايات وحشيانه صهيونيست ها عليه مردم غزه، در حاشيه اين كنفرانس با شيمون پرز رئيس جمهور رژيم صهيونيستي به خوش و بش نشسته بود، طي مصاحبه اي درباره شهادت مروه شربيني ضمن محكوم كردن اين جنايت، هشدار مي دهد كه «بايد مراقب بود، اين حادثه به روابط دنياي اسلام با جهان غرب آسيب نرساند»! و... ماجرا، اما فراتر از جنايت يك شهروند آلماني است و شواهد و قرائن موجود- آنگونه كه خواهد آمد- كمترين ترديدي باقي نمي گذارد كه قتل مروه شربيني به دستور مستقيم دولت آلمان صورت گرفته و قاتل اگرچه مستحق مجازات مرگ است- و ان شاءالله اين مجازات به دست مسلمانان غيرتمند حتي در زندان شهر «درسدن» انجام پذيرد- ولي وي در اين ماجرا فقط عهده دار يك مأموريت بوده است. چرا...؟!
1-
از اكتبر سال 2001 ميلادي- يك ماه بعد از ماجراي حمله به برجهاي دو قلوي تجارت آمريكا در نيويورك- و در پي يك مصوبه از سوي دستگاه قضايي آلمان، تمامي مراجعه كنندگان به دادگاه- غير از قاضي و دادستان- بازرسي كامل بدني مي شوند. مطابق اين مصوبه كه اجراي آن با دقت نزديك به وسواس انجام مي پذيرد، مأموران پليس علاوه بر آن كه تمامي مراجعه كنندگان را از دروازه هاي اشعه ايكس- XRAY- عبور مي دهند، محتويات جيب، كيف دستي و حتي كف كفش هاي آنها را به دقت بازرسي مي كنند تا آنجا كه نه فقط چاقو يا آلات قتاله ديگري نظير آن، بلكه از ورود «دسته كليد» و تلفن همراه به دادگاه نيز جلوگيري مي كنند. اين بازرسي منحصر به دادگاه هاي جنايي نيست، بلكه در دادگاههايي كه موضوع رسيدگي آنها دعاوي حقوقي است هم بازرسي هاي مورد اشاره به دقت و بي وقفه انجام پذيرفته و مي پذيرد. بنابراين «آليكس»، قاتل «شهيده حجاب» چگونه موفق به حمل دشنه شده و اين آلت قتاله علي رغم عبور از دروازه هاي اشعه ايكس و بازرسي دقيق بدني از چشم مأموران آلماني پنهان مانده است؟!
2-
قاتل «مروه شربيني» در حالي كه مأموران پليس- علي القاعده- به دقت ماجراي محاكمه را زير نظر داشته اند خود را به «مروه» رسانده و با وارد آوردن 18 ضربه چاقو، آن بانوي مظلومه و باردار را به شهادت رسانده است. چرا مأموران آلماني به محض حمله ور شدن آليكس به «مروه» مانع او نشده اند. مخصوصاً آن كه وي به عنوان متهم در دادگاه حاضر شده بود و مطابق يك روال تعريف شده در تمامي مجامع حقوقي، مأموران موظف هستند كه بيشترين توجه خود را معطوف به متهم كرده و از اقدامات غير منتظره و احتمالي وي جلوگيري به عمل آورند. چرا مأموران حاضر در دادگاه با وجود آن كه اتهام اوليه متهم، حمله به «مروه» در يك پارك بوده است دقت و توجه لازم و ضروري در اينگونه موارد را كنار گذاشته و به قاتل اجازه حمله داده اند؟!
3-
قاتل شهيده حجاب، بعد از حمله با وارد آوردن 18 ضربه چاقو آن زن مسلمان و مظلومه را به شهادت رسانده است، به بيان ديگر، قاتل براي وارد كردن 18 ضربه چاقو، از وقت و فرصت كافي!! برخوردار بوده است و مأموران از آغاز حمله تا پايان ماجرا- بخوانيد مأموريت آليكس- فقط شاهد و ناظر صحنه بوده و كمترين عكس العملي از خود نشان نداده اند و حال آن كه بلافاصله بعد از حمله قاتل مي توانستند مانع وي شوند و از شهادت «مروه» جلوگيري كنند. بنابراين كمترين ترديدي نيست كه قاتل با اطمينان از عدم دخالت مأموران حاضر در دادگاه و بدون دغدغه از پيشگيري و ممانعت آنها مرتكب جنايت شده و تا اطمينان كامل از شهادت «مروه» به مأموريت خود ادامه داده است. توجه شود؛ 18 ضربه چاقو در مقابل چشم مأموران پليس آلمان!! چگونه ممكن است؟!
4-
نكته درخور توجه ديگري كه در مأموريت «آليكس دبليو» از سوي دولت فاشيست آلمان و برنامه از قبل طراحي شده براي شهادت «مروه شربيني» كمترين ترديدي باقي نمي گذارد، شليك مأموران آلماني به سوي همسر آن شهيده است. پليس آلمان در تمامي مدتي كه قاتل با وارد كردن 18 ضربه چاقو به مروه شربيني در حال انجام مأموريت خود بود، ساكت و بي حركت باقي مانده ولي به محض آن كه همسر مروه براي نجات وي به سوي او مي رود، پليس با شليك گلوله او را از پاي درمي آورد! شليك به همسر مروه نشان مي دهد كه مأموران پليس نه فقط دقيقاً صحنه قتل را زير نظر گرفته بودند بلكه وظيفه داشتند از هر اقدامي كه مانع از انجام مأموريت آليكس شود نيز جلوگيري كنند!
5-
جرم اوليه قاتل، ايجاد مزاحمت براي «مروه» در يك پارك و متهم كردن وي به «تروريست» بوده است. آنهم، فقط به فقط از آن روي كه زني مسلمان و محجبه بوده است. اكنون به اظهارات مقامات آلماني طي چند سال اخير مراجعه كنيد. مگر آنها در مصاحبه ها، اظهارنظرها و نوشته هاي رسمي خود مسلمانان را به «تروريست» بودن متهم نمي كنند؟! و مگر خانم آنجلا مركل - آنجلا يا تلفظ آلماني آن، آنگلا به معني «فرشته» است كه «ديو» و «شيطان» نام با مسماتري براي اوست- معتقد نبود كه در جريان انتخابات تركيه، روسري همسران طيب اردوغان و عبدالله گل از نطق هاي انتخاباتي آنها در پيروزي اسلامگرايان مؤثرتر بوده است! و مگر دهها مقاله در نشريات آلماني پيرامون خطر اسلام!! و مخصوصاً حجاب زنان مسلمان نوشته نشده است؟! و ... بنابراين «آليكس دبليو» در همان چارچوبها دست به جنايت زده است كه دولت هاي اروپايي از جمله دولت آلمان تصوير و ترسيم كرده و مي كنند.
6-
در ميان كشورهاي اروپايي، دولت آلمان به «دولت تحقير شده» معروف است و به عنوان دولتي كه صهيونيست ها زمام امور آن را در دست دارند شناخته مي شود. كافي است بدانيم كه يهوديان آلمان در حالي كه فقط 150هزار نفر از جمعيت چند ده ميليوني آلمان هستند، بيش از 145 كرسي از پارلمان اين كشور را در قبضه خود دارند و اين باج گيري صهيونيست ها طي 6 دهه اخير- بعد از جنگ جهاني دوم و اشغال آلمان از سوي متفقين- همواره با اعتراض شديد مردم اين كشور روبرو بوده است. دولت آلمان به دولت «قتل هاي پنهان» نيز شهرت دارد و اسناد فراواني حكايت از آن دارند كه آلمان ها بسياري از مخالفان سياسي خود را با صحنه سازي هاي جعلي به قتل رسانده اند تا آنجا كه اتوبان هاي اشتوتگارت به عنوان قتلگاه اعضاي گروه بادرماينهوف- جبهه گارد سرخ RAF- شهرت جهاني دارد. مأموران پليس مخفي آلمان اعضاي اين گروه را در صحنه هاي ساختگي تصادف در اتوبان هاي آلمان- و مخصوصاً اشتوتگارت- به قتل مي رساندند و گفته مي شود سريال تلويزيوني «هشدار براي كبري 11» كه موضوع آن جنايت در بزرگراه هاي آلمان است و معمولاً با صحنه هاي هولناك تصادف اتومبيل نيز همراه است به سفارش سازمان اطلاعاتي آلمان- BND- ساخته شده و هدف از آن پاك كردن غير مستقيم ماجراي قتل هاي پنهان مخالفان در اتوبان هاي آلمان از افكار عمومي مردم اين كشور است، البته بي آن كه دست اندركاران ميداني اين سريال تلويزيوني از هدف اصلي آن با خبر باشند!
7-
با توجه به شواهد و قرائن ياد شده، شهادت «مروه شربيني» نمي تواند يك جنايت معمولي در كنار ساير جناياتي باشد كه همه روزه در كشورهاي اروپايي- مخصوصاً آلمان- اتفاق مي افتد، بلكه بدون كمترين ترديدي عامل اصلي اين جنايت دولت آلمان است و اولين و ابتدايي ترين اقدام در برابر اين جنايت كه عليه تماميت جهان اسلام صورت پذيرفته ، اخراج سفراي دولت فاشيست آلمان از كشورهاي اسلامي است، خواسته برحقي كه ملت هاي مسلمان نبايد از آن چشم پوشي كنند. در اين ميان، از جمهوري اسلامي ايران كه پرچمدار نهضت جهاني اسلام است انتظار مي رود در اخراج سفير دولت فاشيست آلمان پيشگام باشد. بحران مالي اخير غرب، آلمان را در شرايط اقتصادي شكننده اي قرار داده است، هر هفته تعدادي از مراكز بزرگ صنعتي و تجاري آلمان ورشكست شده و آلمان صنعتي و ثروتمند چند دهه اخير به ورطه سقوط اقتصادي نزديك شده است. در اين حال، قطع رابطه سياسي و اقتصادي كشورهاي مسلمان با دولت فاشيست و آدمكش آلمان ضربه اي هولناك و انتقام پشيمان كننده اي براي اين كشور بحران زده و جنايتكار خواهد بود بي آنكه كمترين تأثير منفي براي جهان اسلام در پي داشته باشد.
«
مروه شربيني» فقط يك زن مسلمان مصري نيست، او نماد همه زنان مسلمان است و انتقام خون به ناحق ريخته اين شهيده بايستي منطقي ترين انتظار و جدي ترين خواسته ملت هاي مسلمان از دولت هاي خود باشد."  حسين شريعتمداري كيهان 88/4/20 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/24ساعت 16:56  توسط سینا  | 

پشت پرده يك آنفلوآنزاي سياسي - خوکی - سرمایه دارانه!
دیگر زمانه تبختر علم مدرن و فیلسوفان تحلیلی و پوزیتیویست در علم وفلسفه گذشته است. به حق امروز در عصر پس از مدرن هستیم. عصری که بشر به دنبال راه حل های تازه ای برای یافتن سوالات علمی خود می باشد و از تعصبات مفتضح مدرن فاصله گرفته است. آری ما در زمانه پست مدرنیسم و نقدمدرنیته هستیم... و باید فلک را سقف بگشائیم و طرحی نو در اندازیم... اما افسوس که هنوز هم محیط های دانشگاهی ما در ارتجاع مدرنیته به سر می برند و مطالب اکثر کتب درسی ما هنوز متاثر از فضای فراماسونر زده و روشنگرانه قرن هیجدهم ماده گرایان و لائیک های فرانسه و آلمان و انگلیس می باشد. آری علم مدرن و ضعف های بی شمارش به راستی یکی از مهمترین پاشنه های آشیل غرب جدید وغربگرایان و فراماسونرها(پایه گذاران غرب مدرن) می باشد...اگرتحلیل صحیحی داشته باشیم.
در کتب فلسفه علم و تاریخ پزشکی می خوانیم که قدرت و زرسالاران جهانی نقش مهمی در فراموشی طب سنتی و اسلامی و چینی  و سیطره طب پوزیتیویستی و داروی های شیمیایی بر جهان داشته اند. نمونه های زیادی از فریب کاری صاحبان صنایع در جهان علم در کتب تاریخ علم آمده است. 
از طرفی دیگر، با لحاظ برخی مسائل سیاسی وتاریخی می توان نگاه بهتری به تحلیل علم مدرن داشت. چند سال پیش کتاب کمیته ۳۰۰ اثر دکترجان کولمن، عضو سیا را می خواندم. او نوشته بود که برخی بیماری ها چون ایدز و سارس را سازمان های جاسوسی وابسته به کمیته۳۰۰ نفره زرسالارن جهانی در دنیا رواج دادند تا استفاده خود را ببرند. آن روزها تردید آمیز این مطالب را می دیدم و امروز هم، چرا که نوشته ها مال یک جاسوس بود... اما به تفکر عمیق فرو رفتم و برخی روش های زرسالاران جهانی را بیشتر کاویدم. یادم می آید که چند سال پیش همزمان با شروع جام جهانی فوتبال(فریب و تجارتی به اسم ورزش) حملات وحشیانه صهیونیست های پست فطرت به فلسطینیان شروع شد. امروز هم خبرهای زیادی می خوانیم که آنفولانزای مثلا خوکی را سازمان های اطلاعاتی غربی-صهیونیستی با علم ژنتیک ساختند و رواجش دادند و تبلیغاتش کردند و...!  برای چه و چگونه و چرا را اما هیچ یک از رسانه های گردن کلفت و دروغگوی غربی نپرداختند. و این برایم تعجبی ندارد. امیدوارم هرچه زودتر با تلاش خبرنگاران آزاد اندیش غیروابسته به غرب فریبکار، همه چیز درباره این خبرسازی پرجنجال اخیر افشا شود. عصر جدید را عصر رسانه های اسطوره ساز و افسانه پرداز باید نامید و عصر حکومت فریب و صهیون و پول و تسلط قدرت بر علم ودانشگاه... در همین باره خواندن این تحلیل خبری رجانیوز  قابل تامل است.

آنفلوآنزاي خوكي سهام شركت‌هاي بيوتكنولوژيكي كه با مراكز سياسي در ارتباط هستند، افزايش چشمگيري داده است؛ دونالد رامسفلد، وزير دفاع پيشين آمريكا، يكي از سهامداران و عضو هيات مديره شركت "گيلعاد ساينس " كه عمده‌ترين تامين كننده داروهاي اين بيماري است، به شمار مي رود. به گزارش فارس، "مايكل چسودوفسكي " تحليلگر آمريكايي، در گزارشي كه در "سانفرانسيسكو بيزينيس تايمز " منتشر شده است، درباره آنفلوآنزاي خوكي نوشت: آنفلوآنزاي خوكي باعث شده است كه ارزش سهام شركت "بيگ فارما " افزايش چشمگيري يابد. بعد از انتشار گزارش‌هاي اوليه مبني بر شيوع آنفلوآنزا در مكزيك، تقاضاي داروهاي ضد آنفلوآنزا سر به فلك كشيد.

در اين گزارش با اشاره به فضاي ترس و وحشت در جهان پس از شيوع آنفلوآنزاي خوكي آمده است: اطلاعات نادرستي كه از رسانه‌ها پخش شده است باعث شده كه فضاي ترس و وحشت تشديد شود. در بسياري از مناطق آمريكا وضعيت فوق العاده بهداشتي اعلام شده است. اين گزارش با اعلام اينكه "داروهايي چون "تامي فلو " و "رلانزا " بيشترين تقاضا را در بازار داشته‌اند " تاكيد شده است كه دولت آمريكا مواد دارويي را از انبار‌هاي ملي بيرون آورده است تا مطمئن شود كه "در صورت شيوع آنفلوآنزا مأمورين مراقبت‌هاي بهداشتي-پزشكي در آمادگي كامل بسر خواهند برد." 

بنابر اين گزارش، تامي فلو از طرف شركت بيوتكنولوزيكي "گيلعاد ساينس" آمريكا و بوسيله شركت داروسازي عظيم "هافمن لا روچ " در سوئيس ساخته مي‌شود. اين دارو توسط شركت "روچ" ساخته مي شود ولي اختراع آن توسط شركت "گيلعاد ساينس " انجام گرفته است. اين بدين معناست كه حقوق دارايي معنوي اين دارو متعلق به شركت "گيلعاد ساينس " است. اين گزارش مي افزايد: دونالد رامسفلد، وزير دفاع پيشين آمريكا، يكي از سهامداران عمده شركت "گيلعاد ساينس " است. وي در سال 1997 به سمت رياست شركت "گيليد ساينس " دست يافت و تا سال 2001 كه به منصب وزارت دفاع آمريكا منصوب شد، اين پست را حفظ كرد. رامسفلد از زمان تأسيس اين شركت در سال 1987 تاكنون عضو هيأت مديره آن بوده است. نشريه "فورچن" در سال2005 ودر اوج بحران آنفلوآنزاي مرغي، شركت "گيليد" را يكي از شركتهايي ناميد كه بيشترين ارتباطات سياسي را درصنعت بيوتكنولوژي دارا است. از زمان استعفاي رامسفلد درسال2006 تاكنون، اطلاعاتي درمورد ميزان سهام وي دراين شركت وجود ندارد.

ارزش سهام
بعد از اعلان شيوع آنفلوانزاي خوكي در مكزيك سهام شركت گيليد در بازار بورس نيويورك به شدت افزايش يافت (به نمودار در گزارش رجوع كنيد.) بعد از تأييد گزارش‌هاي مربوط به مشاهده چهل مورد ابتلا به آنفلوآنزاي خوكي، دولت آمريكا يك چهارم ذخاير دارويي خود را آزاد سازي كرد. هفت مورد آنفلوآنزاي خوكي در كاليفرنيا، بيست و هشت مورد در نيويورك، دو مورد در تگزاس، دو مورد در كانزاس و دو مورد نيز در اوهايو گزارش شده اند.

مكزيك اعلام كرده است كه تعداد مرگ و مير بر اثر آنفلوآنزاي خوكي به 149 نفر رسيده است - بيماري آنفلوآنزاي خوكي در بيست مورد از اين افراد تأييد شده است. مدارس اين كشور تا 6 مي تعطيل شده اند و در حدود 2000 نفر بعلت ابتلاي شديد به آنفلوآنزاي در بيمارستان‌هاي اين كشور بستري شده‌اند.بر اساس گزارش "مراكز كنترل بيماري "، براي مقابله با انواع آنفلوآنزاي از جمله آنفلوآنزاي خوكي بايد داروهاي ضدويروس تجويز شوند. ظاهرا ويروس موجود در مكزيك و آمريكا در برابر دو داروي ضد ويروس - آمانتادين و ريمانتادين - مقاوم است. اما آزمايش‌هاي آزمايشگاهي نشان داده‌اند كه اين ويروس در مقابل تامي فلو و رلنزا آسيب‌پذير است.
"بنا به تأييد دولت آمريكا، داروي خوراكي تامي فلو از بروز آنفلوآنزاي نوع A و B در افراد بالاي يك سال جلوگيري مي كند. شركت "هافمن لا روچ " كه اين دارو را توليد مي‌كند بخشي از فروش خود را به شركت "گيليد " مي‌دهد. شركت روچ اعلام كرده است كه هم اكنون 3ميليون بسته از اين دارو را در اختيار دارد - بخشي از 5 ميليون بسته‌اي كه در سال 2006 به اداره بهداشت آمريكا اختصاص يافت - و مي تواند در عرض بيست و چهار ساعت اين دارو را در تمام نقاط جهان تحويل دهد. " "گيلعاد " نامي عبري و مربوط به تپه‌ مقدس يهودي در خاورميانه است.منبع مقاله تحلیلی خبری:رجا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/13ساعت 14:37  توسط سینا  | 

فراماسونري و نقش آن در تاريخ معاصر ايران

  بسمه تعالي. درباره فراماسونري در ايران علي‌رغم شعارهاي زيادي كه پيرامون اين قضيه منتشر شده   كار جدي انجام نشده است! شايد كتاب‌هايي كه درباره فراماسونري نوشته شده و در بين مردم توزيع شده، بيش از 10 جلد نباشد و حتي بعضي از اين كتاب ها هم با اهداف و اغراض خاصي نوشته شده‌اند. براي مثال كتابي كه «اسماعيل رائين» در سال 1347 منتشر كرده با وجود اسنادي كه مي توان به آن استناد كرد اما با اهداف خاصي نوشته شده و اسناد آن انتخاب شده است و حتي در بعضي اسناد نيز دستكاري و اعمال نظر صورت گرفته است.

مشكل ديگر درباره شناخت فراماسونري، پنهاني بودن فعاليتهاي اين تشكيلات است. در اصل، تعريف تشكيلات فراماسونري اين است كه بگوييم: فراماسونري تشكيلات يا جمعيتي است، پنهان روش و نخبه گرا. در تشكيلات فراماسونري اين دو ويژگي اصل است. پنهان روشي را براي اين انتخاب كرد كه افرادي خارج از تشكيلات با اهداف و روش هاي آن آشنا نشوند و نخبه گرائي را از اين جهت برگزيدند كه قصدشان تسخير كشورها و كل جهان است. از اين جهت به هر كشوري كه وارد مي شود سراغ نخبگان مي رود و سعي دارد تا امور اساسي و شريان هاي اقتصادي، فرهنگي و سياسي آن كشور را به دست بياورد و در آن منطقه نفوذ كند و بعد در مناطق ديگر نفوذ خود را گسترش دهد. در جهان عرب با توجه به ظهور پديدهء اسرائيل و تشكيل حكومت نا مشروع آن در فلسطين و درگيري ملت ها و نخبگان آن جوامع با اين مساله- هر چند كه دولت هاي آنان نسبت به اين مساله بي اعتنا بودند-  بيشتر از ما مواجه هستند و درباره‌اش  تحقيق كرده اند. اما درباره ميزان مطالعات و ژرفاي تحقيقات آنها متأسفانه ترديد وجود دارد. ...دربارهء تاريخچه فراماسونري هم دو نوع پيشينه در مقابل ما مي گذارند. ... بقیه این سخنرانی پرمغز را درادامه همین مطلب بخوانید... منبع:سخنراني محقق گرانقدر، آقاي موسي حقاني در اولين نشست آموزشي جمعيت دفاع از ملت فلسطين،  با تشکر از جمعيت دفاع از ملت فلسطين 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/12ساعت 13:40  توسط سینا  | 

نگاهی به شیوه های آموزش صهیونیسم به کودکان

چندی قبل کلیپی پخش شده بود که در آن به کودکان اسرائیلی مهدکودکی یا دبستانی، شعری یاد می دادند که خواستار نابودی فلسطینی ها بود. قبلا هم شنیده بودم که تانک و مسلسل و تجهیزات نظامی به وفور در اسباب بازی های کدودکان اسرائیلی یافت می شود، همچنین اساتیدمان می گفتند که کتاب تحریف شده یوشع در مدارس اسرائیلی تدریس و خوانده می شود. در کتاب یوشع که یکی از کتب تورات است و بیانگر قساوت یهودیان علیه مردم فلسطین است، قساوت و قتل و غارت فلسطینیان را (نعوذبالله) به یوشع نبی، جانشین حضرت موسی(علیهماالسلام) نسبت داده اند و نمونه هایی از این دست که صهیونیست ها در تربیت نسل اینده خود و ما به کار می برند. هنر و سینمای کنونی مسلط بر غرب، نیز پر است از اساطیر و موتیف ها و بن مایه های صهیونی -یهودی - انگلوساکسونی و اتگلوزایانی.  کتاب پلی از هنر به سیاست در زمینه استفاده یهودیان متعصب از هنر برای القای مفاهیم مذهبی به کودکان معصوم یهودی، خواندنی است و البته درس گرفتنی. بی شک، غایت این کارهای صهیونیست ها ناپسند است، اما ما باید با دیدن اصل ماجرا، حداقل به فکر ایجادشیوه های جدیدی برای تعلیم اصول همراه با فطرت وعقل اسلام به نسل جدید باشیم... و اما خبر جدید در این رابطه را از وبلاگ http://crypalestin.blogfa.com/post-815.aspx با هم می خوانیم:

 به نظامیان صهیونیست  که از جنگ غزه بازگشته‌اند تی‌شرت‌هایی داده شده که روی آن تصویر کشته‌شدن مادران فلسطینی به همراه فرزندانش به تمسخر گرفته شده است. برخی از این تصاویرنیز مربوط به نوزادان کشته‌شده فلسطینی است.

برخی از این تصاویر مربوط به نوزادان کشته‌شده فلسطینی است. این پیراهن‌ها در حالی در ارتش رژیم اشغالگر توزیع شده که هفته گذشته مطلبی درباره اقدام نظامیان صهیونیست  در کشتن چند غیرنظامی فلسطینی از زبان خود آنها منتشر شد.
در یکی از این تصاویر یک زن فلسطینی باردار مشاهده می‌شود که زیر آن نوشته شده است:
"می توان با یک گلوله دو نفر را کشت".
تولید پیراهن‌های حاوی عکس همراه با نوشته درفرهنگ صهیونیستی رایج است اما انتشار چنین تصاویری
باردیگر سوالاتی جدی درباره اقدامات نظامیان صهیونیست درعملیات نظامی مطرح می کند.

به گفته جامعه شناسان صهیونیست مساله این پیراهن‌ها فقط مربوط به طراحی لباس نیست بلکه نشان دهنده فرهنگ اسراییل است و پوشیدن این پیراهن‌ها سبب نهادینه‌شدن پیامهای روی آنها در بطن جامعه می‌شود و باتوجه به رویه غیرانسانی جلوه دادن فلسطینی‌ها از طریق این تصاویر منقوش روی لباسها ، کشتن فلسطینی‌ها در نزد صهیونیستها آسانتر می‌شود.
"ایمن محی‌الدین"، خبرنگار شبکه الجزیره در ادامه گزارش خود افزود: نیروهای امنیتی رژیم صهیونیستی به گروه خبری الجزیره اجازه نداد از محل تولید این پیراهن‌ها دیدن کند.
به هر حال ، تاثیر این پدیده اجتماعی آن بوده که در سالهای اخیر در جامعه فلسطین اشغالی  استفاده شدید از نیروی قهری مقبول‌تر شده است. به گفته جامعه شناسان این روند از نظر اجتماعی خطرناک است.
فیلم گزارش الجزیره را اینجا ببینید.


+ نوشته شده در  جمعه 1388/01/14ساعت 3:57  توسط سینا  | 

استاد حسن رحيم پور، نکته نغزی بيان می­کردند: ما سه راه براي جبران تمام عقب ماندگي­هايمان داريم، راه اول مطالعه است. راه دوم هم مطالعه است واما راه سوم: آن هم مطالعه است! داستان غزه هم فروکش کرد ولي هنوز بسياري از دوستان نکات جدي درباره فلسطين و اسرائيل و يهود وصهيونيسم را نمي توانند تحليل کنند. فکر کنم کمترين خدمت ما به آرمان قدس شريف، مطالعه و جامعه سازي در راه نابودي دشمن صهيوني باشد. به پيشنهاد برخي دوستان ليستي از برخي کتب در حد مطالعه دانشجويي را تقديمتان مي کنم که با برخي از مهم ترين جنبه هاي اين وقايع آشنا شويم. سعي شده منابعي معرفي شود که مورد نياز اساسي است و خواندن و حتي داشتن اين کتب در منزل بسيار مفيد است. سعي شده برخي مهم ترين موضوعات اوليه در باره دشمن شناسي و تاريخ در اينجا اورده شود. ضمنا اکثر اين منابع در بازار موجود است. اگر نباشد در سي.دي کتابخانه ديجيتالي صهيونيسم پژوهي موسسه لوح وقلم قم(www.yahood.ir يا www.rasad.ir ) و يا سي.دي پژوهه شيطان،گروه پژوهشي هنري حنيف، (www.hanif-ngo.com) تلفن:09194468873 .همچنین در این زمینه مرکز مطالعات فلسطین هم می توانید اطلاعات و کتب مفیدی در اختیار پژوهشگران قرار دهد. تلفن:66481548 مي­توانيد منابع مشابه يا اکثر همين منابع را بيابيد. اميد که با خواندن هر کدام از اين کتب به دريايي از اطلاعات جديد راه يابيم وبا شناخت منابع جديدتر وتخصصی تر، اطلاعات خود را دقيق تر کنيم:

-يهود در(تفسير) الميزان، حسين فعال عراقي، نشر سبحان، تهران، 1381، تلفن:02177539246

- چهره يهود در قرآن؛ عفيف عبدالفتاح طباره؛ترجمه وپاورقي سيد مهدي آيت اللهي؛ جهان آرا؛ قم

-فلسطين از ديگاه امام خميني(قدس سره الريف)، تبيان آثار موضوعي، دفتر چهارم، موسسه تنظيم ونشر آثار امام خميني، تهران.

-فلسطين از اشغال تا انتفاضه، مجيدصفاتاج، انتشارات مدرسه، تهران، تلفن: 9و8و7و6و5و02188800324

-ماجراي فلسطين واسرائيل، مجيدصفاتاج، ، دفتر نشرفرهنگ اسلامي، تهران، تلفن:02133927412 و 02133114288و 02133920307

- آشنايي با اديان بزرگ؛ حسين توفيقي؛ نشر سمت و طه و مرکز جهاني علوم اسلامي؛ چاپ پنجم؛ تابستان1381

-دنيا بازيچه يهود، سيدمحمد شيرازي، ترجمه سيدهادي مدرسي،نشربينش آزادگان،تلفن:03112299024

-جهاد اسلامي، امام خميني، شيعه وسني، مسئله فلسطين، نوشته شهيددکتر فتحي شقاقي(دبيرکل جهاد اسلامي فلسطين)،ترجمه سیدهادي خسروشاهي،انتشارات اطلاعات، چاپ اول،1375

-  نفوذ صهيونيسم بر رسانه هاى خبرى و سازمان هاى بين المللى؛ اثر فؤاد بن سيد عبدالرحمن الرفاعى؛ ترجمه حسين سروقامت؛ نشر كيهان؛1377، تلفن:

- سلطه پنهاني، سيطره نامرئي صهيونيسم بر سياست، فرهنگ و افکار ملتها؛ مجيد صفاتاج؛ نشر آرون؛ چاپ اول؛ تهران؛ 1383

- 555، شمس الدين رحماني، نشر کتاب نيستان، تهران، 1384، تلفن: 5و4و 02122612443

-  آمريكا بدون نقاب؛ سيدهاشم ميرلوحى؛ نشر كيهان؛ 1380

-فلسطيني کشي، هولوکاست اسرائيلي، مايکل هافمن و موشه ليبرمن، ترجمه محمدرضا عادلي، نشر موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني(قدس سره الشريف) قم، تلفن:02517742326

- نبرد نابرابر، روند ظهور وسقوط رژيم صهيونيستي، حسن واعظي، نشر سروش، تهران،1379،    تلفن:02166404255

-  مبانى فراماسونرى (يهود و فراماسونرى)؛ نوشته گروه تحقيقات علمى (تركيه)؛ ترجمه جعفر سعيدى؛ چاپ دوم؛ تهران؛ نشر مركز اسناد انقلاب اسلامى؛ 1376 ، تلفن: 02122211194

- تبار انحراف، پژوهشي در دشمن شناسي تاريخي؛ جلد اول؛ پژوهش ونگارش موسسه اطلاع رساني و مطالعات فرهنگي لوح و قلم؛ چاپ اول؛ 1383؛ قم

- تاريخ ناگفته و پنهان آمريکا؛ نصير صاحب خلق؛ نشر هلال؛ چاپ اول؛ تهران؛ 1384، تلفن: 8و02166956167

- پروتستانتيسم، پيورتانيسم و مسيحيت صهيونيستي؛ نصير صاحب خلق؛ نشر هلال؛ چاپ اول؛ تهران 1383، تلفن: 8و02166956167

-شواليه هاي معبد، مباني نظري فراماسونري جهاني، هارون يحيي، نشرهلال، تلفن: 8و02166956167

-  مسيح يهودي و فرجام جهان؛ رضا هلال؛ ترجمه قبس زعفراني؛ نشر هلال؛ چاپ اول؛ تهران 1383 ، تلفن: 8و02166956167

- جايگاه هولوکاست در پروژه صهيونيسم(اسطوره يا واقعيت)، سيد محمد تراهي، نشر مرکز اسناد انقلاب اسلامي، چاپ اول زمستان1384، تلفن: 02122211194

- زرسالاران يهودي و پارسي, استعمار بريتانيا و ايران، عبدالله شهبازي, موسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي, چاپ اول, تهران, 1377، تلفن: 02122666704

-  مقالات و کتاب هاي  مفيدي در سايت ها و وبلاگ هاي زير  مي توانيد پيدا کنيد:www.yahood.ir   يا www.rasad.ir  وwww.cinemazion.blogfa.com وnaghdefilm.parsiblog.com  وwww.shahbazi.org و www.mouood.org  و palestine-persian.info و atm.parsiblog.com و crypalestin.blogfa.comو بسیاری از لینک های دائمی که کنار همین وبلاگ موجود است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/17ساعت 13:42  توسط سینا  | 

مدرک جعلی کردان از نگاهی دیگر

دکتر محمد حسن قدیری ابیانه

در مورد مدرک آقای کردان بحث های زیادی شده است که قصد ورود به بحث های جاری را نداشته تنها مطلب را از زاویه ای دیگر بررسی می نمایم. یکی از کارهایی که سازمان های جاسوسی انجام می دهند این است که تلاش کنند افراد را نمک گیر کرده یا به فساد بکشانند و بعد از مدتی که آن فرد موقعیت و مقامی بدست آورد، از او درخواست هایی کرده و در صورتی که به آن خواسته ها تن ندهد، سر بزنگاه اسناد آن را رو کرده و آن شخص را از اعتبار می اندازند و یا در آستانه انتخابات برای به شکست کشاندن حزب یا جناح مورد نظر، با افشای اسناد مربوط به اعضای آن جریان به نفع رقیب، آن را نزد افکار عمومی به اصطلاح رسوا و بی اعتبار نمایند.

در این راستا اطلاع از انگیزه ها، نیازها، شهوات، ضعف ها، علائق و اهدافِ مربوط به اینگونه افراد و حتی خانواده هایشان دارای اهمیت بسیار زیادی برای سازمان های جاسوسی است. اسناد منتشر شده لانه جاسوسی آمریکا نشان می دهد که این اطلاعات چه اهمیتی در برنامه ریزی برای به فساد کشاندن افراد دارد. به عنوان مثال در مورد بنی صدر در یکی از گزارشات آمده بود که در ملاقات جدید عنصر سیا با بنی صدر، وی ساعت طلا به دست کرده بود. ازهمین جا نتیجه گرفته بود که این امر نشاندهنده گرایش وی به مادیات است و می تواند نقطه نفوذ در او باشد. به دنبال این امر مامور دیگر سیا به وی که رئیس جمهور بود پیشنهاد می کند که به عنوان مشاور یک شرکت آمریکایی ماهانه هزار دلار حقوق بگیرد.

بنی صدر که تمایلات مادی در او بروز کرده بود و خانواده اش هم همچنان در فرانسه اقامت داشت و برای تامین مخارج آنها نیاز به درآمد ارزی داشت، این پیشنهاد را می پذیرد. البته بنی صدر بعداً ادعا می کند که این پیشنهاد ماهانه 3 هزار دلار بود و او هم نپذیرفته! طبیعی است که ماموران سیا در گزارشات سری خود به مقامات مافوق خود -به ویژه هنگامی که باید به ماموری حقوق ماهانه پرداخت کنند- دروغ نمی نویسند و افشای این اسناد برای بنی صدر گران تمام شد چرا که خود را به مبلغ ماهانه هزار دلار فروخته بود. البته از روش های دیگر سازمان های جاسوسی، دادن وعده مالی به افراد برای خود فروشی است و البته سیاست آنها این است که بلافاصله در اولین قدم های همکاری، اسنادی شامل فیلم و عکس و غیره تهیه می کنند که فرد خودفروخته چاره ای جز ادامه همکاری حتی بدون دریافت کارمزد نداشته باشد. در یکی از اسناد، به روش سازمان سیا برای استخدام جاسوس اشاره شده است و تاکید می کند که همکار سیا باید احساس کند تا با این همکاری مشکلاتش حل می گردد لیکن هرگز نباید گذاشت مشکلات او برطرف گردد تا فرد انگیزه لازم را برای ادامه همکاری داشته باشد!

یکی از مقامات عالیرتبه آمریکا چند سال قبل گفته بود: سیا به دنبال استخدام افراد ضد خمینی نیست، زیرا آنها عملا در خدمت سیا هستند، بلکه اگر سیا بتواند افراد خمینیست را جذب نماید هنر کرده است. در همین راستا بود که برخی از افراد درگیر در اشغال لانه جاسوسی آمریکا در دام آنها افتادند و به همکاری پنهان با آنها روی آورده و رسانه های آمریکا نیز بلندگوی آنها محسوب می گردند و عبدی برای آمریکا شده اند. لیکن فریفتن افراد مذهبی برای آنها بسیار مشکل است و نمی توانند آنها را به خدمت خود در آورند، پس باید برای آنها رسوایی پیش بیاورند و در زمان مقتضی از آن علیه او و جناحش استفاده نمایند. واقعیت این است که معدودی از مسئولین، فاقد مدرک تحصیلی بالایی هستند و از این بابت ناخرسند اند و راههایی برای رفع این نیاز می تواند زمینه را برای به دام انداختن آنان فراهم آورد. از این روی نگارنده مدرک آقای علی کردان را در این ارتباط ارزیابی می نماید. احتمالاً او تنها کسی نیست که از این نوع مدارک داشته باشد و دیگرانی نیز در این دام افتاده باشند. در این رابطه اتفاقاً لازم است که او و امثال وی ندانند که مدرکشان فاقد اعتبار است. مدرک افراد اصولگرا باید جعلی از آب درآید تا بتوانند در وقت لزوم آن را در راستای اهدافشان مورد بهره برداری قرار دهند. می دانیم که انتخابات ریاست جمهوری ایران برای آمریکا و متحدانش حیاتی است. آنها می خواهند به هر قیمتی مانع رای آوردن مجدد آقای دکتر احمدی نژاد شوند. جنگ های روانی آنها بر وی تاثیری نداشته است و او همچنان مسیر اعتلای ایران اسلامی را با قدرت طی می کند و همگان در جهان به شکست این ترفندها اذعان کرده اند. آمریکا کسانی را در مسند ریاست جمهوری ایران می پسندد که هماهنگ با ولایت نباشند و ابهت پوچ و تهدیدات آمریکا آنها را به انعطاف و تسلیم بکشاند.

بنابراین مقطع زمانی فعلی فرصت مناسبی برای این افشاگری ها است. در حالی که ترفند اعطای مدرک تقلبی به اصولگرایان یک تاکتیک سازمانهای جاسوسی برای ایجاد رسوایی است، اعطای مدرک بی پایه اما مورد تایید دانشگاه های خارجی به افرادِ در خدمت آنها بخش دیگر سیاست برای بالابردن نفوذ و اعتبار آنها در مناصب بالای حکومتی و محافل علمی است. نکته جالبی که در مورد فرد رابط اعطای دکترای افتخاری، به کردان در رسانه ها منتشر شد این است که وی به آمریکا گریخته است! اگر سازمانهای جاسوسی در اعطای این مدارک جعلی نقشی نداشته اند، دانشگاه آکسفورد باید از وی شکایت کند و با توجه به رابطه ی انگلیس و آمریکا، ایالات متحده آمریکا عملاً نباید محل امنی برای وی باشد. بنابراین عزیمت به آمریکا به عنوان محلی امن برای جاعل، می تواند نشانه ای از درگیری سازمانهای جاسوسی غرب و بویژه سازمان سیا و اینتلیجنت سرویس در اعطای این مدارک با هدف تخریب نیروهای انقلاب باشد.

دانشگاه آکسفورد دادن مدرک دکترای افتخاری به کردان را تکذیب کرده است، لیکن قطعا این دانشگاه یا دانشگاه های دیگر مدارک جعلی صادره به افرادِ هم خط آمریکا را تکذیب نخواهند کرد، بلکه آنها را تایید خواهند نمود و حتی حاضرند آنها را به عنوان دانشمندان بزرگ معرفی نمایند و جوایز شیرین بین المللی را نیز شامل حالشان کنند. دستور رئیس جمهور مبنی بر بررسی مدارک مسئولان در خور تقدیر است لیکن لازم است مقامات مسئول کشور در مورد مدارک افراد مختلف اعم از مقامات حکومتی و اپوزیسیون، در مورد مدارکشان، اعم از نوع جعلی مورد تکذیب یا نوع جعلی مورد تایید غربی ها بررسی های جامعی به عمل آورند. اصولگرایانی که ممکن است فریب این افراد را خورده باشند، باید خود داوطلب بررسی اصالت مدرکشان شوند و نظام باید نسبت به آنها انعطاف داشته باشد. اما خطرناکترین افراد کسانی هستند که مدرک جعلی شان مورد تایید دانشگاه های خارجی است.

مطالعه در مورد رساله دکترای این افراد و زمان و چگونگی تحصیل آنها می تواند راهنمای عمل باشد. شناسایی آنان نیز مشکل نخواهد بود. کسانی که به دنبال بیان مواضع و رهنمودهای بی بی سی یا رادیو آمریکا و رادیو اسرائیل به تکرار همان مواضع علیه نظام جمهوری اسلامی می پردازند و خط مشی دشمنان نظام را دنبال می کنند، می توانند در اولویت این بررسی ها قرار گیرند. با توجه به مسئولیت وزیر کشور برای برگزاری انتحابات پیش روی ریاست جمهوری و اذعان محافل داخلی و خارجی به قریب الوقوع بودن پیروزی مجدد دکتر احمدی نژاد، بهترین زمان برای افشای آن در آستانه ی انتخابات می بود، زیرا آنوقت می توانستند چنین ادعا کنند که: وزیر کشوری که مدرک خود را جعل کرده آرای مردم را نیز جعل نموده است. لیکن هوشیاری نمایندگان محترم مجلس شورای اسلامی باعث طرح زودهنگام این امر گردید و با دستور رئیس محترم جمهور برای بررسی مدارک کلیه مسئولان توطئه های آنها خنثی شد. زیرا این اصولگرایان بودند که به موضوع پی برده و آن را افشاء و پیگیری نموده اند.منبع:رجا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/22ساعت 15:29  توسط سینا  | 

کارشناس بین المللی مبارزه با ایدز:

ایدز، طرح هنری کیسینجر برای کاهش جمعیت جهان

هنری کیسینجر وزیر سابق امور خارجه آمریکا در یادداشت مطالعات امنیت ملی 200 ( National Study Security Memorandum 200 ) در سال 1974 نوشت جمعیت جهان باید به 2 میلیارد نفر کاهش یابد و راه خلاص شدن از 4 میلیارد دیگر کشف و گسترش چنین ویروسی بود.
ایدز، طرح هنری کیسینجر برای کاهش جمعیت جهان

به گزارش عدالتخانه، کارشناسان مبارزه با ایدز در گفتگو با شبکه پرس تی وی اعلام کردند بیماری ایدز در پی طرح هنری کیسینجر برای کاهش جمعیت آفریقا، اقلیت ها در کارائیب، آمریکا و اروپای شرقی شیوع پیدا کرد. دکتر عبدالعلیم محمد کارشناس مبارزه با ایدز و مدیر کلینیک (Abundant Life Clinic) در مصاحبه با پرس تی وی گفت: ایدز در همان آزمایشگاه آمریکایی ساخته شد که پودرهای سیاه زخم را ساخت و نباید برای درمان یا پیشگیری این بیماری که در راستای طرح کاهش جمعیت کیسینجر به وجود آمده است از آمریکا توقع همکاری داشته باشید. علیم محمد گفت، هنری کیسینجر وزیر سابق امور خارجه آمریکا در یادداشت مطالعات امنیت ملی 200 ( National Study Security Memorandum 200 ) در سال 1974 نوشت جمعیت جهان باید به 2 میلیارد نفر کاهش یابد و راه خلاص شدن از 4 میلیارد دیگر کشف و گسترش چنین ویروسی بود. وی اظهار داشت براساس شواهد متعدد که در ماه مه سال 2001 در مجله ( Medical Hypothesis ) چاپ شد شرکت داروسازی مارک که از مشارکت کنندگان در طرح کاهش جمعیت کیسینجر بودند اولین واکسن های هپاتیت را که آلوده به ویروس ایدز بودند تولید کردند و در دهه 1970 برای همجنس بازان هالیوود و قاره آفریقا فرستادند.

ریچارد هلمز (Richard Helms ) و ویلیام کلبی ( William Colby )، دو مامور سابق سازمان سیا در استشهادی که در سوابق کنگره آمریکا نگهداری می شود گواهی دادند که کیسینجر، مشاور امنیت ملی وقت آمریکا، معاهده صلح ژنو را با تولید و به کارگیری سلاح های بیولوژیک در زمان ریاست جمهوری نیکسن نادیده گرفته است. ویلیام کلبی پس از همکاری با کنگره آمریکا در انجام تحقیقات و افشای شرارت های سازمان سیا از مقامش به عنوان ریاست سازمان جاسوسی آمریکا (Director of Central Intelligence) در سال 1975 از کار برکنار و جورج بوش جانشین او شد. محمد می گوید، در آمریکا تنها 10% از کسانی که آلوده شده اند تحت درمان هستند، و در این زمینه پیشرفتی صورت نگرفته است و همین خود نقض آشکار حقوق بشر است زیرا زندگی بزرگترین حق بشر است. وی اظهار داشت که به آمار مربوط به ایدز اعتقادی ندارد زیرا آزمایش ایدز در واشنگتن و یا کل آمریکا روی جمعیت انجام نگرفته است. به نظر وی میزان آلودگی در بعضی مناطق واشنگتن به 30% می رسد، این در حالی است که 10 سال پیش میزان آلودگی در زندان واشنگتن بیش از 30% بوده است. این کارشناس مبارزه با ایدز می گوید، دولت آمریکا این آمار را اعلام نمی کند زیرا این آمار هر دولتی را ورشکست و توجه را از جنگ به مسائل خطرناک داخلی معطوف می کند. او می افزاید بیشتر بودجه ای که دولت بوش به مبارزه برای این بیماری اختصاص داده است به جیب شرکت های داروسازی که حامیان مالی ستاد انتخاباتی او بودند می رود. دکتر محمد می گوید راه غالب انتقال این بیماری از راه تماس جنسی نیست بلکه میلیون ها نفر مرتبا بر علیه هپاتیت B واکسینه می شوند و معلوم نیست که چند نفر از آنها آلوده به ویروس ایدز می شوند زیرا آزمایش عمومی صورت نمی گیرد. لودمیلا ویکلینگ سکات (Ludmilla Wikkeling-Scott ) از (National Minority Aids Council ) در تایید نا کافی بودن اقدامات انجام شده در آمریکا گفت: به مردمی که نیاز به درمان دارند توجه زیادی نکرده ایم و این در حالی است که بسیاری از بیماران ما نیاز به درمان رایگان دارند.منبع: اینجا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/10ساعت 23:55  توسط سینا  | 

تراوای فرهنگی در خانه های ایرانی(نقدی برآثار پائلوکوئیلو)

برخی مجلات مرکزپژوهشهای اسلامی صداوسیما برخلاف برخی ازقسمتهای صداو سیما بسیار بامحتوا ومفید هستندواین مهم دلیلی نداردمگراینکه این مرکز درقم تاسیس شده وگوشه کوچکی ازتوان حوزه های علمیه شیعه رابه یاری طلبیده است.امیدکه مسئولان صداوسیمادر راه استفاده وافر ازتوان عظیم حوزه ها،امکانات بیشتری رادرقم مهیا کنندوبرنامه های رسانه ملی رادر راستای فرهنگ اسلامی کار کنند.قبلاچند مقاله ازمجله خانه هنرواندیشه مرکزپژوهشها آورده بودم. امروز هم مقاله ای از آخرین شماره مجله طوبی (شماره ۲۸) بهار ۱۳۸۷ -که ماهنامه زن و خانواده مرکز پژوهشهاست می آورم. جالب بودن این مقاله به این است که بدون جوگیری و تسلیم جو مسموم فرهنگی کشور، با تحقیقی مدقانه به ریشه یابی نظریات یکی از مشهوران غرب گرای غرب پسند(!)یعنی پائلوکوئیلو، پرداخته است و ارتباطات صهیونیستی او را افشا کرده است... پیشنهاد می کنم این مقاله را با دقت بخوانید...

خودبنيادي بشر در عصر تجدد، زمينه ساز اقبال به معنويت در زمانه پس از تجدد

روزگاري انسان،  خود را خالق مي ديد و جهان را تحت کنترل علم و تکنولوژي سلطه طلب خويش مي پنداشت. آن عصر را مدرنيته نام نهاد. اما بشر، بيش از آنچه مي انديشد، ضعيف است و متکي به نيروي لايزالي که آرامشش، در شناخت و فناي در اوست. عصر کنوني را عصر معنويت نام نهاده اند، چرا که پس از حدود چهار قرن دوري از معنويت و دين و سيطره کميات و تکنيک هاي ماشيني، زندگي بشر هر روز از آرامش دورتر شده است. آرامشي که مي  پنداشت در تکنولوژي و ماشين و صنعت آن را مي يابد. اما همين ابزارهاي فني، قدرتي براي برخي شبه انسان ها به ارمغان آورد که در فاصله حدود چهل سال(1914 تا 1945 ميلادي) دو جنگ خانمان سوز و ويرانگر، دنيا را به هلاکت نزديک تر کرد. نبردهايي به نام جنگ جهاني و به کام زرسالاران يهودي و صهيونيست و بعضا مسيحي.

در اين دو دوره جنگ، بيش از صد ميليون انسان غالبا بي گناه در ميدان اتش و تکنولوژي سوختند و از بين رفتند و سرمايه داران، در نتيجه اوضاع تورمي جنگ، ثروتنمد تر شدند. اين دو جنگ به نام دين نبود و حاصل تمدن نماي مدرنيته بود. در يک طرف سوسياليست هاي ملي گرا(نازي هاي آلماني) و فاشيست هاي ايتاليايي و ژاپني هاي امپراطور پرست بودند و در طرف ديگر ليبرال هاي انگليسي و کمونيست هاي شوروي و چين و پراگماتيست هاي آمريکايي و طرفداران فرانسوي حقوق بشر!  اين دو نبرد شوم، رسواگر بازي کودکانه يهود و فراماسونري  و سرمايه داري شرقي و غربي بود که چهارصد سال،  مکاتب مادي را جايگزين دين کرده بود و خلا دين را با ايسم هاي  پر زرق و برق، پر کرده بود. اما انسان فهميده، پس از اين فاجعه حاصل دوران مدرن، فهميد که مدرنيته و ايسم هاي متعددش، نه تنها پاسخگوي نيازهاي زندگي اش نبوده بلکه او را به جهنم بزرگ جنگ با بيش از صد ميليون مقتول، کشانده است. به همين جهت، اواخر دومين نبرد، اوايل دوران پس از تجدد يا پست مدرن شد که نقدهاي زياد انديشوران به مدرنيته با حرارت و شور، بيان شد.

جهت دهي انحرافي به اشتياق معنوي و ديني بشر در دوران معاصر توسط قدرت سالاران

 اما سرمايه داران و دنياطلبان عالم در اين انديشه بودند که پروژه جديدي را اغاز کنند تا باز هم بر ثروتشان افزوده شود و استعمار نويني را جايگزين سنت هاي استثماري خود کنند. بهترين راه همراه، از جهتي نقد پست مدرن ها و از جهتي همراهي تاکتيکي با پست مدرن ها بود. چنين شد که پست مدرن هاي سنت گرا  که همراهي با دين را، تنها راه رهايي مي دانستند نفي شدند و با فشارهايي مواجه شدند مانند روژه گارودي و حامد الگار و رنه گنون و... و جريانات پست مدرني که به سمت معناگرايي سکولار و منهاي دين پيش مي رفتند، تقويت شدند. مانند معنويت هاي متمايل به بوديسم و هندوئيسم و تائوئيسم و کاباليسم و رهبانيت مسيحي.

پس از شکست شوروي در جنگ سرد و پيشتازي اروپاي غربي و آمريکا در نبرد قدرت جهاني به يکباره تب گرايش رسانه هاي وابسته به زرسالاران به بوديسم تبتي(لامائيسم) و کاباليسم(تصوف يهودي) و فرقه هاي جديد و اديان جعلي زياد شد و فيلم هاي متعددي به نام معنويت گرا از سينماي پرقدرت هاليوود به تمام نقاط جهان سرازير شد و مردمان ساده چنين پنداشتند که تراست هاي هنري-تجاري  هاليوود که غالبا  وابسته به صهيونيسم بودند، به سمت انسانيت پيش مي روند. اما تعجب از اينجا بود که معنويت اسلامي هيچ جايگاهي در اين روند نداشت. طبيعي بود که نمي توانستيم بگوييم: «سينما و هنر غربي را به اسلام چه کار ، آنها که يهودي و مسيحي اند!»؛ چرا که آنها همانطور که مسلمان نبودند يا بهتر بگويم در جامعه غربي همانطور که تعداد مسلمانان در اقليت بود، تعداد بودائيان و هندوها و تائوئيست ها  در اقليت مضاعفي بودند. بطور تاريخي غربيان با مسلمانان اندلس و امثال ابن سينا و ابن رشد بيش از متفکرين شرق دور آشنا بوده و آثار آنها را به لاتين و انگليسي و فرانسه و اسپانيولي ترجمه کرده بودند. پس بايد دليل بهتري را در اين بين سراغ گرفت.  کم کم معلوم شد که داستان از اين قرار است که بخشي از معنويت گرايي رسانه هاي وابسته به قدرت غربي، پروژه اي حساب شده است براي تحت الشعاع قرار دادن معنويت گرايي اصيلي که در نتيجه شرايط نامناسب غرب، در انجا در حال رشد بود. از جهت ديگر شاهد بوديم که موسسات شخصيت پرداز غربي که شديدا تحت کنترل سرمايه داران اصلي قرار داشت، افارد خاصي را که چندان عميق نيستند را در  کارتل هاي رسانه اي خويش به اوج رسانده اند و هر کوي و برزني در جهان انها را مي شناسد. ترديد هر منصفي با ديدن اين اوضاع بيشتر مي شود و نياز به تعمق دقيق تر را بيشتر مي کند.

حمايت صريح سران صهيونيسم از پائلو كوئيلو

يکي از افرادي که در اين اوضاع به بالاترين قلل شهرت جهاني رسيدند و از جانب زرسالاران و صهيونيست ها مورد تاييدات چند باره قرار گرفتند، پائولوکوئيلو مي باشد. در ماه سپتامبر ۱۹۹۹ پس از سفرهاى طولانى به اقصى نقاط جهان، كوئيلو از سرزمين هاي اشغالي فلسطين (اسرائيل) ديدن كرد. تمام كتاب هاى او در اين كشور، فروش فوق العاده اى داشت و مسوولان حكومت از مضامين به كار گرفته شده توسط او حمايت كردند.  ناشر كتاب هاى او در اسرائيل اظهار اميدوارى كرده كه روزى فرا رسد كه مردم جهان براى خريد كتاب هاى نويسندگان اسرائيلى چون آثار كوئيلو در اسرائيل صف بكشند. كوئيلو پيش از آنکه در سال 1379ه.ش. در زمان دولت اصلاحات به ايران بيايد، در كنفرانس جهانى سازى داووس سخنرانى کرده بود. لازم به ذكر است كه اين كنفرانس در طول سال يك بار تشكيل مى شود و تنها شخصيت هاى عالى رتبه كشورهاى قدرتمند سياسى و اقتصادى در آن حضور مى يابند و حتى شخصيت هاى رده دوم اجازه ورود به اين همايش را ندارد. کوئيلو در اين نشست پيرامون آثار خود و نوع عرفانى كه القا مى كند مطالبي بيان داشت! در آن نشست، شيمون پرز(از مسئولان عالي رتبه رژيم صهيونيستي) از او قدردانى کرد و گفت: «معنويتى كه شما مبلغ آن هستيد در خاورميانه بسيار براى ما مفيد است و ما بدين شيوه مي توانيم صلح و آرامش [يهويان] را در كشور خود حكم فرما كنيم.» آري، به راستي که کدامين نوع معنويت است که روحيه جهاد و مبارزه را از مسلمانان فلسطيني به نفع غاصبان اسرائيلي مي گيرد؟ همچنين او در يکي از سفرهايش به سوئيس، از دست رئيس جمهور پيشين اسرائيل، شيمون پرز هدايايي دريافت کرد. برماست که به دور از جو تبليغات مسلط  جهاني به بررسي عميق آثار اين نويسنده برزيلي بپردازيم. با اين شرايط جريان رسمي پروپاگانداي جهاني به راحتي مي توان پيش بيني کرد که به زودي فيلم ها و آثار کميک و هنري زياديرا از آثار اين نويسنده، از طرف غربي ها و هاليوود و ساير رسانه هاي مرسوم، شاهد خواهيم بود.

شخصيت شناسي پائلو كوئيلو

آثار کوئيلو، به اعتراف خودش، متاثر از نحوه زندگي  پرفراز و نشيبش بوده اند. در برخي زندگي خود را بيان مي کند و تاثيراتي که از آن زندگي گرفته است را در برخي ديگر بيان مي دارد؛ به همين جهت، آشنايي مختصري با زندگي او سهم بزرگي در فهم و نقد آثارش دارد. او متولد۱۹۴۷ است. در سن هفت سالگى به دبستان مذهبى «سن اگناسيو» در ريودوژانيروي برزيل وارد شد. کوئيلو به تدريج دريافت که از فراگيرى تعاليم مذهبى بيزار است. درپى آن کوئيلو از شرکت در مراسم مذهبى گروهى که بالاجبار برگزار مى شد سر باز زد و تنفر خود را به آئين و فرايض دينى خود نشان داد.به رغم تمايل والدينش براى دنبال کردن درس و فراگيرى رشته مهندسى، کوئيلو به وادى ادبيات علاقه مند شد و بر آن شد تا نويسنده شود. او به مخالفت با والدين خود برخاست. پدرش احساس كرد فرزندش از بيمارى روانى خاصى رنج مى برد و او را در سن هفده سالگى، دو بار در بيمارستان روانى بسترى كرد. در آن جا پزشكان براى معالجه كوئيلو، چندين بار از شوك الكتريكى استفاده كردند. وي رمان ورونيکا تصميم مي گيرد بميرد را متاثر از همين دورانش نوشت. 

پس از خلاصى از بيمارستان، پائلوكوئيلو به يك گروه تئاتر پيوست و كارهاى پراكنده اى در مطبوعات انجام داد. در نظر تماشاگرانى كه به ديدن اين تئاتر رفته بودند، نمايش فوق كاملاً ضداخلاقى و ترويج دهنده فساد قلمداد شد. در پى آن پدر كوئيلو، او را براى سومين بار در بيمارستان روانى بسترى كرد. او براى مدتى براى معالجه خود از دارو استفاده كرد و سپس به استفاده از مواد مخدر روى آورد. كوئيلو به مدت پنج سال به مواد مخدر و مواد توهم زا بصورت افراطي معتاد بود و بعد تَرك كرد. او ابتدا کوکائين مصرف مي کرد، سپس مواد روان گردان و پيوت و مسکالين و ماري جوانا و برخي ديگر از مواد افيوني را استفاده کرده است. همچنين وي به شدت به مشروبات الكي نيز معتاد بوده و همچنان معتاد است.

او مدتي در دهه شصت در جنبش هيپي گري  يرزيل فعاليت کرد و شيفته افکار کارل مارکس و انگلس و ارنستو چگوارا بود. همچنين او از فرقه اي به نام رام(Ram) تاثيراتي گرفت. پس از مدتى يكى از آهنگسازان به نام رائول سيكساس از او خواست تا برايش شعر بسرايد. نوار آهنگ هايى كه او شعرش را سروده بود، فروش خوبى كرد و براى اولين بار پائلو را به پول قابل توجهى رساند. او بيش از شصت شعر براى آهنگ هاى رائول سرود. آنها در موسيقى راك برزيلى فعاليت مي كردند. همچنين آنها اقدام به چاپ مجموعه داستان هاى كمدى سكسى به نام كرينگ-ها كردند. آن ها خلق اين آثار را شيوه اى براى رسيدن به آزادى انسان ها قلمداد مي كردند! حكومت وقت كتاب هاى فوق را مضر دانست و آن ها را به زندان انداخت. رائول خيلى زود آزاد شد اما كوئيلو براى مدت طولانى در زندان ماند. چرا كه او را به عنوان مغز متفكرى كه داستان هاى كمدى سكسى را خلق كرده بود شناختند. او علاقه وافري به شهرت داشت. در یک کلام، می توان او را معجوني از هيپي گري و سوسياليسم تا جادو و بوديسم و مسيحيت و يهوديت و سکس و عشق هرزه دانست.

نگاهي به برخي آثار و مباني انديشه پائلو كوئيلو

او گرايش مردمان جهان به عرفان در دنياي فعلي را خوب دريافته و تمايلات شديد عرفاني و معنوي در آثارش موج مي زند. انديشه او را نمي توان در عرفان مسيحي خلاصه کرد. او به وضوح متاثر از برخي انديشه هاي رازورانه و ممزوج با سحرِ عرفان سرخ پوستي است.  او حتي مدتي در جستجوي کارلوس کاستاندا، که از مشاهير معناگرايي سرخ پوستي است، به چند سفر دست زد. او همچنين شديدا متاثر از مشرب هاي معنوي شرق آسياست و  يوگا و بوديسم و هندوئيسم و تائوئيسم بر او تاثيرات جدي گذاشته اند.  همچنين جادوي سياه را هم با دوستش رائول تجربه کرده است. او همچنين از افرادي چون خورخه لوئيس، هنري ويلر، ژورژه امادو، خيام، مولوي، يونگ و پولوس (عالم يهودي مسيحي شده که مسيحيت را به شدت متاثر کرد)، مي باشد. و بالاخره او سه ازدواج ناموفق داشته است و اين مسئله، در مطالبي که راجع به عشق نگاشته است، موثر بوده است.

ويژگي آثار او اين است که محتواي اشراقي آثار خود را به مانند نويسندگان اگزيستانسياليست، به صورت رمان و داستان ارائه کرده است. او نويسنده ادبي نيست و نوعي عرفان توده اي را ترويج مي کند که در آن رسيدن به مقصد آسان است و اشتباهات انسان ها بخشيده مي شود همانطور که اشتباهات خدا(!) توسط انسان بخشيده مي شود. او خداوند را عشق مطلق مي داند. كوئيلو خدايي خطاكار را باور دارد كه با وجود او آسوده تر با ناملايمات زندگي و گناهكاري خود كنار مي آيد. در حالي كه شناختن خداي كامل و حكيم بسيار آرامش بخش تر و در رابطه با رنج هاي زندگي گوارا كننده تر است. آرامشي كه با اعتقاد به خداي خطاكار و از راه بخشش او ايجاد مي‌شود مثل سرابي است كه دقايقي به نظر مي آيد و مي گذرد و ماندگار نيست. او در کتاب بريدا، عشق را جوهره آفرينش مي داند.  

حدود هفده كتاب از او به زبان فارسي ترجمه شده است. اکثر کتب او را آرش حجازي ترجمه کرده و نشر کاروان منتشر کرده است. از مهمترين كتب وي كيمياگر نام دارد كه در سال 1376، پرفروش ترين كتاب سال در ايران شد. او در اين کتاب، از داستاني در مثنوى مولوى، دفتر ششم الهام گرفته است. داستان مولوى حسب حال مردى است كه در خواب مى بيند در كشور مصر گنجى نهفته است و بلافاصله براى تصاحب گنج، به راه مى افتد و پس از طى مسافت زياد از طريق نگهبانى در شهر درمى يابد كه گنج در همان مكان و محل زندگى خود او نهفته شده و اين مسير را بى خود طى كرده است. در داستان كيمياگر هم روال بر همين منوال است با اين تفاوت كه شخصيت اصلى داستان از كشور اسپانيا راهى مصر مى شود، درداستان مثنوى شخصيت داستان از بغداد راهى مصر مى شود. در اثر كيمياگر، كوئيلو به عمد كشور اسپانيا را برگزيده تا به طور غيرمستقيم دنياى مسيحيت را رو در روى دنياى مسلمانان قرار دهد و در پايان اين گونه وانمود كند، گنج اصلى در همان كشور اسپانيا بوده و مسافر بى دليل دل به گنجى مبهم در كشورهاى اسلامى بسته است. اين اثر با اهداف استعمارى هم سويى دارد به همين دليل به شدت مورد حمايت ادبيات استعمارى است.  جالب اين است كه در هيچ يك از نقدهاى سفارشى صحبتى از الهام پذيرى كوئيلو از مولوى نشده است و تمامى موارد فوق را به خود او نسبت مى دهند. خود نيز چيزي در اين باره نگفته است.

نقد اجمالي انديشه هاي پائلو كوئيلو

كوئيلو مي كوشد، با طرح مسئله سحر و جادو، به مصاف با نيازهاي معنوي بشر برود. به گمان او، اگر بعدي جادويي و سحرآميز به زندگي بيفزاييم، مشكل معناي زندگي حل مي شود و شور و نشاط به زندگي پوچ غم زدگان تمدن غرب باز مي گردد. او متاثر از معنويت سرخ پوستي است و مدتي در جستجوي کارلوس کاستاندا بود. عرفان سرخ پوستي از نوع عرفان هاي طبيعت گرا است؛ به اين معنا كه متعلق شهود در آن، وحدت روح طبيعت و فناي نهايي سالك در نيروي طبيعت است.

طبيعت گرايي از آن جا آغاز شد كه انسان دعوت انبيا را فراموش و به انديشه منهاي وحي و اين جهاني خود تكيه كرد و كوشيد تا نياز خود را به قدسيت و پرستش ارضا كند؛ ازاين رو چون روزي، نعمت و نيز بلا ومحنت زندگي خويش را در طبيعت ديد، ايمان آورد و پنداشت كه طبيعت داراي نيرويي برتر، ناشناخته، رمزآلود و مستقل است كه مي توان با آن، معنويت گرايي و خداخواهي فطري را پاسخ گفت. عرفان تائوئي نيز نوعي از عرفان هاي طبيعت گراست که يکي شدن با روح کيهاني را شعار خود قرار داده است ولي راه هاي رسيدن به چنين موجود مبهمي، داراي ابهامات و مشکلات فراواني است و انسان را از اديان توحيدي دور مي کند.

تاثير استفاده از مواد مخدر و توهم زا و شراب و مواد الکلي در آثار او نمايان است. افکار مارکسيستي که امروزه در جهان شکست خورده هستند، به شدت او را تحت تاثير قرار داده اند که در نوشته هايش هويداست. نگاه او به مقوله خدا و معاد و وحي بسيار قابل نقد و تامل است. او خدايي تصوير مي کند که چون خداي تورات گناه مي کند و از کرده خود پشيمان مي شود. درباره وحي و پيامبري او متاثر از کتاب عهد قديم، در رمان کوه پنجم خود، ايلياي نبي کافر مي شود و با کافر شدن خودخشم و نفرت خود را آشکار مي کند و سپس از آن خلاص مي شود و قوم خود را از دست ملکه بت پرست نجات مي دهد.

اما تفکرات او گرچه الهام گرفته از برخي تفکرات عارفان مسلمان آندلسي است اما تمايزات متعددي هم با عرفان ناب اسلامي دارد. متاسفانه اين مطالب در نوشته هاي منتقدان ما کمتر به چشم مي خورد و به جز تعداد معدودي بقيه روزنامه نگاران و نويسندگان ما با بي هويتي تمام، تسليم اثار و تفکرات کوئيلو شده اند. عرفان در فرهنگ اسلامي و ايراني به معناي شناسايي است و در اصطلاح، نام علم الهي است كه هدف و مقصود آن، شناخت حق و اسما و صفات آن از طريق كشف و شهود است. شاخص‏هاى اصلي عرفان اسلامى  توحيد و نبوت، قرآن محورى و وحى‏گرايى، سنت و سيره محورى، پايبندى عملى و التزام رفتارى،  رعايت قوانين شريعت، طهارت ظاهرى و باطنى از طريق خودشناسى و خودسازى‏، مراقبت دائمى از نفس و انسان‏هاى وارسته و اهل مراقبه را الگوى خويش قرار دادن، مسؤليت گرايى و تعهد پيشه‏گى در برابر فرد و جامعه و گريز از رهبانيت و انزوا و فردگرايى محض،ولايت گرايى (كه از ارتباط روحى و توسل به اهل بيت آغاز مى‏شود تا به مقام فناى در ولايت الهيه  بيانجامد)، ادب مع الله داشتن و رنگ و بوى خدايى پيدا كردن در همه حالات و رفتارها.  

راز موفقيت آثار او را مي توان علاوه بر حمايت رسانه هاي پر مخاطب بين المللي و مراکز قدرت، در چند چيز خلاصه کرد: او در جاي جاي آثارش، آميزه اي از نمادهاي اديان ابراهيمي و سنت هاي معنوي بودايي و تائوئي و شرقي و سرخ پوستي و جادوگرايي را يافت. او بدين طريق نوعي همانند سازي براي مردم مناطق مختلف جهان ايجاد کرده و توانسته با رفتن به سمت معنويتي مبهم و جعلي و فراديني، نفوذ گسترده اي در بين توده هاي کم اطلاع جهان داشته باشد. به علاوه، او از نقاط مختلف جهان روبدادهاي داستان هايش را آغاز کرده است که سهم به سزايي در جلب نظرخوانندگان مناطق متعدد جهان  دارد. او مدتي به عنوان مشاور ويژه يونسکو در برنامه همگرايي هاي روحي و گفت و گوي بين فرهنگ ها بوده است و همين مطلب، مويد ان است که او به توسط سازمان ملل(که توسط متفقين که پيروز جنگ دوم بودند، به پا شد) مشغول ترويج انديشه هاي التقاطي خود مي باشد.

منابع و مآخذ:

کتاب ها:

 -آفتاب و سايه ها، نگرشي بر جريان هاي نوظهور معنويت گرا، دکتر محمد تقي فعالي، نشر نجم الهدي، چاپ اول، تابستان 1386، تهران.

-پائلو کوئيلو، بريدا، ترجمه ارش حجازي و بهرام جعفري، نشر کاروان، 1384، تهران.

-پائلو کوئيلو، کوه پنجم، ترجمه ارش حجازي، نشر کاروان، 1384، تهران.

-پائلو کوئيلو، کيمياگر، ترجمه ارش حجازي، نشر کاروان، 1384، تهران.

-پائلو کوئيلو، ورونيکا تصميم مي گيرد بميرد، ترجمه ارش حجازي، نشر کاروان، 1384، تهران.

-خوان آرياس، زندگي من، ترجمه خجسته کيهان، نشرمرواريد، 1382، تهران.

- عبدالله جوادي املي، حماسه و عرفان، مرکز نشر اسراء، چاپ ششم، اسفند 1384، قم.

- محمد تقي مصباح يزدي، در جستجوي عرفان اسلامي، مرکز انتشارات موسسه آموزشي پژوهشي امام خميني(ره)، چاپ اول، تابستان 1386، قم.

مقالات:

-افسانه معنويت در ادبيات كوئيلو، حميد رضا  مظاهري سيف ، به نقل از سايت باشگاه انديشه.

-بسوي تعاليم پيامبر اعظم(نقد و بررسي آثار پائلو کوئيلو در پرتو  تعاليم پيامبر اعظم(صلي الله عليه و آله و سلم)، حميد رضا  مظاهري سيف، همان.

-تهاجم خاموش، پائلو کوئيلو در ادرس:

http://www.hajhamid.com/archives/001024.php

-جستجوي عرفان در ادبيات آمريكاي لاتين، سيد رضا  محمدي، همان-

-خود شناسي و معناي زندگي، حميد رضا  مظاهري سيف، همان.

-زنگ تفريحي براي بردگان سرمايه‌داري، حميد رضا  مظاهري سيف، همان.

-كاركردگرائى عرفان و معنويت در هزاره سوم/ محمد رضا – رودگر، به نقل از ماهنامه پگاه حوزه، شماره 103.

-مجموعه مقالات ويژه نامه فصلنامه کتاب نقد، شماره 35، تابستان 1384، ويژه عرفان هاي منهاي شريعت.

-مطالعه انتقادي پيرامون مكاتب عرفاني طبيعت گرا، عرفان سرخ پوستي، حميد رضا  مظاهري سيف، هفته نامه - پگاه حوزه - 1386 - شماره 218.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/14ساعت 18:42  توسط سینا  | 

اخوان‌الشیاطین و رد پای فرنگیان

گرایش‌های عرفانی و ریشه آن یعنی خداجویی، خداپرستی و خدادوستی، امری فطری است. آن‌سان که در همه ادیان الهی و مکاتب توحیدی درگذر زمان و سپری شدن حادثه‌ها، انحراف‌ها و کجی‌هایی وارد شده و پوستین فریبای مدعیان و شیادانی چون سامری‌ها بر چهره حقیقت ناب افتاده. مسیر معرفت و عرفان اسلامی نیز طی 14 قرن در فراز و نشیب‌های گوناگونی قرار گرفته و از تیغ‌ خون چکان شیادان زمانه در امان نمانده است. اگر چه همواره پیروان اسلام ناب در تبیین راستی و کجی، سر و ناسره، راه و بیراهه و حق و باطل، دار بر دوش تا پای جان، مصباح درخشان معرفت و عرفان اسلامی را برافروخته و روشن نگاه داشته‌اند، اما در میان غوغا و هیاهوی شیادان همپیاله ساکنان ثروت و قدرت، برافراشتن بیرق حقیقت و معرفت کاری است که جز از فانیان درگاه حضرت عشق و شیدایان حریم کوثر و کتاب برنخواهد آمد. آنچه پیش روست، جستاری است کوتاه از روند تحریف و انحراف در آموزه‌های عرفانی از صدر خلقت آدم تا رسالت حضرت خاتم و از زمان پیشینیان تا عهد آخر الزمان که توسط استاد علامه محمدتقی مصباح یزدی ارایه شده است.

تحریف ادیان آسمانی

عرفان یعنی شناخت خدا، اما نه غایبانه و از راه عقل و برهان، بلکه با قلب و دل، و رویت حضور او در عمق روح و جان. راه‌هایی که خداوند متعال برای تکامل بشر و رفع نیازهای مادی و معنوی او به صورت «دین» و «شریعت» به وسیله انبیا نازل فرموده است به تدریج در طول زمان به واسطه عوامل گوناگون دچار انحراف‌ها و تحریف‌هایی شده است. عرفان‌ها و تعالیم عرفانی موجود را نیز که برگرفته از ادیان الهی است- یا به تعبیری، روح و محتوای اصلی آنها برگرفته از ادیان آسمانی است- نباید حقیقت محض و عاری از هر گونه تحریف و آموزه‌های خرافی و باطل دانست. از قرآن که بگذریم، در تعالیم اسلام در مجموع، تحریف‌ها و انحراف‌های مهم و متعددی پدید آمده و امروزه شاهدیم که چه در زمینه مسائل نظری و چه در ابعاد عملی اسلام، اختلاف‌های بسیاری میان طوایف مختلفی که خود را به اسلام نسبت می‌دهند، وجود دارد.

ادیانی که انبیای عظام علیهم‌السلام برای مردم آورده‌اند، همه دین توحیدی بوده و ما در عالم، دین آسمانی غیر توحیدی نداشته‌ایم. آنچه امروزه به صورت شرک‌های مختلف دیده می‌شود همگی ساخته دست انسان‌ها است.حقیقت «عرفان» نیز که همان روح و مغز دین است، در ابتدا از طرف انبیا برای راهنمایی و هدایت بشر و ارضای حس فطری عرفانی آورده شده، اما به تدریج در طول تاریخ دست‌خوش تحریف‌ها و انحراف‌هایی گردیده است.

تاریخ ادیان نشان می‌دهد که در قدیمی‌ترین ادیان شناخته شده، عناصر عرفانی وجود داشته است. در ادیان هندی، از هندوئیسم، بودیسم، مذاهب جوکی (مرتاضان هندی و پیروان فلسفه یوگا) و سایر مشتقات مذهب هندی، نوعی گرایش به عرفان وجود داشته است. این مطلب حتی در مورد یهودیت نیز که پیروان آن در بین همه ادیان، بیش از همه گرایش به مادیات دارند صادق است. در میان مسیحیان نیز فرقه‌هایی که گرایش‌های عرفانی داشته‌اند، بسیار زیاد بوده‌اند و اکنون نیز نسبتا فراوان هستند. بنابراین در مذاهب معروف دنیا، اعم از مذاهب ابراهیمی، و مذاهب نظیر هندوئیسم و بودیسم که به صورت آیین‌های بت‌پرستی در آمده‌اند، گرایش‌های عرفانی وجود داشته و بزرگانشان کسانی بوده‌اند که در راه تکامل معنوی و عرفانی، ریاضت‌ها می‌کشیده‌اند و زحماتی متحمل می‌شده‌اند تا به آن کمال روحی و معنوی نایل شوند. اصولا یکی از علل مهم تجدید نبوت‌ها نیز وقوع همین تحریف‌ها و انحراف‌ها در ادیان آسمانی بوده است.

عمد و سهو در تحریف ادیان

بسیاری از تحریف‌هایی که در ادیان رسمی و آسمانی واقع شده عمدی و آگاهانه و از جانب دانشمندان همان دین بوده است. به تصریح قرآن، بسیاری از تحریف‌ها در دین، عمدا و عالمانه صورت گرفته است. البته در مواردی نیز این مساله ناخواسته و سهوی بوده است؛ برای مثال...ادامه این گفتار خواندنی را در ادامه همین مطلب بخوانید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/24ساعت 3:29  توسط سینا  | 

راه اندازی پروژه تفسیر قرآن مجید توسط وزارت خارجه اسراییل
به گزارش العربيه وزارت امور خارجه اسراییل آغاز به کار طرح رایانه ای تفسیر قرآن مجید که توسط اکادمیسینهای عرب تبعه این کشور تنظیم گردیده را اعلام داشته از آن به عنوان حلقه رابط میان جهان اسلام وغرب نام برد . در حالیکه رهبران اسلامی در داخل وخارج اسراییل این اقدام را تلاشی برای ایجاد نسلی به شمار آوردند که اسلام را به طریقه کنترل شده توسط اسراییلها وامریکاییها بفهمد . این طرح که "قرآنت" نامگذاری شده توسط 15 اکادمیسین مسلمان عرب تبعه اسراییل برای مطالعات فوق لیسانس در زمینه رهنمودهای پرورشی با نظارت عوفر گروزیرد استاد یهودی دانشگاه بئر السبع وبازنگری سه روحانی مسلمان تهیه شده است وچاپ اول آن به صورت کتابی بوسیله دانشگاه بئر السبع منتشر گردیده است . همچنین کنگره (افقهای آینده) که تحت اشراف رییس جمهور اسراییل شیمون پرز از 13 تا 15 می گذشته در بیت المقدس برگزار گردید ،این طرح را به عنوان یکی از 60 اختراع و ابتکار برگزیده در اسراییل ،که چهره آینده را دگرگون خواهد کرد ، انتخاب کرد .


جزئيات كتاب
سایت وزارت امور خارجه اسراییل طرح "قرآنت" را به عنوان طرحی منحصر بفرد بشمار آورده که قرآن را وسیله ای پرورشی برای مربیان و سرپرستان خانواده ها ارایه می دهد . وکاربران اینترنت می توانند از طریق فهرست ،مسایل تربیتی مورد نظر خود را بیابند . مثلا هنگامی که آیه مربوط به مساله مشخص تربیتی روی صفحه ظاهر می شود ،همزمان در کنار آن داستانی از زندگی روزمره مثال زده می شود ، تا اینکه کاربران بتوانند یک نمونه عینی وملموس را فرا روی خود داشته باشند وبا استفاده از آن کودکان را بهتر مورد مخاطب قرار دهند . کاربران در پایان خلاصه ای از رهنمودها واستدلالهای تربیتی وروانکاوانه را در اختیار خواهند داشت .
هدف این طرح ارایه خدمات به مسلمانان به زبانهای عبری ،عربی ،ترکی ،فارسی ، انگلیسی وفرانسوی است که برای نمونه طرح "قرآنت" روی سایت وزارت امور خارجه اسراییل آیه 34 سوره "فصلت" که می فرماید : (وَلا تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَلا السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَبَيْنَهُ عَدَاوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ) را چنین تفسیر کرده است :(پس ممکن است که دشمن روزی تبدیل به بهترین دوست شود) .

این ایده از کجا آغاز شد ؟

داستان راه اندازی پروژه مزبور را سایت وزارت امور خارجه اسراییل از زبان یک دختر دانشجوی عرب اسراییلی بنام بشری مزاریب که میتکر این طرحاست چنین روایت می کند : " ما 15 دانشجوی بدو هستیم که سال گذشته ماده درسی مشورتهای تربیتی را در دانشگاه برای مطالعات فوق لیسانس انتخاب کرده بودیم . و در این رابطه دکتر عوفیر گروزبرد "روانشناسی پیش رفته" را به ما درس می داد ، ودرسها بصورت کاملا معمولی داده می شد ، لذا من به استاد گفتم :" آیا می خواهی که حقیقت را از زبان من بشنوی ؟! درسهایی که خوانده ایم هیچ سودی ندارد وکمکی به ما نمی کند ". وی شگفت زده سوال كردچرا؟ من به او گفتم چه بسا در آینده کسی به من بعنوان مشاور تربیتی مراجعه کند وبگوید که "جن زده" شده است ویا حرفهایی از این قبیل بزند ، منظورم حرفهایی است که در بعضا در جامعه ما متداول است، آیا در آن صورت در سهایی که آموخته ایم سود بخش خواهد بود ؟
وی افزود: عوفر پرسید که راه حل چیست ؟ ومن بوی پاسخ دادم : "قرآن مجید". وی توضیح بیشتری خواست، ومن به او گفتم که اقتباس هر آیه ای از آیات قرآن در شکل وسیاق اصلی اش تآثیر به سزایی بر عموم مسلمانان دارد که هیچ تآثیر دیگری نمی تواند با آن مقایسه شود .
بشری افزود: عوفر در جلسه بعدی سی جزء قرآن را به همراه آورد و میان ما دانشجویات تقسیم کرد سپس از هرکدام خواست آیه هایی را که اشاره به حل مسایل پرورشی دارد پیدا کنیم ، همگی دریافتیم که تعداد این آیه ها بسیار است مانند آیه هایی که با مسؤولیت بودن ومنصف بودن واحترام به دیگران می آموزد .... وغیره.
وی می گوید: سپس عوفر از ما خواست برای هرکدام از آیه ها انتخاب شده یک داستان ویا رویداد روزمره حقیقی را همانند مربیان ویا اولیای کودکان مثال بیاوریم واز این طریق پیامی را که آیه مزبور در بر دارد منتقل کنیم . ما توانستیم حدود 300 داستان را جمع آوری کنیم که در مقابل دکتر عوفر به هرکدام یک استدلال روانشناسانه تربیتی کوتاه را به زبان ساده ملحق ساخت وچنین بود که طرح قرآنت زاده شد .

هدفهای طرح از دید اسراییل

طبق اعلام سایت وزارت امور خارجه اسراییل این کتاب به کاربران خود مساله پرورشی مورد جستجو را ارایه می دهد ، وسپس آیه مرتبط به آن مساله را خواهد یافت وپس از آن داستان واقعی کوتاهی عرضه می شود بطوریکه در پایان یک آموزگار ویا یکی از والدین از آیه مزبور برای مخاطب قرار دادن کودک بصورت عینی وملموس استفاده می کند که همراه با تحلیل روانی آموزشی است .
وزارت امور خارجه اسراییل ضمن برشمردن فواید این پروژه تآکید کرد که "قرآن مجید" را تبدیل به یک وسیله تربیتی مورد استفاده مربیان ووالدین کرده عظمت قرآن مجید را بطور بی سابقه ای در خدمت به بشریت به نمایش می گذارد .

این سایت همچنین افزود که طرح یاد شده قرآن را با گرایشهای مدرن پرورشی پیوند زده ونیز پلی را میان جهان اسلام وجهان غرب بر قرار میکند ودر عین حال زیبایی کلام خدا را که کرامت انسانی را بیان کرده و آن را در در مرکزیت توجه خود جای داده ، منعکس می سازد ،وبدینسان پاسخ دندانشکنی به آنانی خواهد داد که مدعی هستند ، می توان قرآن را برای اهداف مشوق کننده تروریسم به کار برد ".

اعتراض مسلمانان فلسطين ومصر


از سوی دیگر سخنگوی جنبش اسلامی در سرزمینهای اشغالی سال 1948 م ،شیخ زاهی نجیدات طی گفتگویی با "العربیه .نت " در رابطه با خطر پروژه وزارت امور خارجه اسراییل برای تفسیر قرآن کریم هشدار داد وتاکید نمود که هدف چنین طرحی ایجاد نسلی است که اسلام را به طریقه کنترل شده توسط اسراییلها وامریکاییها بفهمد.
وی خاطرنشان ساخت که تلاش برای قالب سازی قرآن بگونه ای مورد رضایت اسراییل وآمریکا باشد بصورت برخورد التقاطی وحتد تحریفی با آیات قرآن مجید است تا در آینده نسلی بوجود آید که از این عقیده دارای سعه صدر دوری جوید . واسراییلها را متهم به نیرنگ کاری نمود.
از سوی دیگر وزارت اوقاف فلسطین صحت تفسیرهای ارایه شده بوسیله این پروژه را مورد شک وتردید قرار داد وتاکید نمود که دلایل قانع کننده ای برای آغاز به کار آن در شریط کنونی وجود نداشته ومسلمانانی که قرآن را بشکل صحیح تفسیر می کنند کم نیستند ،لذا انتشار این کتاب تفسیرهای یاد شده را شک برانگیز می سازد.
همچنین مسؤولین وزارت اوقاف مصر در رابطه با این پروژه اسراییلی هشدار دادند ، دکتر شوقی عبد اللطیف معاون وزیر اوقاف ومسؤول امور تبلیغات دینی این کشور به "العربیه . نت " گفت : هدف این طرح جذب مسلمانان وبه دام نیرنگ اسراییلی انداختن آنان است ،زیرا از میان آیات قرآن آنهایی را انتخاب کرده اند که بسود طرحها وافکارشان است.
لازم بیاد آوری است که مجموعه ملک فهد برای چاپ قرآن کریم که مقر آن در مدینه منوره می باشد در ژانویه سال 2001 برای اولین باراقدام به ترجمه صحیح مفاهیم ومعانی قرآن مجید به زبان عبری کرده بود.
http://mouood.org/content/view/7009/2/
+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/01ساعت 2:49  توسط سینا  | 

 

               استعمار و استحمار از طريق ISI

دکتر مهدي گلشني با شبکه چهار در تاريخ چهارشنبه 23/8/1386  گفتگوي جالبي درباره شگردهاي آی.اس.آی  داشت که حيفم آمد خلاصه اي از آن را ننويسم. البته نکاتي هم به ذهن خودم رسيد، که در اينجا اوردم.

1-     اصل ابلاغ پيام از طريق مجلات عضو آی.اس.آی  يا غير عضو، کاري نيست که صد در صد بد يا خوب باشد. بلکه ما بايد استفاده هاي خود را از آن ببريم و تنها ملاک ارتقاي اساتيد و دانشجويان ما نبايد چنين ابزارهاي جهت داري باشد. بايد جامع و منصفانه و عادلانه قضاوت کرد.

2-     نگاه کمّي به تعداد مقالات در مجلات آی.اس.آی  يا غير آن حتما غلط است؛ بايد تاثيرات مقاله و کيفيت آن را هم ديد.

3-     اساسا برخي دانشمندان بزرگ دنيا اهل مقاله نوشتن نيستند. برخي مربيان خوبي براي تربيت شاگردند و برخي کتب مستحکمي مي نويسند که از چندين مقاله آی.اس.آی   هم بهتر است.

4-                 برخي انديشمندان ما با نوشتن مقالات مورد نظر مجلات عضو آی.اس.آی  از نيازهاي اصلي جامعه ما که با نيازهاي آن مجلات فرق دارد غافل مي شوند.

5-                 خصوصا در رشته هاي علوم انساني، هر مقاله اي را چاپ نمي کنند. معيارهاي جوامع و مجلات غربي مشخص است و به هر مجله اي هم راحت مجوز عضويت در اين سيستم جهت دهي علم را نمي دهند.

6-                 بسياري از انديشمندان دنيا هستند که اهل نوشتن نيستند و يا اگر اهل نوشتن هستند، مطالبشان را الزاما در مجلات آی.اس.آی  چاپ نمي کنند. اينکه ملاک ارتقاي علمي فقط مجلات آی.اس.آی  باشند اشتباه فاحشي است.

7-                 برخي از بزرگان انديشه در ايران، در زبان انگليسي يا زبان هاي اروپايي که بيشتر مجلات آی.اس.آی  به آن زبان ها هستند، تسلط ندارند و حقيقتا اگر در واقع مقاله اي به فارسي نوشته شود و مشکلاتي را هم از دوش کشورمان بردارد، آيا شايسته است که به دليل ملاک هاي غيرواقعي مجامع علمي ما، امتياز علمي براي آن قائل نشويم؟! گرچه به گفته دکتر گلشني -که به گفته خود بيشتر  کشورهاي مطرح و مجامع علمي را ديده است- برخي مقالاتي که در مجلات غير آی.اس.آی  چاپ شده است، بسيار قوي تر از مجلات غير عضو هستند.

8-                 بهتر است که ما اول به فکر ساختن دقيق زير ساخت هاي اساسي توليد علم مفيد در کشورمان باشيم و طبق نيازها و دين و ارزش هاي خود به فکر رفع نيازهايمان باشيم، نه اينکه تسليم ارزش گذاي هاي غربي ها و شبکه مديريت تحقيقات آنها باشيم.

9-                 اساسا چرا ما بايد مقلد غربيها و شبکه اطلاعاتي و مديريت تحقيقات آنها باشيم؟ تا زماني که مقلد باشيم، رشد و پيشرفت نمي کنيم  و دنباله رو آنها خواهيم بود.

10-               آيا در بحث هايي مثل: يهودشناسي و صهيونيسم پژوهي و تاريخ نگاري (خصوصا نگاشتن تاريخ جنگ اول و دوم جهاني و هولوکاست و کشتار شصت ميليون سرخپوست و صدميليون سياه پوست و برده کشي توسط غربيها) و علوم سياسي و.... که ديکتاتوري صهيونيستي بر مجامع علمي مهم دنيا حاکم است، يا در رشته هايي که اساسا غربيها حرفي براي گفتن ندارند مثل: فلسفه اسلامي و فقه و اصول و رجال و درايه و فقه الحديث و تفسير قرآن و... اين ملاک تا چه حد کاراست؟ آيا اين نهايت حماقت نيست که طوطي وار ملاک هاي آنها را بر خود قبول کنيم و خود را از مسير تمدن باشکوه اسلامي و علم مفيد دور کنيم؟ آيا به اين سادگي بايد بازي بخوريم؟! آيا خود را با دست خود بايد در چاهي بيندازيم که برايمان مهيا شده است؟ بايد به فکر تاسيس معيارهاي بومي و ملاک هي حقاني باشيم با مشارکت کشورهاي اسلامي يا غير متعهدها يا حداقل در کشور خودمان بايد اين قبيل قضاوت هاي  غيرعلمي را ريشه کن کنيم و نگاهمان را به سمت جامع نگري پيش بريم.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/26ساعت 5:13  توسط سینا  | 

ورزش مدرن، کالايي براي مصرف انبوه

 صاحبان کارخانجات بزرگ، امتياز باشگاه هاي مطرح را خريده و همراه با سياستمداران عالي رتبه در جايگاه ويژه تماشاچيان مي نشينند و استاديوم هاي صدهزار نفري گنجايش خيل مردان پشت دربها را ندارند. تقاضاي حضور بانوان در استاديوم فوتبال حتي رئيس جمهور اسلامي را هم به رويارويي با مخالفان مي کشاند و کسي وراي مساله شرعي و اخلاقي آن ايراد ديگري نمي بيند. اما اين وله همگاني را مي توان از جنبه هاي ديگري هم وارسي کرد.

 برخي جامعه شناسان معتقدند پس از صنعتي شدن جوامع ، نياز به نيروي کار سبب مهاجرت مردماني از گروههاي قومي متقاوت و نژادهاي گوناگون به مناطق شهري شد. اين اجتماع ناهمگون ، جامعه شناسان را به اين نتيجه رهنمون ساخت که کاهش ارتباطات چهره به چهره  به ضعف پيوندهاي اجتماعي اعضاء جامعه خواهد انجاميد. از سوي ديگر کار سنگين، طاقت فرسا و مستمر در کارخانه هاي که سبب خستگي جسمي و روحي توامان مي شد سبب ايجاد نيازي به نام فراغت گشت. فراغتي که در آن انسان مدرن لختي از دغدغه هاي روان پريش زندگي صنعتي بياسايد و همه چيز – حتي خود را – به فراموشي بسپارد.

«همزمان با تحولاتي که بعد از انقلاب صنعتي رخ داد يک زمان و وقت آزاد در زندگي بشر به وجود آمد و براي پرکردن اين وقت آزاد برنامه ريزي هايي صورت گرفت که ما در اينجا  شاهد رويکردهاي متفاوتي هستيم. نظريه ي بورديو، جامعه شناس متاخر و برجسته ي فرانسوي اين است که نوعي مبارزه بين نهادهاي مختلف اجتماعي به وجود آمد که با برنامه ريزي هاي مختلف در صدد جذب افراد مختلف به خصوص جوانان و نوجوانان به سمت خود برآمدند...»۱

 يکي از تفاوتهاي مبادلات فرهنگي عصر حاضر با دوره ي پيشا مدرن محتواي اين مبادلات است. در واقع به محتواي معرفتي و ادبي گذشته که آميخته با مفاهيم و فضاي هنري بود، اثرات فرهنگي ورزش نيز افزوده گشت. محصولات پيشين به مبادله معرفت و دانش يا ادب و هنر منجر مي شد، «اما تمدن صنعتي با خود " فراغت" را به همراه آورد و فراغت با توليد محصولات فرهنگي جديد به نام " سرگرمي " به نيازهاي زندگي جديد پاسخ داد. ورزش و تفريح  مهمترين محصولات حوزه ي سرگرمي محسوب مي شوند. گرچه سرگرمي و محصولات آن ، يعني ورزش و تفريح وامدار دانش و هنرند، اما ماهيتي متفاوت دارند. به گونه اي که اکنون مي توان گفت ما با چهار نوع محصول عمده ي فرهنگي يعني معرفت ، هنر ، ادبيات و سرگرمي مواجهيم. البته اين چهار حوزه با يکديگر همپوشاني هاي غير قابل انکاري دارند که جز در مقام تحليل نمي توان ميانشان تميز داد.»۲

 تفاوتهاي فاحشي ميان ورزش مدرن با ورزش سنتي وجود دارد. د. ظ کارکرد اصلي ورزش سنتي، "تقويت قواي بدني افراد" و "اجراي مناسک و آئين هاي قومي" است اما ورزش مدرن بيش از آنکه در راستاي تقويت قواي جسمي جلوه گر باشد، يک کالاي فرهنگي قلمداد مي شود. کالايي که در زمان فراغت مصرف مي شود « و فراغت يکي از حوزه هاي مهم تمدن جديد است که با گسترش خود ، کم و کيف توليد فرهنگي را هم دگرگون کرده است. ازجمله ي اين دگرگوني ها پيدايش حوزه ي سرگرمي است که مرکزتوليد و مصرف فرهنگي ايام فراغت محسوب مي شود. ورزش مدرن يکي از کانون هاي مهم توليد و مصرف سرگرمي است و از اين رو مي توان آن را کالايي فرهنگي قلمداد کرد.»

يکي از دلايلي که ورزش مدرن را از ورزش سنتي به کلي متمايز کرده، ايجاد و رشد چشمگير وسايل ارتباط جمعي است. سابقا" ورزش بيشتر به صورت انجام عمليات بدني و به دور از فضاي جنجالي توده اي و ژورناليستي دنبال مي شد و اثرات آن نيز بيش از آنکه اجتماعي و فراگير باشد به خود فرد برمي گشت. "به اين معني که ارتباط فرد با ورزش عمدتا از طريق شرکت عملي و مستقيم فرد در فعاليتها و عمليات ورزشي (بدني ) برقرار مي شده است. اما ورزش مدرن، بسيار بيش از آنکه مشارکت کننده ( يا به اصطلاح بازيکن ) داشته باشد، تماشاگر يا مخاطب دارد. اگر۲ نفردر رينگ مشت زني يا ۲۲ نفر در يک ميدان فوتبال بازي مي کنند ، چند صد ميليون نفر به تماشاي آن مي پردازند. اکنون تماشاگري مسابقات ورزشي ، يک نوع فعاليت اجتماعي عمده درحيطه ي فعاليتهاي فراغتي محسوب مي شود که صنايع سرگرمي را رونق فراوان بخشيده است.»

البته ماهيت تماشاگري ورزش در جوامع سنتي نيز با آنچه امروز از اين پديده شاهد هستيم، تمايزهاي فراواني دارد که مهم ترين آنها ناشي ازظهور وسايل ارتباط جمعي است. ظهوري که نقش واسطه گري رسانه ها را  در فراگيري و توسعه پديده ي تماشاگري به دنبال داشت.
«در جامعه هاي ماقبل مدرن ، تماشاگري (مخاطب بودن) در عين اهميت کمتر نسبت به بازيگري ، به صورت مستقيم عملي مي شد. اما اکنون خيل عظيمي از تماشاگران به صورت غير مستقيم و از طريق رسانه هاي همگاني مخاطب يا تماشاگر رويدادهاي ورزشي اند. اين موضوع ورزش مدرن را به حوزه ي فرهنگ عامه متصل کرده است.
وجود رسانه هاي نوين ، فواصل زماني و مکاني را هم از ميان برداشته است و مفهوم جديدي از فضا را پديد آورده است . تماشاگري  ورزش در جامعه هاي پيش مدرن خصلت محلي داشت و کاملا در حصار قيودات زماني بود و فقط افراد واقع در يک مکان محدود مي توانستند مخاطب آن باشند. از اين رو رويداد هاي ورزشي متعددي را مي توان سراغ گرفت که جمعيت هاي چندصد ميليوني در اقصي نقاط عالم و در زمانهاي متفاوتي از دوران زندگي روزانه شاهد و مخاطب آنند.»

لذا جو تماشاگري و مخاطبان ورزش دگرگون مي شود و يک رويداد از گستره محلي به سطح ملي و بين المللي کشيده مي شود. يکي از اثرات اين توسعه، ايجاد حس مشارکت در تجربه هاي اجتماعي با ساير مردم جهان است .« شباهت ساز و کارهاي ورزش مدرن باساز و کارهاي جهان مدرن ، بيش از شباهت ساز و کارها و کارکردهاي  ورزش سنتي و ورزش مدرن است. يکي از مهمترين لوازم جهان مدرن که از پيامدهاي سلطه ي عقلانيت ابزاري است ، تلاش براي " کالايي کردن" همه چيز است . در اين جهان همانطور که " اثر" فرهنگي به " کالا"ي فرهنگي تبديل مي شود ، ورزش هم از فعاليت به کالا تبديل مي شود و از صورت فعاليتي که صرفا در جهت گسترش ظرفيتهاي خلاقانه انسان عمل مي کند، خارج مي گردد. از همين روست که اکنون ورزش آماتوري تنها در پرتو ورزش حرفه اي به حيات خود ادامه مي دهد. تا جايي که حتي " المپيک " که با فلسفه اي آماتوري ايجاد شد، ميدان مهمي براي ورزش حرفه اي شده است. زيرا عقلانيت همه ي حوزه ها را به زير نفوذ  منطق خود کشيده و تا آنجا که ميسر شده ، فعاليت را به کالا تبديل کرده است. ورزش نيز از اين دايره بيرون نيست و بر همين اساس مي توان گفت که مدرن شدن ورزش به منزله ي تبديل شدن آن به کالاست.»اما در بين ورزشهاي مدرن ، فوتبال جايگاه خاصي دارد. جذابيت اين ورزش به علت دارا بودن مولفه هاي منحصر به خود سبب فراگير شدن آن شده است.

« امروز بسياري از مولفه ها و عناصر جهان مدرن در فوتبال يافت مي شود و مي توان مدرنيته را از طريق کنش ورزشي فهميد و اتفاقاجامعه شناسي در دوره ي جديد مسيرش را عوض کرد. يعني از طريق فوتبال ، اقتصاد و سياست  دنياي جديد را شناخت.... موضوع اين است که فوتبال همه ي متن جامعه ي مدرن است و وجوه مدرنيته در درون آن است، نه اينکه فوتبال انعکاسي از آن و متاثر ازآن است. با اين معنا مطالعه ي جامعه شناختي فوتبال خيلي مهم تر از مطالعه ي جامعه شناختي سياست ، قدرت و دولت و...است.»

« فوتبال امروز خودش يک جهان است؛ اين بحثي است که در جامعه شناسي هم وجود دارد. ما مي بينيم همه ي مسائلي که در جهان بزرگتر وجود دارد، درورزش هم بازتوليد مي شود. همان تمايزات طبقاتي که در جامعه وجود دارد، در ورزش هم هست. شما مي توانيد در انگليس از يک طرفدار فوتبال بپرسيد که طرفدار چه تيمي است و فقط با همين يک سوال شما به خاستگاه طبقاتي و گرايشات سياسي اش پي ببريد. حتي مي توانيد به تبيين عادت واره ها و ذوق و سليقه هايش نيز بپردازيد. در کشورهاي صاحب فوتبال مثل فرانسه ، ايتالياو... به خوبي مي بينيم که قطب بندي هاي اجتماعي و طبقاتي کاملا بازتوليد شده اند. مثلا در شهر تورين ايتاليا دو تيم يوونتوس و تورينو وجود دارند. مي دانيم که باشگاه يوونتوس متعلق به کارخانه فيات است. طرفداران اين باشگاه طبقه ي متوسط به بالا هستند و در مقابل طرفداران تورينو طبقه ي متوسط رو به پايين جامعه هستند.»

فرو ريختن کلان روايت ها و ظهور پست مدرنيسم در فوتبال

بررسي دقيق رخدادهاي اخير در مسابقات مهم ورزشي چه در داخل کشور و چه در سطح بين المللي مفاهيم جديدي را پيش روي ما مي گذارد. نمونه بارز آن مسابقات يورو 2004 بود که با حذف تيم هاي قدرتمندي مثل انگليس ، فرانسه و آلمان، يونان به قهرماني مي رسد. ليگ برتر ايران هم از اين پديده مستثني نيست.ديگر حناي قرمز و آبي رنگي ندارد و زردها و سبزها و مشکي ها قد علم کرده اند. البته اينها هم احتمالاٌ عمر چنداني ندارند. مي آيند و مي روند و فقط در زمان حال مورد توجه قرار مي گيرند. يعني تکثر را در فوتبال نيز مي توان ديد و حتي در آئين نامه ها و قوانين ورزشي. وضعيتي که برگرفته از زندگي جديد و بلکه مدل عيني تر آنست.

منبع:http://www.rajanews.com/News/?16345
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/25ساعت 23:58  توسط سینا  | 

ISI و تسلط علمی غرب برجهان. راه برون رفت ایجاد ملاک های اسلامی و بومی است.

*«اگر من در زمينه صهيونيسم مقاله اي بنويسم و با سند و مدرك مستدل و مستند اين رژيم را غاصب بدانم آيا مجلات مرتبط با ISI آن را چاپ مي كنند؟ مسلماً چاپ نمي شود و انديشه من براي آنها قابل قبول نيست، پس بنابر اين من نمي توانم رشد كنم! كه در اين باره لازم است دولت هرچه سريعتر چاره اي اساسي در حل اين مشكل كه اينك به معضلي مبدل گرديده داشته باشند و زمينه رشد نخبگان و دانشمندان ايراني را بدون وابستگي به دنياي استكباري غرب فراهم كنند.»

*ما در زمينه علوم انساني و اسلامي، و در ابعاد فرهنگي و تاريخي صاحب نظر بوده و هستيم و در طول تاريخ انديشمنداني مثل ملاصدرا، فارابي، ابن سينا، خواجه نصيرالدين طوسي، علامه طباطبايي، شهيد بهشتي، شهيد مطهري و... را داشته ايم، حال با اين پشتوانه غني و دستاورد بزرگ چرا و براساس كدام ادله عقلي و منطقي بايد دست به دامان غرب باشيم و منتظر تأييديه آنها شويم؟! كه در اين باره بايد شوراي عالي انقلاب فرهنگي و وزارت علوم اين سياست غلط را اصلاح كنند.»

وابستگي ارتقاي علمي به غرب راازميان برداريم.انديشه انقلابي واسلامي درISIجايگاهي ندارد

با عضويت در ISI مسير علمي ما را خارجي ها تعيين مي كنند و انديشمند ايراني بايد تابع شرايط و مقرراتي باشد كه سياستگذاران غربي برايش طراحي و ترسيم مي كنند.به بيان ديگر بايد گفت كه متأسفانه هنوز اين موضوع را به خوبي مشخص نكرده ايم كه آيا توليد علم و ارتقاء سطح علمي دانشمندان صرفاً چاپ مقاله است يا اختراع و به كارگيري نتايج تحقيق و پژوهش؟!
گرچه بسياري از كارشناسان و صاحب نظران معتقدند عضويت ايران در شبكه ISI در رشته هاي علوم پايه اي مثل رياضي، شيمي، فيزيك و... لازم و ضروري به نظر مي رسد، اما اين عضويت در رشته هاي علوم انساني، علوم اجتماعي، سياسي و فرهنگي با مشكلات عديده اي همراه است، به گونه اي كه اگر مسير ارتقاء و پيشرفت هاي علوم انساني و اسلامي ما را خارجي ها تعيين كنند و معيار ارزيابي رشته هاي علوم اسلامي و انساني در دست آنها باشد، بدون شك هميشه بازنده خواهيم بود، چون دنياي سكولار غرب هيچگاه اجازه نشر و گسترش تفكرات ناب اسلامي و معرفي انقلاب اسلامي ايران در سطح جهاني را نخواهد داد و بر همين اساس دانشمند و محقق ايراني كه تحقيقات وسيعي در حوزه هاي اسلام شناسي، تحليل تاريخ انقلاب اسلامي، رد كارشناسانه صهيونيسم و... دارد بدون شك در ارائه آن در شبكه ISI ناكام خواهد ماند.

چاپ 200مقاله ايراني در 10سال؟!؟!
براساس آمارهايي كه دكتر مهدي گلشني- رئيس پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي- و دكتر اكبر حيدري- دانشيار بخش شيمي دانشكده علوم دانشگاه تربيت مدرس- ارائه مي دهند، طي سال هاي 1370تا 1380- 1991 تا 2001 ميلادي- از مجموع مقالات متخصصان ايراني كمتر از 200مقاله در علوم انساني در مجلات ISI چاپ شده كه 55عنوان آن مربوط به روانشناسي است و در حوزه هايي چون تعليم و تربيت، جامعه شناسي، الهيات، فلسفه، حقوق، هنر، اقتصاد، تجارت و ارتباطات رقم قابل ذكري وجود ندارد.اين درحالي است كه در موسسه ISI مقالات 9288 مجله بين المللي در 167 مقوله علوم و 2286 مجله در 54مقوله علوم اجتماعي- بدون درنظر گرفتن اين نكته كه بسياري از مجلات در مقولات مختلف تكرار مي شوند- به 31زبان زنده دنيا مورد بررسي قرار مي گيرند.
دكتر مصطفي ملكوتيان، دانشيار گروه علوم سياسي دانشگاه تهران با انتقاد به عضويت ايران در ISI مي گويد: «پيشرفت علمي و فن آوري دانشمندان ايراني خصوصاً در علوم اسلامي نبايد با تعداد مقالات چاپ شده در مجلات بين المللي و عضويت در ISI سنجيده شود، چون بر همگان روشن است كه آن نشريات اغلب تحت نفوذ مراكز قدرت غربي و خصوصاً صهيونيست ها هستند و مسلماً هيچگاه به مقالاتي كه به عمق تفكر و انديشه اسلامي و انقلابي مي پردازد اجازه نشر نمي دهند.»
اين دانشيار علوم سياسي دانشگاه تهران در گفت وگو با سرويس گزارش كيهان مي گويد: «مجلات مرتبط با ISI در صورتي مقالات متخصصان ايراني را در حوزه هاي علوم اجتماعي، سياسي، اسلامي و انساني به چاپ مي رسانند كه خطوط قرمز، و چارچوب ها و سياست هاي مدنظرشان را حفظ كنيم، با اين حال انديشمنداني كه با روحيه انقلابي مشغول پژوهش و تحقيق در علوم اسلامي و سياسي در سطح جهان اسلام هستند، نمي توانند مقالاتشان را در چنين نشرياتي به چاپ برسانند. به عنوان مثال هيچگاه مقاله اي درباره نقش استكباري غرب در انحراف ميان مسلمانان، يا نفي هولوكاست يا در دفاع از مظلوميت مردم فلسطين در مجلات خارجي چاپ نمي شود، يا اگر فرضاً چاپ هم شود قطعاً در ليست ISI قرار نمي گيرد، پس بنابر اين عضويت مادر شبكه ISI نمي تواند منشأ پيشرفت علمي دانشمندان ما باشد.»
ضرورت اصلاح سياست هاي غلط
دكتر احمد دوست محمدي، استاديار دانشكده حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران با بيان اين نكته كه بسياري از دلسوزان نظام و انقلاب مدت هاست نگران عضويت انديشمندان ايران در ISI هستند، مي گويد: «ما در زمينه علوم انساني و اسلامي، و در ابعاد فرهنگي و تاريخي صاحب نظر بوده و هستيم و در طول تاريخ انديشمنداني مثل ملاصدرا، فارابي، ابن سينا، خواجه نصيرالدين طوسي، علامه طباطبايي، شهيد بهشتي، شهيد مطهري و... را داشته ايم، حال با اين پشتوانه غني و دستاورد بزرگ چرا و براساس كدام ادله عقلي و منطقي بايد دست به دامان غرب باشيم و منتظر تأييديه آنها شويم؟! كه در اين باره بايد شوراي عالي انقلاب فرهنگي و وزارت علوم اين سياست غلط را اصلاح كنند.»
دكتر دوست محمدي راه برون رفت از ISI را توسعه مجلات تخصصي داخلي مي داند و مي گويد: «به نظر من بايد در داخل ، مجله ISI داشته باشيم و تمام حوزه هاي مرتبط با علوم اسلامي و انساني را پوشش دهد و با نظارت و همكاري انديشمندان مسلمان در ابعاد علوم سياسي، اجتماعي، فرهنگي و... آن را بسط و گسترش دهيم، چون بسياري از شاخه هاي علوم انساني در ايران مبناي داخلي و شرقي دارد و اصولاً عضويت ما در زمينه هاي داخلي در ISI و ملاك قراردادن تأئيديه غرب يك نوع تحقير دانشمند، نويسنده، استاد دانشگاه و صاحبان فكر و انديشه است.»
وي معتقد است كه اگر در انتشار نشريات تخصصي و علمي در علوم اسلامي و انساني در داخل كشور اهتمام كنيم و آن را به سطح بين المللي برسانيم قطعاً مي توانيم انديشه هاي انقلابي و اسلامي را براي جهانيان به خوبي بازگو كنيم و غربيان را با آرمان هاي والاي انقلاب اسلامي بيشتر آشنا نماييم.
اين استاديار دانشكده حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران مي گويد:
«اگر من در زمينه صهيونيسم مقاله اي بنويسم و با سند و مدرك مستدل و مستند اين رژيم را غاصب بدانم آيا مجلات مرتبط با ISI آن را چاپ مي كنند؟ مسلماً چاپ نمي شود و انديشه من براي آنها قابل قبول نيست، پس بنابر اين من نمي توانم رشد كنم! كه در اين باره لازم است دولت هرچه سريعتر چاره اي اساسي در حل اين مشكل كه اينك به معضلي مبدل گرديده داشته باشند و زمينه رشد نخبگان و دانشمندان ايراني را بدون وابستگي به دنياي استكباري غرب فراهم كنند.»

ISI در علوم پايه را جدي بگيريم
بسياري از كارشناسان و اساتيد دانشگاه عضويت ايران در ISI در زمينه علوم پايه مانند رياضي، فيزيك، شيمي و... را لازم و ضروري مي دانند و چاپ مقالات در اين باره را داراي دو مزيت مي دانند: اولاً نشانگر آن است كه ما به علم روز واقفيم و خوب مي توانيم مشق آن را بنويسيم.ثانياً فعاليت هاي عالمان ما مورد نقد بين المللي فارغ از تعارفات داخلي قرار مي گيرد و در نتيجه به نقاط ضعف و قوت علمي خود پي مي بريم. در واقع يكي از اهداف مهم چاپ مقاله علمي به نقد گذاشتن فعاليت علمي و پژوهشي است.
دكتر «سيامك ره پيك» استاد دانشكده علوم قضايي مي گويد: «به نظر من نبايد شبكه ISI وسيله منحصر به فرد و ملاك و معيار مطلق در سنجش ميزان تخصص فرد باشد، به نظر مي رسد وزارت علوم برخي شاخص هاي بومي ديگري را د راين باره در دست طراحي دارد.»
دكتر ره پيك مي گويد: «در دنياي امروز عضويت در ISI را در علومي مثل رياضيات يا شيمي نمي توان نفي كرد اما عمده مشكلات ما در علوم انساني نهفته است، چون شايد شما يك مشكل فرهنگي داخل كشور را كه مختص فرهنگ اسلامي و ايراني است نتوانيد در نشريات ISI ارائه دهيد، كه در اين باره بايد روش ارزيابي ها كيفي باشد.»اين استاد دانشكده علوم قضايي با ملاك ندانستن ISI براي علوم انساني مي گويد: «سياست هاي شبكه ISI به گونه اي است كه به كشورهاي در حال توسعه اي مثل ايران ميدان رشد و توسعه نمي دهد و چون اين نگاه به كشورمان وجود دارد قطعاً در علوم رياضيات يا فيزيك و شيمي هم ما را با مشكل روبرو مي كنند.»وي تقويت شاخص هاي بومي و ارزيابي كيفي را در علوم انساني و اسلامي مناسب مي داند و مي گويد: «نبايد به ISI نگاه انحصاري داشته باشيم و آن را ملاك اصلي رشد و بالندگي علمي كشورمان بدانيم.»
دانش ايراني در گستره جهاني
در عصر اطلاعات و جهاني كه هرگونه توسعه منوط به دستيابي مستمر و علمي به اطلاعات است، ساماندهي و پردازش اطلاعات و مقالات منتشر شده در نشريات علمي - پژوهشي اهميتي دو چندان يافته كه بر همين اساس جهاد دانشگاهي در مرداد ماه سال 1383 اقدام به افتتاح مركز اطلاعات علمي جهاد دانشگاهي نمود.اهداف تأسيس اين مركز آنچنان كه در اساس نامه آن آمده است، ترويج و اشاعه اطلاعات علمي، گسترش و ارتقاء خدمات اطلاع رساني به محققان، سرعت بخشيدن به كاوش هاي علمي و افزايش اثربخشي تحقيقات در كشور است.مركز اطلاعات علمي جهاد دانشگاهي تحت نظارت شوراي علمي، خدمات خود را از طريق پايگاه اينترنتي WWW.SID.ir به عنوان بانك اطلاعات علمي كشور و در آينده نزديك در سطح منطقه ارائه مي دهد و تلاش كرده از تجربه هاي مشابه در داخل و خارج از كشور جهت بهبود، روز آمدي و جامعيت اطلاعات استفاده كند.خدمات عمده پايگاه SID عبارتند از جستجو و ارائه چكيده مقالات نشريات علمي - پژوهشي كشور، دسترسي به متن كامل مقالات، معرفي و ارائه مقالات ، نشريات ايراني نمايه شده در ISI، دسترسي به مجموعه مقالات محققان ايراني چاپ شده در نشريات بين المللي، سرويس گزارش هاي استنادي نشريات علمي - پژوهشي كشور از طريق شاخص تأثير و شاخص آني، سرويس ارسال الكترونيكي مقالات و خدمات ديگر است. اميد است كه جهاد دانشگاهي در دور جديد مديريت خود بتواند با گسترش اين مركز، دانش ايراني و انديشه هاي اسلامي را در گستره جهاني عرضه كند و رفته رفته به بازوي مستحكمي در عرصه علمي و پژوهشي ايران اسلامي مبدل شود.
منبع:گزارش روز کیهان دوشنبه 29/5/1386

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/29ساعت 23:21  توسط سینا  | 

بنام خدا

دانشگاه نبض علمی و فرهنگی یک جامعه است . بی اهمیتی به جنبه فرهنگی و معنوی آن جای رسوخ اندیشه های القا شده توسط دشمنان را باز میکند . دانشگاهها و مراکز آموزش عالی کشور و حتی حوزه های علمیه باید با فرهنگ و سیاست اصیل اسلامی تغذیه شوند در غیر اینصورت خلا ایجاد شده با فرهنگ مسموم پر خواهد شد .
دوران جوانی دوران مهم و حساسیست که به جهت روحیه پاک و حساس جوان در رویارویی دو جبهه خیر و شر قرار دارد اگر جبهه شر را نتواند تشخیص دهد به راحتی مقهور تبلیغات دشمنان خواهد شد و تصویری از زشتی و بی عدالتی در ذهنش شکل خواهد گرفت که همان خواست دشمنان است .

آنچه باز هم باید بر آن تاکید شود و ای کاش که مسئولان و حتی خود دانشجو به آن توجه کند این است که این دوران دورانیست که جوان نیاز دارد که در صحنه اجتماعی و سیاسی و فرهنگی برای خود دشمن شناسی کند نیاز به داشتن دشمن آنهم دشمن واحد در جمع نیازیست که بیشتر اوقات در سیاست گذاری ها در این مورد به آن توجه نمی شود .

آیا اگر در دانشگاه و حوزه جایی برای مباحث مهم دشمن شناسی ایجاد شود و چهره های مختلف ورنگارنگ جانیان دینی فرهنگی و سیاسی به جوان دانشجو شناسانده شود و روحیه دشمن ستیزی در او ایجاد و پرورش داده شود جایی برای خود نمایی و عرض اندام بیگانه باقی خواهد ماند؟اگر دزد زمین و ناموس را بشناسی اورا که با صد رنگ و لعاب جلوه گری میکند به خانه راه میدهی؟
اما باید دانست هر واقعه و هر حادثه ای که در صحنه اجتماع رخ میدهد یک بیدار باش است بیدار باش و هشدار نه برای تنها مسئولان برای تک تک ما و برای تک تک دانشجویان و طلاب. چنین وقایعی هر چند از سوی عناصر اندک دانشجو نما رخ دهد اما برای هر شنونده ای که در این آب وخاک زندگی میکند ایجاد مسئولیت میکند .
                         

  باتشکر ویژه از شیدا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/26ساعت 16:16  توسط سینا  | 

خاورشناسان يهودي در جهان درس تشيع مي دهند

 نماينده ولي فقيه در امور اهل سنت، گفت: امروز گروهي از خاور شناسان مسيحي ويهودي بر كرسي تدريس وتريبون معرفي تشيع به جهانيان تكيه زده اند  به گزارش خبرنگار رجانيوز، حجت الاسلام والمسلمين محمد حسن زماني روز سه شنبه در همايش تشيع و  خاورشناسان، در قم گفت :مراد مقام معظم رهبري از شبيخون فرهنگي و تهاجم فرهنگي ابتذال جزيي جامعه ايراني نيست، بلكه مصداق اين نگراني، خاورشناسان غيرمسلمان و صهيونيست هستند.

وي بيان داشت: اكنون كار تدوين و ترجمه آنچه خاورشناسان طي سالها در مورد مكتب شيعه منتشر كرده اند، وظيفه ما حوزويان است كه متاسفانه در اين زمينه كوتاهي بسيار كرده ايم. وي ادامه داد : خاورشناسان غربي از قرنهاي گذشته اسلام شناسي را با ظهور اين دين جديد آغاز كردند و اخيرا به مدت دو قرن است كه شيعه شناسي را به طور جدي دنبال مي كنند.  وي بيان داشت: متاسفانه اين درحالي است كه ما سعي نكرديم همزمان با اين كار آنها وارد تاليفات جديد شده و منابع شيعه شناسي را با ترجمه به ديگر  زبانها در اختيار علاقمندان به شيعه شناسي قرار دهيم تا مردم جهان شناخت  مناسبي از مذهب شيعه بدست آورند.
اين نماينده ولي فقيه با انتقاد از وضعيت كنوني حوزه ودانشگاه در ادامه بررسي جريان خاورشناسي در دو قرن اخير ، افزود: متاسفانه امروز خاورشناسي هنوز به دانشگاههاي كشورمان وارد نشده است.حجت الاسلام والمسلمين زماني افزود :اين در حالي است كه سال1913 ميلادي اولين دايره المعارف ضد شيعي در هلند نگاشته شد و به سه زبان زنده دنيا  نيز ترجمه ومنتشر گرديد.وي اظهار داشت :اين كتاب هنوز به زبان فارسي ترجمه نشده و به دست طلاب حوزه نرسيده و اين عقب ماندگي باعث شده تا همچنان ندانيم عليه مذهب ما در دنيا چه مي نويسند. وي اظهار داشت :برخي كتاب هاي اين خاورشناسان همچون كتاب تاريخ اسلام مفصل تر و مستندتر از كتبي است كه امروز در برخي دانشگاه هاي كشورمان به  دانشجويان تدريس مي شود.وي خواستار تلاش علماي حوزه علميه قم براي مقابله با اين تهاجم فرهنگي  شد.

منبع: رجانیوز
+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/11ساعت 10:59  توسط سینا  | 

 

 زبان، راهي براي نفوذ صهيونيسم

خانم مهشيد صفايي پژوهشگر و سراينده معاصر در این مقاله بسیار مهم و بدیع مطالبی را آورده اند که به یک بار خواندنش و تامل در آن می ارزد. اگر اضافه کنیم که اخیرا برخی به دنبال فارسی بین المللی هستند که خطری بالقوه می تواند باشد.

اشاره

بررسي صهيونيسم و تفكر دربارة جلوه‌ها و جوانب گوناگون آن، امري دشوار و دراز دامن است و اقتضا دارد كه با حوصله و صلابت ويژه‌اي به آن پرداخته شود؛ زيرا در اين حوزه كاملاً‌ ويژه، مسأله‌اي كه پژوهشگر، متفكر، منتقد و با آن روبه‌رو است، امر علمي محض با شرايط حاكم بر مسائل و  مجامع علمي نيست؛ از اين‌رو شيوة برخورد با هرگونه طرح و نظريه عميق و جاندار علمي، هيچ‌گونه سنخيتي با علم و رويكردهاي علمي ندارد؛ زيرا براساس اظهارنظر پروفسور «روژه‌گارودي»، اين يك حوزة «ممنوع» است. ايشان متذكر شده‌‌اند كه در فرانسه، مي‌توان از جزم‌هاي  كاتوليك يا ماركسيسم انتقاد كرد، لامذهبي يا ملي‌‌گرايي را مورد انتقاد قرار داد، نظام‌هاي شوري، ايالات متحده يا افريقاي جنوبي را محكوم و هرج‌ومرج‌طلبي يا نظام سلطنتي را تقبيح كرد، بدون اين‌كه اين انتقادها، ما را بيش از حد معمول يك مجادله يا تكذيب، در معرض خطر قرار دهد. اگر تحليل صهيونيسم را مطرح كنيم، به دنياي ديگري پا مي‌گذاريم و از محدودة ادبيات، به حوزة قضايي منتقل مي‌شويم.[1]

علاوه بر دادگاه «روژه گارودي» ـــ كه مشهور خاص و عام است ـــ به حوادث و اتفاقات مشابهي برخورد مي‌‌كنيم كه نشان مي‌دهد، پرخاشگري و روحية ترس و وحشت موجود در بطن صهيونيست‌ها، در برابر منتقدان و حتي تحليل‌گرانشان، جزئي از «شخصيت» و ذات آن‌ها است. دكتر «عبدالوهاب المسيري» از جمله نويسندگان دانشمند و فرهيختة مسلمان (متولد 1938 مصر) و نويسنده آثار و تأليفات تحقيقي و تحليلي گوناگون، به‌‌ويژه دايره‎المعارف هشت جلدي يهود، يهوديت و صهيونيسم نيز به نوبة خود در معرض تهديد و فشار قرار گرفت؛ زيرا كتاب ايشان بدون شك تحليلي‌ترين و عالمانه‌ترين كتابي است كه دربارة يهود، يهوديت و صهيونيسم نوشته‌شده است؛ از اين‌رو از دست دژخيمان صهيونيستي و هوادارانش در امان نماند و در معرض خطرات و تهديدات گوناگوني قرار گرفت:[2]خانه‌اش در شهر دانشگاهي نيوجرسي سرقت شد، كتابخانه و دست‎نوشته‌هاي دايرة المعارف و مقالات آن را بردند و چنان‌كه خودش مي‌گويد: «هدفشان از اين‌‌كار، ايجاد ترس روحي و از دست دادن تعادل بود». به‌سبب تطميع يا ترس و ترهيب جماعت‌هاي تندرو يهودي، به‌ويژه هواداران «مائير كاهانا» رهبر گروه تروريستي صهيونيستي، نه تنها چاپ و نشر كتاب ايشان مدتي طولاني به تعويق افتاد؛ بلكه باران سيل‌آسايي از نامه‌‌‌هاي تهديدآميز به‌سوي ايشان سرازير شد؛ تا جايي‌‌كه وقتي از عربستان سعودي به قاهره بازگشت، سيزدهمين بيانية تهديدآميز را با عنوان «ما مي‌دانيم به قاهره برگشته‌اي تمبر تو را آماده كرده‌ايم» براي ايشان فرستادند تا اين‌كه مجبور شد از نيروهاي امنيتي مصر كمك بگيرد تا از او و خانواده‌اش محافظت كنند.

همه مي‌دانند تلاش‌هاي ديگرستيزانة صهيونيست‌ها فقط به اين مسأله محدود نمي‌شود؛ بلكه هر فرد يا گروه و حتي كشوري كه به نوعي به بررسي دقيق و واقعي سيره و سرگذشت يهوديان به شيوه‌اي تحليلي اقدام كند، به بلاي «گارودي» و «المسيري»گرفتار مي‌شود و ما ايرانيان به‌خوبي اين مطلب را درك كرده‌ايم.

هدف از بيان اين مقدمه، فراهم كردن مسير بحث از زبان و ادبيات صهيونيستي، بررسي اين موضوع است كه چرا زبان و ادبيات صهيونيستي، هم به معناي مشخص كلمه و هم به معناي گفتمان حاكم بر مقولات و مباني فرهنگي، صهيونيستي تا اين حد مهم شده است كه صهيونيست‌ها به مثابة دژ محكمي در آن پناه گرفته و به‌عنوان يكي از مهم‌ترين «راه‌هاي نفوذ» خود از آن بهره‌برداري مي‌‌كنند. آيا همه اين امور از قدرت ذاتي «زبان عبري» ناشي مي‌شود؟ آيا واقعاً منظور از زبان و ادبيات صهيونيستي، همان زبان عبري و ميراثي است كه در ميان يهوديان عبري زبان پديد آمده است؟ آيا واقعاً مسأله‌اي به‌نام ادبيات يهودي، اديب يهودي، اديب صهيونيست وجود دارد؟ آيا ميان زبان عبري و صهيونيستي بودن ادبيات، رابطة لازم و ملزوم برقرار است؟ و

بديهي است كه نگاهي گذرا به پرسش‌هاي بالا و طرح پرسش‌هاي گوناگون ديگري از اين قبيل، پيش از هر چيز نمايان مي‌كند كه ادبيات، چنان‌كه در اين مسير مورد بحث است ـــ و چنان‌كه واقعاً هست ـــ براي لحظات استراحت و اوقات بيكاري يا بازي با كلمات متقاطع و سرگرمي نيست؛ بلكه يكي از بازوهاي اصلي و اساسي بيان مقاصد، توضيح دلدادگي‌ها و شور و شيدايي‌‌هاي فراتر از آن و سوز سطحي و گذرا، بيان لطيف و خيال‌انگيز خواسته‌هاي نهفته در بطن سياست و جامعه و در نهايت، سيطرة نرم و آرام بر ذهن و زبان خودي و بيگانه براي هم‌مسير كردن آنان در راستاي اهدافي نهاني است.

ازاين‌رو زبان و قالبي كه دايه‌وار افكار و مقاصد را در زير پر و بال خود مي‌گيرد، نقش مهم و انكار ناپذيري در فراهم كردن بستر هموار براي نفوذ بهتر و آسان‌تر اين اهداف نهاني و مسلم دارد؛ از اين گذشته، زبان و ادبياتي كه براي نگارش مطالب به‌كار گرفته مي‌شود (انگليسي، آلماني، فرانسوي، روسي، يديشي، عبري و ) بدون شك كليدي و حياتي است و مي‌تواند زمينة رشد و بالندگي افكار موردنظر را فراهم كند يا قبر آن را در همان بدو تولد بكند. مشخص است كه به‌‌كار بردن زبان حال  مخاطب و بهره‌برداري از تكنيك‌هاي خاص زباني، استفادة ماهرانه از حافظة تاريخي و همه آن‌چه براي سيطرة موردنظر لازم است، امري است كه بدون شك به ميزان بلوغ و انسجام آن زبان و مقدار توفيق و كاميابي آن بستگي دارد.

بنابراين بررسي زبان و ادبيات صهيونيستي، امري لازم و ضروري مي‌نمايد و اين امر نه تنها به‌عنوان كاري معمولي براي آشنايي با زبان و بيان ملل مختلف،  بلكه به‌عنوان شگرد خاصي از ادبيات با اهداف و مقاصد گوناگون كه هدف آن، ريشه‌دار كردن مفاهيم و مطلوبات خاصي است كه درصورت توفيق، بسياري از مواضع تاريخي و فرهنگي تباه مي‌شوند و امور متعددي كه حالت شاد و استثنا دارند، به‌عنوان اصل و قاعده جا مي‌افتند و از همه مهم‌تر، نوعي مسخ همه جانبه پديد مي‌آيد كه ناشي از تزريق سموم و آفات گوناگون به درون روح و ذهن بشر است.

با اين‌همه، اين ادبيات، چنان‌كه بايد و شايد موردتوجه  كافي و دقيق قرار نگرفته و آثاري كه در اين‌باره پديد آمده است، از انگشتان دست تجاوز نمي‌كند. آثار موجود نيز، نتوانسته است به صورت كامل و همه جانبه، زوايا و اركان بحث را بيان كند؛ البته اين مسأله نيز مانند همه جوانب وجودي صهيونيسم، پر پيچ‌وخم است و امكان احاطة كامل بر آن از قدرت همه افراد بر نمي‌آيد، ازاين‌رو در اين نوشته مختصر نيز به جستاري ساده، اما درحد امكان علمي و پربار، به يكي ديگر از جوانب مهم و مبهم صهيونيسم پرداخته مي‌شود و چنان‌كه گفته شد، به‌دليل كمبود منابع، ناگزير بايد به‌همين مقدار بسنده و تحقيقات خود را بر آن‌ها استوار كرد.[3]

زبان و پيوند آن با ادبيات صهيونيستي

در نگاه نخست، چنين مي‌نمايد كه ادبيات صهيونيستي، به‌صورت مشخص و عيني، مجموعه‌اي است كه براساس زبان عبري و دستور زبان آن، قابليت‌ها، دستاوردها، سنت و سرگذشت حاكم بر آن و پديد آمده باشد. حق هم همين است؛ زيرا ادبياتي كه مي‌كوشد، از ويژگي‌‌ها، سرگذشت، عشق و علاقه، غم و اندوه، اهداف و آينده و مردم خاصي با ويژگي‌‌هاي منحصر به فردي سخن بگويد و همه اين امور را به شكلي عميق و مسلم بازگو كند، ناگزير بايد از زبان و بياني بهره‌ گيرد كه خاص آن مردم است تا به اين وسيله، ضمن اعلام وفاداري به سنن و آداب قومي ـــ ملي و  مشاركت در غنا و برخورداري آن، امكان  ارتباط بيشتري را با مخاطبان اصلي خود فراهم كند. درغير اين‌صورت، آن‌چه نوشته مي‌شود (مثلاً با زبان انگليسي يا )، در حقيقت، ترجمه است كه هرچند خوانندگان زبان اصلي (مثلاً عبري زبانان) مي‌توانند آن‌ها را مطالعه كنند، زبان دوم محسوب مي‌شود و نمي‌تواند جاي زبان مادري را براي آنان پر كند؛ ازاين‌رو بهتر است به‌صورتي كاملاً مختصر به سرگذشت زبان يهوديان بپردازيم تا به اين‌صورت، زمينه‌ها يا علل پيدايش آن‌چه زبان و ادبيات صهيونيستي ناميده مي‌شود، بهتر هويدا شود.

حقيقت اين است كه عبارت «زبان‌هاي يهودي» اصطلاحي است كه دسته‌اي از منابع صهيونيستي (يا منابعي كه از آنان متأثر شده‌اند) براي بحث از زبان‌ها، لهجه‌ها و گويش‌هايي به‌كار مي‌برند كه افراد و  اعضاي گروه‌هاي صهيونيستي در جهان، با آن‌ها سخن مي‌گويند، با اين‌حال، اصطلاح ياد شده، دقيق نيست؛ زيرا گروه‌هاي يهودي با زبان غالب جامعه‌اي سخن مي‌گويند كه در كنف آن زندگي مي‌‌كنند و اگر اختلافاتي دراين زمينه وجود دارد، بسيار ناچيز است و تفاوت آن‌ها را به سطح لهجه و گويش كاهش مي‌دهد.

يهوديان فقط مدت بسيار اندكي با زباني كه عبري ناميده مي‌شود سخن گفتند؛ زيرا زبان پدران (ابراهيم، ‌اسحاق و يعقوب/ 2100 ـــ 120 ق.م.) لهجه‌اي از سامي بوده كه با عبري يا آرامي نزديكي زيادي داشته است و عبري يكي از لهجه‌هاي كنعاني بوده و يهوديان تنها پس از اقامت خود در كنعان (يعني از 1250 ق.م.) از آن استفاده كردند. روشن مي‌شود كه زبان عبري به مثابة زبان محاوره و گفت‌وگو ميان يهود، با كوچ بابلي (567 ق.م) پنهان شد. نظريه‌اي نيز وجود دارد كه براساس آن، زبان آرامي، زبان مسوولان كاخ در مملكت يهوداي جنوبي بوده است و با آن‌كه دسته‌اي از يهوديان در فلسطين باقي مانده و با زبان  عبري سخن مي‌گفتند، با اين‌حال زبان آرامي، به‌طوركامل، در حدود سال 250 ق.م. جاي زبان  عبري را گرفت.

درباره زبان‌هايي نيز كه اعضاي گروه‌هاي يهودي، پس از پراكنده شدن در جهان در تعامل خود با ديگران از آن‌ها استفاده مي‌‌كردند، بايد گفت كه  اين زبان‌ها در بيشتر موارد، زبان كشوري بوده كه در آن استقرار يافته و به آن  منسوب شدند يا اين‌كه يكي از زبان‌هاي حاكم و مطرح بين‌المللي بوده است؛ براي نمونه يهوديان بابل با زبان آرامي، يعني زبان تجارت  بين‌المللي و حكومت در خاور نزديك قديم سخن مي‌گفتند. يهوديان اسكندريه در دوره هلني با زبان يوناني و يهوديان فلسطيني نيز يا با زبان آرامي يا يوناني سخن مي‌گفتند. در عهد جديد نيز آمده كه «بولس» با زبان يوناني با فلسطينيان سخن گفته است.[4]

پس از تجزية امپراتوري روم، يهوديان امپراتوري شرقي با زبان اين امپراتوري، يعني زبان يوناني، سخن مي‌گفتند و اين حالت تا زمان فتوحات عثماني‌ها ادامه داشت؛ اما يهوديان امپراتوري غربي، افريقا و غرب اروپا با زبان لاتيني سخن مي‌گفتند. براساس آن‌چه در سٍفر «استر» آمده، يهوديان موجود در امپراتوري ايران، با لهجه‌هاي مختلف فارسي، به راحتي با ايراني‌ها سخن مي‌‌گفتند. يهوديان دنياي عرب نيز در ميان عرب‌ها با زبان عربي سخن مي‌گفتند. در پاره‌اي موارد نيز اعضاي  گروه‌هاي يهودي، در مسائل ميان خودشان، گويش‌هايي متشكل از زبان كشوري كه در آن مي‌زيستند و پاره‌اي كلمات  عبري، آرامي، يا هر زبان ديگري را كه قبل از هجرت خود در آن به سر مي‌بردند، استفاده مي‌‌كردند؛ براي نمونه يهوديان اندلس با گويش «عربي يهودي» و يهوديان اسپانيا با «لادينو»[5]سخن مي‌گفتند. يهوديان اروپاي شرقي با «يديشي» كه گويشي آلماني بود و بعدها به‌صورت يك شبه زبان  مستقل براي محاوره و نگارش به‌كار مي‌رفت، سخن مي‌گفتند.

چنين مي‌نمايد كه در قرن شانزدهم، بيشتر يهوديان يا به يديشي سخن مي‌گفتند (اروپا) يا لادينو (حكومت عثماني). در بسياري از موارد، اعضا و افراد گروه‌هاي يهودي براي نوشتن اين گويش‌ها، در كار و بار روزانة خود، نظير فاكتورهاي تجاري و ساير امور دنيوي ديگر حروف عبري را به‌‌كار مي‌بردند.[6]

كاربردهاي زبان در ميان يهوديان

در نگاه نخست، بحث درباره اين مطلب، اندكي سطحي يا دست‌‌كم در زمرة توضيح واضحات به‌حساب مي‌آيد؛ چراكه كاربرد زبان و موارد بهره‌برداري از آن، امري واضح و متعارف است و علاوه بر ايجاد ارتباط ميان افراد همزبان، در كارهاي روزمره، نظير آن‌چه در مورد امور تجاري گفته شد نيز به‌‌كار گرفته مي‌شود؛ ازاين‌رو براي برجسته‌كردن بحث كاربرد زبان و قرار دادن آن به‌عنوان يك موضوع جداگانه، بايد توجيه و دليل كافي و قانع‌كننده‌اي موجود باشد.

در اين راستا، مي‌توان عدم اعتقاد قاطع و متفق عليه همه پژوهشگران درباره وجود «يك زبان» براي همه يهودي‌ها و حتي عدم كاربرد و بهره‌برداري فراگير و همگاني از زباني كه پنداشته مي‌شود زبان يهوديت و مقدس است (زبان عبري) و نيز به منظور بحث درباره آن‌چه امروز ازسوي يهوديان، به‌ويژه صهيونيست‌ها، ادبيات يهودي و صهيونيستي خوانده مي‌شود و را براي توجيه بحث از كاربردهاي زبان در ميان يهوديان بيان كرد.

قبلاً نيز گفته شد كه زبان عبري، بسيار كم در ميان يهوديان، مورد استفادة فراگير قرار گرفت و چنان‌كه به شكل تفصيلي بيان شد، زبان آن‌ها تغييرپذير، نوساني، سازگار با محيط و حتي طفيلي و دنباله‌رو بوده است. بدون شك وضعيت تاريخي و به‌ويژه كوچانده‌شدن‌هاي متعدد و مهاجر‌ت‌هاي متنوع آن‌ها و نيز اشتغالات مشخص و تقريباً انحصاري آنان و در اين امر دخيل بوده است.

ازاين‌رو ناگفته پيدا است كه اگر دست كم به تأثير و تأثر متقابل افراد و گروه‌هاي انساني در ارتباط عادي و حتي علمي، فلسفي، عرفان و اعتقاد داشته باشيم، مسأله اقليت‌ها (كه يهوديان پراكندة جهان بارزترين نمونه آن به حساب مي‌آيند) و اوضاع آنان را درنظر بگيريم و به‌صورت منطقي، بايد در انتظار يك تنوع زباني و حداقل لغوي باشيم.

چنان‌كه گفته شد، با درنظر گرفتن گروه‌هاي پراكندة يهودي به‌عنوان «اقليت»، بايد پذيرفت كه زبان و ادبيات شفاهي آن‌ها زير فشارهاي متنوعي از خارج و داخل (به‌عنوان مثال خودباختگي و خود كمتربيني ) قرار گرفته است؛ ازاين‌رو كاملاً طبيعي است كه فاصله تغيير زبان يهوديان از آغاز مهاجرت و استقرار در يك نقطه تا زمان تشكيل رژيم اشغالگري كه به‌نام يهوديان علم شد، فقط تغيير عادي و معمولي‌اي نيست كه شامل همه زبان‌ها مي‌شود؛ بلكه اين تغيير از نوع تحول، دگرگوني و تأسيس يك زبان جديد است.

درباره زبان تأليفات ديني بايد گفت كه تورات (عهد قديم) با زبان عبري عهد قديم نوشته شد كه پس از كوچاندن بابلي، به‌عنوان يك زبان، از ظهور افتاد؛ در حالي‌كه زبان تلمود، كاملاً آرامي است. با اين حال، زبان عبري، در بيشتر موارد و نه هميشه، به‌عنوان زبان مؤلفات ديني باقي ماند؛ براي نمونه،‌«هليل» (Helil) و «شماي» (Shmai ) تأليفات خود را با زبان عبري نوشتند؛ درحالي‌كه متفكران يهودي اسكندريه در عصر هلني (Helenestic)  آثار ديني و  غيرديني خود را با زبان يوناني به رشتة تحرير درآوردند. «موسي بن ميمون»
(Mosa ___ bin ___ Maimon) با زبان عربي مي‌نوشت؛ ولي «راشي»  (Rashi) با زبان عبري كتابت مي‌كرد. بيشتر ادبيات «كابالا» نيز با زبان آرامي نگاشته شد. اين وضع تا قرن نوزدهم ادامه داشت. در اين زمان متفكران يهودي، مطالب ديني خود را فقط با زبان كشوري مي‌نوشتند؛ به‌عنوان نمونه «موسي مندلسون» (Mosa mandelson) انديشمند اصلاح‌طلب يهودي و نيز «مارتين بوبر» (Martin Bober) با آلماني نوشتند. بسياري از متفكران كنوني يهودي مانند «جيكوب نيوزنر»، (G.newzner) در ايالات‌متحده، تأليفات ديني خود را با زبان انگليسي مي‌نويسند؛ حتي زبان نماز نزد يهوديان اصلاح‌طلب، محافظه كاران، و تجديدگرايان، انگليسي شده است و جز  ارتودكس‌ها، كسي عبري به‌كار نمي‌برد.

درباره نوشته‌هايي كه خارج از حوزه تفكر ديني قرار مي‌گيرد، نظير: ادبيات، فلسفه و علم كه مؤلفان يهودي آن‌ها را نوشته‌اند ـــ كه البته تا قرن نوزدهم  تعداد انگشت‌شماري هستند ـــ از همان آغاز به زبان كشوري نوشته شدند كه اين آثار در ميان آنان پديد آمد؛ براي نمونه «فيلون  اسكدراني»، (Filon) تأليفات خود را با زبان يوناني نوشت. «موسي بن ميمون» از زبان عربي استفاده مي‌كرد. بيشتر شعراي يهودي اندلس نيز همين كار را مي‌كردند. در قرون وسطا نيز نويسنده يهودي قابل ملاحظه‌اي وجود ندارد. تا اين‌كه در  قرن هفدهم اسپينوزا (Spinoza) ـــ كه از يهود جدا شده‌بود ـــ ظهور كرد. او نيز مانند بسياري از نويسندگان غربي همروزگار خود، آثارش را با زبان لاتيني به رشتة تحرير درآورد.

نيازي به بيان نيست كه نويسندگان يهودي، در حال حاضر، همه  نوشته‌هاي غيرديني خود را به زبان كشوري مي‌نويسند كه در آن به‌سر مي‌برند به‌عنوان مثال «يعقوب صنوع» (yaaghob sannoa) (نويسندة يهودي مصري) با زبان عربي، «هاينه»‌(Haine) و «ماركس» (Marx) با زبان آلماني، «بروست» (Brost) با زبان فرانسوي و «دزرائيلي» (Dezraili) و «سول پيلو» (S.pilo) با زبان انگليسي دست به نوشتن زدند. از اين‌ گذشته، بيشتر نوشته‌هاي كلاسيك انديشة صهيونيستي، با زبان آلماني يا انگليسي به رشتة تحرير درآمد. تئودور هرتزل «هرتصل» (Teodor Hertzel)، زبان عبري و الفباي آن را نيز نمي‌شناخت؛ با اين‌حال در كنگرة اول صهيونيستي در سال (1897 م.) تلاش كرد خوشي و سرور را به قلب خاخام‌هاي ارتودكس هديه كند؛ ازاين‌رو چند كلمه عبري را كه با الفباي لاتيني براي او نوشته شده بود، بر زبان راند. بعدها در خاطرات خود درباره اين مسأله نوشت:

«اين كار من، موجب سختي ومشقت فراواني براي من شد كه از همه كارها و فعاليت‌هايم براي آماده شدن در كنگره بيشتر بود.»[7]

«هرتزل»، «نوردو» و بسياري از نخستين انديشمندان صهيونيست، به‌وجود چيزي كه «فرهنگ يهودي» خوانده مي‌شد، ايمان نداشتند و حتي هرتزل وقتي‌كه براي نخستين‌بار اين مفهوم در يكي از  كنگره‌ها عنوان شد، آن را مسخره كرد. هرتزل تصور هم نمي‌كرد كه زبان عبري، زبان ملي قومي شود كه او آن را پيشنهاد داده بود؛ چرا كه او مي‌خواست زبان آلماني در اين زمينه به‌‌كار گرفته شود.[8]  به‌نظر او هر شهرك يهودي‌نشين با زبان خودش سخن مي‌گويد. در سال‌هاي اول اشغال فلسطين نيز جنگي به نام «جنگ زبان» ميان طرفداران استعمال زبان آلماني ـــ كه هوادار استعمار آلمان بودند ـــ و يهوديان شرق اروپا ـــ كه خواستار استعمال زبان عبري و هوادار استعمار انگليس بودند ـــ در گرفت. عده‌اي ديگر، خواستار استعمال زبان «يديشي» بودند.[9]

جنگ زبان، در مهاجرنشين‌هاي صهيونيستي فلسطين درگرفت كه بيانگر تعدد علايق و هويت‌هاي زباني و تمدني يهوديان و نيز جدال دولت‌هاي بزرگ استعماري (فرانسه، انگليس و آلمان) براي تحميل هويت فرهنگي خاصي بر مهاجرنشين صهيونيستي و تضمين بقاي خود در منطقة نفوذش بود؛ به‌گونه‌اي كه مدارس اليانس، زبان فرانسوي و مدارس انگليسي يهودي، زبان وطن اصلي را ابقا و حراست كردند؛ بدين ترتيب زبان عبري در همه اين حوزه‌ها، زبان دوم باقي ماند.

هنگامي‌كه جنگ و جدال مهاجرنشين‌ها به خاطر به‌كارگيري زبان عبري بالا گرفت، حكومت آلماني به مهاجرنشين‌هاي يهودي‌اي كه از آلمان مهاجرت كرده‌ بودند، در سال (1913 م.) سفارش كرد كه زبان خود را حفظ كنند و بكوشند كه بيانيه‌اي از اتحادية مدرسان دريافت كنند، مبني بر اين‌كه زبان رسمي‌اي براي مهاجرنشين‌ها (شهرك‌نشين‌ها) وجود نداشته باشد. اين دسته تلاش كردند كه زبان آلماني را به‌صورت زبان درس و پژوهش در «تخنيون» و ساير مدارس انجمن آلماني «عذرا» درآورند. با اين‌همه، زبان عبري از همه جلو افتاد.[10]

هم اكنون زبان اساسي يهوديان جهان كه يهودي‌هاي ايالات متحدة امريكا، كانادا، انگلستان، استراليا، نيوزيلند وجنوب  افريقا با آن سخن مي‌‌گويند، زبان انگليسي است. چنان‌كه مي‌دانيم اين يهوديان اكثريت چشمگير يهوديان جهان را تشكيل مي‌دهند. زبان عبري، يعني زبان يهوديان اسرائيل، در مرتبة دوم قرار مي‌گيرد. زبان يديشي در امريكا كاملاً از رواج افتاده و در روسيه نيز درحال زوال است و از زبان لادينو، هيچ اثري باقي نمانده است.

گفته مي‌شود تعدد زبان گروه‌هاي يهودي در شرق  اروپا، يكي از علل اساسي بحران هويتي است كه آن‌ها با آن درگير و روبه‌رو شدند؛ چرا كه زبان مقدس آنان، عبري، زبان قانوني، آرامي (زبان تلمود)، زبان محاوره‌، يديشي و زبان الگوي اعلاي آميزش و اختلاط، آلماني، لهستاني، روسي و گاه اوكرايني بوده است. در موازات اين تقسيم‌بندي‌هاي زباني، تقسيم‌بندي طبقاتي و اجتماعي وجود دارد و همه  اين تقسيمات، به بالا گرفتن بحران يهوديان ياري رسانده است. با سرآغازهاي عصر جديد و خروج يهوديان از «گتو» (Gheto) نوسازي آنان و پايان گرفتن تمايز كاركردي/ كارگزاري آنان، همه اين گويش‌ها رفته رفته روبه زوال نهاد؛ چرا كه دولت قومي جديد، از اعضاي اقليت‌ها خواست كه انتساب قومي آن‌ها،كاملاً در خدمت سرزمينشان باشد؛ ازاين‌رو به‌صورت مشخص، زبان يديشي مورد هجوم شديدي واقع شد.

با آن‌كه بحث درباره زبان‌هاي يهوديان و اوضاع و احوال گويش‌ها و لهجه‌هاي آنان، به‌همين قطرة كوچك محدود نمي‌شود، محدوديت مجال، ناگزير ما را بر آن مي‌دارد كه به‌همين مقدار كم بسنده شود؛ وگرنه توضيح پاره‌اي از مطالب و موضوعات زباني يهوديان، در بررسي سير و سرگذشت قبلي و حال و هواي فعلي لازم و ضروري است؛ (نظير آن‌چه درباره شاخه‌شاخه شدن زبان و ارتباط آن با تقسيمات طبقاتي و اجتماعي گفته شد و ). ازاين‌رو بحث خود را از اين پس به گذار زبان‌هاي يهوديان به حوزه ادبيات، چه به‌صورت مستقيم، چه به‌صورت غيرمستقيم اختصاص مي‌دهيم و در ضمن آن، اميد مي‌رود اين نكته روشن شود كه چگونه يهوديان از زبان و بعداً از ادبيات خود، به مثابة وسيله‌اي براي نفوذ بهره مي‌گيرند.

بدون شك اين امر و  تلاش يهوديان و به‌ويژه صهيونيست‌ها براي خروج از بحران‌هاي زبان و اقدام به احيا و تأسيس زبان واحدي براي آنان كه ملت يهودي يا شهروندان  اسرائيل خوانده مي‌شوند، ربط مستقيمي دارد؛ چرا كه حقيقت آن است كه اعضاي گروه‌هاي يهودي، چه در گذشته و چه در حال، با لهجه‌ها و گويش‌هايي كه نام برده شد، مطلب ننوشته‌اند؛ جز يديشي كه به علت عمر نسبتاً طولاني و نيز به‌سبب آن‌كه در قرن نوزدهم به‌صورت زبان  مستقلي درآمد كه بيشتر يهوديان غربي كه در روسيه و لهستان متمركز شده بودند، با آن سخن مي‌گفتند، ادبيات قومي‌اي براي زنان و عموم مردم نوشته‌اند. بعداً كارهاي ادبي‌اي با اين زبان پديد آمد كه بعضي از آن به سطح جدي و خوب ارتقا يافت؛ اما اين امر چندي نپاييد و زوال رواج زبان يديشي را مي‌توان علت اصلي اين امر دانست.

اينك به‌منظور بررسي بيشتر درباره زبان، لهجه و گويش گروه‌هاي يهودي پراكنده در جهان، به‌ويژه اروپا و نحوة كاربرد و بهره‌برداري آن‌‌ها از عنصر زبان و به گروه‌هاي بسيار خاصي از اقليت‌هاي يهودي ساكن گتوها اشاره مي‌شود و اين موضوع، براساس يك الگوي عملي و عيني كه در مورد اين افراد صدق مي‌كند، بيشتر كاويده مي‌شود.

براساس آن‌چه متفكر و انديشمند يهودي سكولار، «اهارون گوردون»
(Aharon Gordon) يهوديان خارج از فلسطين را «طفيلي» مي‌خواند و متفكر صهيونيست آلماني، «ماكس نوردو»، (Max nordo) آن‌ها را «باكتري» مي‌نامد و بعدها «هيتلر» (Hitler)  نيز اين  اصطلاح را به‌‌كار مي‌برد، مي‌توان به حال‌وهواي يهوديان در غربت (تبعيد) و تصوير  اساسي آ‎نان در گفتمان سياسي غربي، سرمايه‌داري، سوسياليسم، و دست يافت.

اگر وصف «باكتري» را در حق اقليت‌هاي يهودي پراكنده در اروپا دقيق بدانيم و آن را مبناي كار خود قرار دهيم، مي‌توان گفت كه اين صفت، در همان آغاز، چند حالت مهم و ذاتي را به ذهن متبادر مي‌سازد؛ به‌عنوان مثال پنهان‌كاري، زيانباري، عدم سازگاري با محيط پيراموني و در نتيجه ايجاد مزاحمت و تشنج و كه عيناً در مورد باكتري طفيلي نيز صادق است.

فارغ‌ از بررسي تاريخ و سرگذشت اقليت‌هاي يهودي در اروپا و فقط با ملاحظة حالت «گتو»ها و زندگي مجبورانة دور از اكثريت مردم جامعه، محروميت از پاره‌اي حقوق ومزاياي اجتماعي و مي‌توان دريافت كه آنان، به نوعي احساس تنهايي، جدايي و تمايز كرده‌اند و اگر در نگاه اول چنين فرض شود كه اين‌همه تحقير و  توبيخ فردي و جمعي كه در مورد يهوديان اقليت اعمال شده، عملاً و به‌صورت مستقيم به درهم شكستن همه اركان هويتي آنان منجر مي‌شود و در نتيجه با مسخ حقيقي آنان، آن‌ها را عملاً به ابزاري در خدمت نيل به اهداف و مقاصد موردنظر اكثريت قرار داده‌است، مي‌توان عكس اين مطلب را نيز تصور كرد؛ به اين صورت كه آنان دست‌كم در ذهن خود، خويشتن را حامل و دارندة پيام موسوي و انبياي الاهي مي‌دانسته‌اند و حتي اگر به شرايع ديني خود التزامي نداشته‌اند و اكثراً بر اثر نوسازي و حركت‌هاي مدرن غربي، سكولار شده بوده‌اند، باز خود را «امت برگزيده» و تنها مردم مورد نظر براي «بازگشت به سرزمين موعود» مي‌پنداشته‌اند. اگر اين وجه را نيز جاري بدانيم، بايد بپذيريم كه آنان، دست‌كم در پاره‌اي موارد، به‌صورت آگاهانه در برابر ذوب هويت و از دست دادن همه ميراث و سنت خود مقاومت به خرج داده‌اند و اگر در اين برهه‌ها، عملاً حركت‌هايي براي رهايي از زندگي مجبورانه ديده نمي‌شود، صرفاً به‌خاطر نبود فرصت و شرايط كافي بوده است؛ وگرنه آنان هر آن مترصد فرصتي بوده‌اند تا خود را رها سازند.

شكي نيست كه بسياري از حكومت داران زمان از اين امر نهاني ولي حتمي، با خبر بوده‌اند؛ از اين‌رو آنان را در خدمت اهداف و مصالح خود، به‌عنوان «ابزار»ي به‌كار گرفته‌اند تا كارها و امور خاصي كه نيازمند افراد ويژه‌اي است، انجام دهند. اين افراد و گروه‌هاي ابزاري كه در تاريخ يهوديت (صهيونيسم)، جماعت‌هاي كارگزاران[11] ناميده مي‌شوند، طبيعتاً داراي «خاصيت» و «خصوصيت» قابل عنايتي بوده‌اند كه آنان را نه تنها از اكثريت جامعه، بلكه حتي از ساير هم سرنوشت‌ها و هم‌كيشان خود نيز جدا مي‌ساخته است.

اقتضاي نوع وظايف و مسووليت‌هايي كه اين‌ گروه‌ها بر عهده مي‌گرفته‌اند، اين بوده‌است كه در نهان صورت بگيرد و با شيوه و شگرد خاصي عملي شود؛ ازاين‌رو به‌گونه‌اي «محرميت» و رازداري نياز داشته است و اين امر دست‌كم نشان مي‌دهد كه كار اين گروه از افراد يا ممنوعيت عرفي و قانوني داشته و يا جاسوس‌گونه بوده است. درغير اين‌صورت نيازي به اين گروه ويژه كه از كمترين حقوق، مزايا و حتي روابط اجتماعي برخوردار بوده‌‌اند، وجود نداشته است.

«زبان مخفي» مهم‌ترين وسيله ارتباطي اين افراد با يكديگر و با طرف‌هاي كاري آنان بوده است. زبان‌هاي مخفي، لهجه‌ها و گويش‌هاي خاص، گاه زبان‌هاي خاصي است كه اعضاي گروه‌هاي كارگزار، آن‌ها را به‌كار مي‌گيرند. اين لهجه، گويش يا زبان، معمولاً با زبان جامعة ميزبان يا جامعة اكثريت اختلافي ندارد؛ ولي سخن گفتن به اين زبان، شرط ورود به گروه مي‌باشد؛ البته اين‌گونه لهجه‌ها، گويش‌ها و زبان‌ها، خاص يهوديان نيست و در بسياري از موارد مشابه نيز به‌كار گرفته شده و مي‌شود؛ براي نمونه در امپراتوري عثماني، مماليك ميان خود با زبان «چركسي» يا يكي از لهجه‌هاي تركي با هم حرف مي‌زنند. گروه‌هاي كارگزار چيني در جنوب آسيا با زبان خود سخن مي‌گويند. عرب‌ها در افريقا، با زبان خود حرف مي‌زنند. جماعت‌هاي كارگزار يهودي شرق اروپا نيز از زبان يديشي بهره مي‌گرفتند.

به‌نظر مي‌آيد سخن گفتن با يكي از زبان‌هاي مخفي، نشانه‌اي از انتساب و سرسپردگي گروه كارگزار است، با اين‌كه كسي كه با  اين زبان سخن مي‌‌گويد به اين وسيله كفايت و شايستگي خود را نشان مي‌دهد، درعين‌حال خود را از اكثريت مردمي كه با زبان ملي خود سخن مي‌گويند جدا مي‌كند؛ ازاين‌رو يكي از وسايل جدايي گروه كارگزار و اعضاي جامعة ميزبان است و درعين‌حال وسيلة ارتباط ميان اعضاي گروه مزبور مي‌باشد و اعضاي گروه‌هاي كارگزار يهودي به هيچ‌وجه از اين قاعده جدا نيستند و در طول تاريخ همواره در هر جامعه و جايي‌كه بوده‌اند، به‌نوعي اين وضعيت را حفظ كرده‌اند؛ به‌عبارت ديگر اين روش زباني ميان اعضاي گروه‌هاي كارگزار همواره برقرار بوده است؛ يعني با زبان اقوامي كه ميان آن‌ها زندگي مي‌كردند، پس از وارد كردن الفاظ عبري به آن، سخن مي‌گفتند؛ به‌گونه‌اي كه زبان آن قوم به‌صورت لهجه يا گويشي يهودي در مي‌آمد و معمولاً آن را با حروف عبري مي‌نوشتند.

منظور از گويش، شيوه‌اي در سخن گفتن است كه با روش و الگوي زباني حاكم متفاوت است. با اين حال بر سطح نظام زباني مستقل ارتقا نمي‌يابد؛ يعني در مرزهاي زبان اصلي (مادر) متوقف مي‌شود؛ نه كاملاً منسوب به آن است و نه كاملاً جدا از آن است (و اين امر درست مانند وضعيت خود جماعت‌هاي كارگزار است).

مسأله گويش و ارتباط آن با زبان اصلي دقيقاً در مورد زبان يديشي صدق مي‌كند كه زبان‌شناسان آن را به‌عنوان گويشي از زبان آ‎لماني محسوب مي‌كنند؛ چراكه ساختار آن در اصل همان ساختار زبان آلماني قرون وسطايي است. با اين تفاوت كه كلماتي از زبان اسلامي و عبري از راه مهاجرت يهوديان به لهستان وارد آن شده است و با حروف عبري نوشته مي‌شود.

از جمله فوايد مستقيم زبان مخفي اين است كه كار اداي وظيفه را ـــ كه معمولاً زننده است ـــ آسان مي‌كند. بدين ترتيب زبان مخفي از جمله نشانه‌هاي حاشيه‌اي‌بودن است. يهوديان به‌صورت عملي از اين زبان بهره مي‌گرفته‌اند و چنان‌كه گفته شد، اين زبان، تركيبي از زبان  كشور ميزبان و كلمات عبري بود كه براساس قواعد زباني آن منطقه به‌‌كار برده مي‌شد؛ به‌عنوان مثال كلمه «اخل» يك كلمه عبري و به‌معناي «خوردن» است. حال اگر يك يهودي كه با زبان انگليسي صحبت مي‌‌كند، درباره جملة «اوغذاخورده است» به‌صورت
(He has already akhaled) سخن مي‌گويد: نكتة مهم اين است كه اين‌گونه كلمات وارد شده بيانگر اجزاي مهم نظير اسم‌ها و افعال موجود در جمله هستند؛ همچنين نام اماكن به‌صورت حرف به حرف به زبان عبري برگردانده مي‌شود؛ به‌‌عنوان مثال كلمه «نيويورك» در جمله «به نيويورك رفتم» به‌صورت (I Went to york hadash) بيان مي‌شود؛ يعني كلمه «حاداش» كه در زبان عبري به‌معناي جديد است، به‌جاي كلمه «نيو» به‌كار رفته است. يهوديان اين زبان سري را براي گفت‌وگو درباره كارهاي مورد نظرشان به‌كار مي‌برند، بدون آن‌كه افراد پيرامون آن‌ها چيزي از آن زبان بدانند.[12]

با اين‌همه زباني كه هنوز هم در بحث از انواع زبان‌هاي پيدا و پنهان يهودي، مركز صدارات را در انحصار خود دارد، زبان عبري است كه علاوه بر نگارش آثاري كه ديني و گاه مقدس خوانده مي‌شود، در مطرح‌كردن «مسأله يهود» در اروپا و به ويژه درانگلستان نقش مهمي داشت و از اين طريق به صورت مشخص ومسلم بر ادبيات اروپاييان تأثير نهاد؛ به‌گونه‌اي كه درباره مسائل يهوديان و بحث از سرگذشت و آينده آنان، آثار و نوشته‌هايي نظير: رمان، شعر و نمايشنامه به زبان انگليسي، آلماني، فرانسوي و پديد آمد كه بدون شك مي‌توان آن‌ها را در زمرة ناب‌ترين گروه از آن‌چه ادبيات صهيونيسم مي‌خوانيم، قرار داد.

ازاين‌رو در همين‌جا مي‌توان به پرسشي كه در آغاز مقاله مبني بر ارتباط مستقيم نگارش به زبان عبري و ادبيات صهيونيسم مطرح شد، به اين صورت پاسخ داد كه همه آن‌چه در زمره ادبيات صهيونيستي به‌حساب مي‌آيد، عبري نيست و آثار فراواني را مي‌توان در اين حوزه‌ جاي داد كه به زباني غير از عبري يا حتي ساير زبان‌هاي مورد استفاده گروه‌هاي كارگزار يهودي به رشته تحرير درآمده‌ است.

احياي زبان‌عبري و سرآغازهاي ادبيات صهيونيستي

بدون شك تاريخ مشخصي كه با دقت و سنديت كامل، احيا و تجديد حيات زبان عبري را معين كند، كار ساده‌اي نيست و فقط مي‌توان از طيف، موج و كلمات كلي ديگري از اين قبيل بهره گرفت كه نشان مي‌دهد در دوره و عصر خاصي با توجه به زمينه‌‌ها و شرايط ويژه‌اي كه حاكم بوده، فرهنگ يهوديت و به‌صورت مشخص زبان خاص آن، عبري، سربرآورده و نه به‌عنوان يك زبان حاشيه‌اي و الزاماً مخفي، بلكه به‌عنوان زباني مجاز و قانوني، به فراخور بخشي از سيره يهوديان را به ديگران انتقال داده است.

(هنري)(Henry) هشتم، پادشاه انگلستان، در سال 1538 م. دستور ترجمة تورات به زبان انگليسي، انتشار و در دسترس عموم مردم قرار دادن آن را صادر كرد و به اين صورت يهوديت را از لحاظ تاريخ، عادات و قوانين، جزئي از فرهنگ انگليسي قرار داد تا در سه قرن پس از آن در اين فرهنگ تأثير سرسام‌آوري داشته باشد. حالتي پديد آمد كه بر تورات ترجمه شده، «تورات ملي انگلستان» اطلاق مي‌شد و بيش از هر كتاب ديگري بر روح حيات انگليسي‌ها تأثير نهاد و داستان‌هاي تاريخ يهودي، مادة  اصلي فرهنگ انگليسي‌ها و شناخت تاريخي آنان شد.[13]

از اين گذشته، فلسطين در قرائت كليساها و مواعظ آن و در انديشة مسيحيت اروپاي پروتستانيست به‌صورت سرزمين يهودي و يهوديان، ملت غريب فلسطين در اروپا، دورماندگان از وطن خود و بازگشت‌كنندگان به آن در زمان مناسب به حساب آمدند.[14]

زبان عبري نيز به اين اعتبار كه زبان تورات است، در كنار زبان‌هاي انگليسي، فرانسوي، لاتيني و يوناني از جايگاه ويژه‌اي برخوردار و جزء پذيرفته شده‌اي از فرهنگ  اروپايي محسوب شد. اصلاح‌طلبان آن را براي فهم محتواي تورات ضروري دانستند تا اين‌كه با فرا رسيدن اواخر قرن شانزدهم، عبري به حيطة حروف چاپي راه يافت.

حمايت از پديدة عبري‌گرايي به رجال و پيروان كليساي پروتستان محدود نشد، بلكه به حوزه روشنفكران و از همه مهم‌تر حوزه هيأت‌هاي قضايي بسيار مؤثر در جامعه نيز راه يافت.[15]به‌دنبال آن، پژوهش‌هاي عبري به دانشگاه‌هاي انگلستان و ساير دولت‌هاي اروپايي ـــ غربي ديگر نيز وارد شد كه به كثرت پژوهشگران حوزه عبري انجاميد و «جيمزاول» (Jemsi) (1603 ـــ 1625 م.) در ترجمة عهد قديم از آن‌ها بهره گرفت.

انتشار عبري‌گرايي و پژوهش‌هاي يهودي در دانشگاه‌ها و فرهنگ اروپايي تأثيرات متعددي برجاي گذاشت كه از آن جمله مي‌توان به موارد ذيل اشاره كرد:

1. امكان قبول تفسير يهودي از عهد قديم، به‌ويژه تفسير متعلق به آيندة بازگشت يهوديان به فلسطين.

2. اطمينان دانشجويان دانشگاه‌ها و پژوهشگران به اين‌كه كلمه اسرائيل كه در عهد قديم وارد شده است، به معناي همه گروه‌هاي يهودي در جهان است.

3. قبول تفسير مربوط به زمان پايان جهان با بازگشت دوبارة مسيح و اين‌كه اين بازگشت با مقدمه‌اي در ارتباط است كه به بازگشت يهوديان به فلسطين اشاره دارد.[16]

بنابراين كاملاً طبيعي است كه در انتظار ادبيات صهيونيستي باشيم كه ازسوي مسيحيان و به‌طور كلي غيريهوديان نوشته شده باشد و اين امر به وضوح نشان مي‌دهد كه آن‌چه ادبيات صهيونيستي خوانده مي‌شود، بسي فراتر از زبان عبري و نوشته‌هاي يهوديان است و به اين طريق مي‌توان دامنة پژوهش درباره ادبا و آثار ادبي صهيونيستي را گسترش داد.

بديهي است كه موضوعي با چنين گستردگي و شاخ و برگ نمي‌تواند در مجالي چنين محدود و مختصر بگنجد؛ ازاين‌رو ناچار بايد صرفاً به توضيح پاره‌اي اصطلاحات، شخصيت‌ها و نماي كلي آن بسنده كرد.

ادبيات صهيونيستي، اصطلاحات و مفاهيم

هر علم، فن و شاخه‌اي از معرفت بشري از اصطلاحات، مفاهيم و عبارات كليدي و اصيلي برخوردار است كه شناخت و درك درست و اصولي آن‌ها امكان احاطه و فهم بيشتر آن علوم و معارف را فراهم مي‌كند؛ به‌گونه‌اي ‌كه گاه بدون آشنايي با اين مفاهيم و مصطلحات و شناخت آن‌ها هرچند به‌صورت اجمالي امكان ندارد يا دست‌كم بسيار دشوار است؛ ازاين‌رو مقدمه‌‌وار به چند اصطلاح كليدي ادبيات صهيونيسم و پيش از آن به بنياد مفهوم‌سازي صهيونيستي نظري مي‌افكنيم.

پيشتر درباره سرگذشت يهوديان در طول تاريخ و به‌ويژه دوره‌‌هاي نزديك‌تر آن در اروپا اشاره‌اي شد و به‌صورت اجمالي از ارتباط متين و قطعي اين وضعيت با زبان و بيان يهوديان مهاجر پرده برداشته شد و نيز به نتيجة معكوس توبيخ‌هاي يهوديان ازسوي اروپائيان اشاره شد. اگر اين امر پذيرفته شود، در نتيجه پذيرش اين مطلب نيز الزامي مي‌شود كه در زبان و بيان يهوديان، عبارات و  كلمات خاصي وجود داشته باشد كه فقط خاص خود آنان باشد. منظور از اين كلمات آن دسته از عبارات و واژگاني نيست كه به زبان مملكت ميزبان اضافه مي‌شد و به اين وسيله نوعي زبان مخفي را پديدمي‌آورد؛ بلكه منظور، كلمات و عباراتي است كه بدون درنظر گرفتن اوضاع و احوال يهوديان، به‌نوعي مبهم و ناگويا است يا دست‌كم خود آنان بر اين باورند كه بسياري از كلمات و عبارات موجود در زبان آن‌ها، غيرقابل ترجمه يا داراي معنا و مفهومي مخالف با ساير زبان‌ها هستند. از اين گذشته به وضوح، حالت عزلت و انزواي زندگي آن‌ها در «گتو»ها بر ساحت زبان و بيانشان نيز سايه افكنده و نوعي «انزواي زباني» را براي آنان پديد آورده است؛ براي نمونه آن‌ها ترجمة بسياري از الفاظ و كلمات عبري را نمي‌پذيرند و بر كاربرد آن‌ها به همان صورت عبري اصرار مي‌ورزند؛ از جملة اين كلمات عبارتند از: ليكود، معراخ، (Mearakh) احدوث،(Ahdoth) هاعفداه، (Haafdah) مسلتفاه،(Mostfah) يوم كيبور(Kibor) و

از ديگر جلوه‌هاي انزواي زباني و گتويي بودن اصطلاحات يهودي در ترجمة اسماي علم نمايان مي‌شود؛ زيرا از آن‌جا كه اين اصطلاحات صهيونيستي از اين ايمان نشأت مي‌گيرند كه يهوديت يك ارتباط قومي است، پس بايد همه اين‌گونه اسم‌ها، عبري شوند؛ به‌عنوان مثال اسحاق به «يتسحاق» (yatshagh) موسي به «موشيه» و سعيد به «سعديا» تبديل مي‌شود و[17]

از جمله مهم‌ترين جلوه‌هاي انزواي زباني، در اصطلاحاتي نظير: «هولوكوست» (Halokost) و «عالياه» (Aliah) به چشم مي‌خورد. عالياه اصطلاحي ديني و به‌معناي علو و صعود به سرزمين موعود است و با هيچ پديده اجتماعي ارتباط ندارد. با اين حال صهيونيست‌ها اين كلمه را براي اشاره به مهاجرت اشغالگرانة سكناگزين خود به‌كار مي‌برند؛ يعني پديده‌اي كه داراي علت و نتيجه است، به‌صورت يك امر بي‌نظير و پديده‌اي ذاتي تبديل مي‌شود كه در ذيل هيچ قاعده و بحثي نمي‌گنجد. «هولوكوست» نيز به معناي تقديم قرباني به پروردگار در هيكل است كه همه آن قرباني مي‌سوزد و چيزي از آن براي كاهنان باقي نمي‌‌ماند. با اين همه، صهيونيست‌ها اين كلمه را براي نسل‌كشي يهوديان ازسوي نازي‌ها به‌‌كار مي‌گيرند.[18]

هدف از كاربرد اين‌گونه مصطلحات ديني ـــ  عبري، از ميان بردن مرزها و تفاوت‌هاي ميان پديده‌هاي مختلف  است؛ به‌گونه‌اي كه «عالياه» از معناي خود خارج مي‌شود و به‌صورت مهاجرت صهيونيستي سكناگزين درمي‌آيد و مهاجرت صهيونيستي به‌ علو و صعود به سرزمين موعود تبديل مي‌شود. مهاجرت از سرزمين موعود به‌صورت «يريداه»  (yeridah)بيان مي‌شود كه معناي هبوط، عقب‌نشيني و ارتداد است. شايد تنها دليلي كه در زبان عبري نيز يك كلمه بي‌طرف وجود دارد كه منظور و معناي آن فقط و فقط مهاجرت است، واژة «هجيراه» (Hajirah) مي‌باشد؛ با اين حال صهيونيست‌ها از آن دوري مي‌گزينند و [19]

بحث درباره مصطلحات و مفاهيمي كه صهيونيست‌ها در مقاطع مختلف و با اهداف متعدد به‌كار مي‌برند، همين مقدار نيست؛ البته اين، امري طبيعي است؛ چراكه ايدئولوژي و مرام صهيونيستي، با عمري نسبتاً طولاني و تعصبي كه در خود دارد و نيز با توجه به حمايت‌هاي همه جانبة استعمارگران و امپرياليست‌هاي جهانخوار از آن و طبيعي است كه داراي پيچ‌وخم‌هايي تا  اين اندازه ترسناك و حتي بزرگ‌تر از اين هم باشد؛ ازاين‌رو بحث درباره خود اين اصطلاحات، با وجود  اهميت و اعتباري كه براي تفسير ذات و ماهيت اين پديده دارد، صرفاً نما و جلوه‌اي از اهداف نهاني و در عين‌حال بنيادي است كه منجر به ظهور اين اصطلاحات شده است و اين و بنيادها، مسلماً در حوزه‌اي با عنوان «غرب مركزي/غرب‌مداري» مي‌گنجد.

توضيح اين‌‌كه اعتقاد به «ما مركز و عالم همه خط پرگار» موجب مي‌شود پاره‌اي مزايا و اعتبارات براي طراحان و مجريان چنين شعاري پديد بيايد و در ضمن بسياري از حقوق و حقايق مربوط به آنان كه در حاشيه يا خط پرگار واقع شده‌اند، تضييع شود و در حقيقت مي‌توان گفت كه اصل و پايه بسياري از اين مزايا در اين‌گونه تضييعات ريشه دارد. در غرب جنگ‌هايي بر سر منافع و اطماع خود غربيان ميان آنان درگرفت؛ با اين حال عبارات و اصطلاحاتي نظير: «جنگ جهاني يكم و دوم» ديگر جزو ذاتي زبان‌هاي غيرغربي شده است. بحث درباره وضعيت كنوني جهان و دوره‌اي كه در آن قرار دارد نيز به همين صورت است. آن‌ها بر اين باورند كه قرون وسطا، مربوط به تاريخ بشر است؛ در حالي‌كه همزمان با اين دوره كه براي غربيان، تاريخ شوم و قرون وسطا به حساب مي‌آيد، در اسلام و تاريخ و تمدن آن، «عصر زمين» و طلايي آن، بر همه ساحت‌هاي متنوع بال گسترده بود و [20]

صهيونيست‌ها به دو طريق از اين «مركزيت» و «خصوصيت/ خصوصي بودن»بهره‌مي‌برند: يك‌بار از طريق مادر غربي خود و يك‌بار از رهگذر عقايد و باورهاي خود به‌عنوان يك  امت ناب و خالص كه با «تاريخ يهودي»، «نژاد يهودي»، «زبان‌يهودي»، «نبوغ و استعداد يهودي» و عبارات انحصاري ديگري از اين قبيل بيان مي‌شود.

ازاين‌رو كاملاً بديهي است ادبياتي كه با اين واژگان و پيش از آن با اين ديدگاه‌ها پديد بيايد، در مرحلة نخست، خوانندة غيرعبري و غيرصهيونيست را دچار نوعي خلأ مي‌سازد و به او مي‌فهماند كه زبان او قدرت احاطة واژگان عبري را ندارد؛ در نتيجه ضمن سرگردان كردن و واداشتن اين خواننده به جست‌وجوي معاني كلمات و عبارات عبري، دست آخر در حالت بي‌اطلاعي يا عدم اطلاع كامل باقي مي‌ماند و تنها فرج او، توضيح و تفسير صهيونيست‌ها از  اين كلمات است كه مجمل و مفصل نتيجه‌اي كه از اين امر برمي‌آيد، از همين ابتدا واضح است. بنابراين در همين جا مي‌توان گفت كه ادبيات صهيونيستي، الزاماً ادبياتي نيست كه صرفاً با واژگان و عبارات عبري نوشته شده‌باشد، بلكه هرگونه نوشته يا عملي كه عرفاً در حوزه ادبيات قرار مي‌گيرد، در صورتي‌كه حامل و حاوي اين‌گونه انديشه‌هاي صهيونيستي باشد، جزو ادبيات صهيونيستي به حساب مي‌آيد؛ ازاين‌رو بحث از ادبيات عبري يا اديب عبري، فقط به نوعي ساحت زباني آنان را دربر مي‌گيرد و با آن‌كه در سال 1966 م. جايزة نوبل به يك نويسنده اسرائيلي تقديم شده است،[21] با اين‌حال اين زبان نيز مانند يديشي و لادينو هرگز اعتبار عام و جهاني نيافت و نوعي زبان محلي به شمار مي‌آيد.

بنابراين ادبيات صهيونيستي، به پاره‌اي از كارهاي ادبي با مضمون واضح صهيونيستي، با صرف‌نظر از ارتباط قومي، ديني، تمدني يا زباني مؤلف اشاره دارد؛ به‌عنوان مثال رمان «دانيال دروندا» كه جرج اليوت  (Gorge Eliyot)يك نويسندة زن مسيحي، به زبان انگليسي نوشت، در حوزه اين ادبيات مي‌گنجد؛ در حالي‌كه بعضي از رمان‌هايي كه يهوديان درباره زندگي يهوديت نوشته‌اند، به هيچ وجه با ادبيات صهيونيستي مربوط نمي‌شود، بلكه بعضي از آن‌ها دربردارنده ديدگاهي ضد صهيونيستي و حتي ضديهودي هستند و آن‌چه ادبيات صهيونيستي خوانده مي‌شود، معمولاً يك ادبيات درجه سوم است كه ما آن را «ادبيات روزنامه‌اي» مي‌ناميم؛ يعني اين‌گونه آثار ادبي براي چاپ در روزنامه‌ها نوشته شده‌اند و داراي رويكرد تبليغاتي روشني هستند.

از مهم‌ترين كارهاي ادبي صهيونيستي، رمان «خروج» اثر نويسندة امريكايي يهودي «لئون اريس» (Lean Arise)و آثار نويسندة امريكايي يهودي «مائير لوين» (Mair Levin) است. آثار ادبي كه با زبان عبري يا يديشي نوشته شده‌اند يا آثاري كه ادباي يهودي در نقاط مختلف جهان نوشته‌اند، در موارد بسيار كمي جزء ادبيات صهيونيستي به حساب مي‌آيد. دسته‌اي ديگر ضد صهيونيستي و بيشتر آن‌ها غيرقابل توجه هستند. [اصطلاح ادبيات صهيونيستي، شكل ادبيات، محتواي آن وحتي زبان آن را توصيف نمي‌كند؛ بلكه رويكرد دو گرايش عام اعتقادي آن را به‌طور كامل بيان مي‌كند؛ مانند ادبيات سرمايه‌داري يا ادبيات سوسياليستي. از اين‌رو اين اصطلاح عام است و قدرت تفسيري چنداني ندارد.[22]

شكي نيست كه بررسي انتقادي و فني ادبيات صهيونيستي، امري مهم و بسيار درخور است؛ با اين‌‍‌حال چنان‌چه پيشتر نيز گفته شد، در اين‌باره كارهاي بسيار معدودي صورت گرفته است؛ ازاين‌رو بررسي همه جانبة همه ‌آن‌چه به‌صورت جزئي يا كلي به اين  ادبيات مربوط مي‌شود، بسيار جزئي و در مواردي معطل مانده است.

بنابراين در اين نوشته نماي  كلي و تصويري عمومي از اين ادبيات ارائه مي‌شود:

به‌نظر مي‌آيد ذكر اين نكته جالب باشد كه از نظر تاريخي، ادبيات پيش از تولد صهيونيسم، تقريباً به شعر، به‌ويژه شعر تغزلي مذهبي اختصاص داشت و يك ديدگاه مذهبي محض بود، حتي زماني‌كه زبان عبري زباني گويا بود، زبان روحي يهوديان به‌شمار مي‌آمد؛[23] با اين‌حال ناگهان وضع دگرگون مي‌شود و صهيونيسم سياسي با تمام توان خود از زبان عبري، زبان ملي مي‌سازد و اين كار زير نظر  استادان ادامه مي‌يابد؛ به‌گونه‌اي كه در ارزيابي‌هاي جديد گفته مي‌شود زبان‌عبري در طي قرن‌هاي متمادي به‌اين خاطر زنده نمانده است كه يادبودي از مراسم مذهبي باشد؛ بلكه به اين دليل ماندگار شده كه به‌گونة يك دولت بوده است. شكي نيست تعويض نقش زبان عبري و دادن نقش جديد به آن از حيطة زبان فراتر رفته و نقش «قهرمان يهودي» را نيز در آثار جديد تحريف كرده‌است. با تغيير نقش زبان  عبري از يك زبان مذهبي به زبان ملي محتواي داستان‌ها نيز چهره عوض مي‌كند و قهرمانان از  نقش قهرمان مذهبي و جلوه تصوف، تعهد و استقامت به قهرمانان سياسي تغيير ماهيت مي‌دهد؛ بنابراين به نقطة عطف مهم و يكي از اركان اساسي ادبيات صهيونيسم به‌عنوان سياسي‌شدن مذهب يهود يا دست‌كم پيوند مذهب و سياست مي‌رسيم؛ زيرا قهرمانان يهودي در زمان سياسي‌شدن نيز ريشه‌هاي كهن اسطوري خود را از دست نمي‌دهند و اين‌جا است كه از انديشة «امت برگزيده» كه مبناي برتري‌طلبي‌هاي يهوديان قرار گرفته است، به‌سود ادبياتي جديد كه در آن شخصيت قهرمان يهودي نه تنها از «سرگردان بودن» خارج مي‌شود، بلكه از ستم‌كش بودن نيز جدا مي‌شود و اين‌بار قهرمانان جديدي با شخصيت‌ها و سرنوشت‌هاي ديگري جلوه مي‌كند؛ به‌گونه‌اي مي‌توان از «قهرمان معصوم يهودي» كه در رمان «خروج/ اكودس» توسط «لئون اريس» با سبكي هندي ترسيم شده است، نام برد و علت همه رنج و شكنجه‌هايي كه يهوديان مي‌كشند، معصوميت آنان و در عين حال برتر بودن آنان دانست؛ بدين ترتيب انديشة برتري شخصيت يهودي سرگردان را به يهودي سياسي تحول مي‌يابد و آن‌چه شكسپير در نمايشنامة مشهور خود به نام «تاجر ونيزي» از شخصيت يهودي  ترسيم كرد و بعدها به‌عنوان «شخصيت شايلاكي» نام گرفت، در رمان «ماريا ادگارت» (Mary Edgart) موسوم به «هارنگتون»(Harengton) كه در سال 1817 م. منتشر گرديد، به «شخصيت نيك» تبديل شد.

بدون شك بررسي «شخصيت يهودي»در رمان‌هاي پيش از تولد صهيونيسم يا رما‌ن‌هايي كه عملاً در خدمت اهداف و مقاصد صهيونيستي قرار مي‌گيرد، ما را بر نوع زندگي يهوديان و زواياي مختلف آن آگاه مي‌كند؛ اگرچه شخصيت‌پردازي‌ها فعلاً به حد نهايي و اوج خود نرسيده است و احتمال و امكان پيدايش شخصيت‌هاي متعدد و متنوع ديگري وجود دارد. چراكه گفته شد، نقش زبان از مذهبي به سياسي و قهرمان يهودي از سيماي سرگرداني به ثبات، از شايلاكي به نيك، از ستم‌كش به ستمگر و تغيير كرد و نشان مي‌دهد كه اين ادبيات، كاملاً به اهداف صهيونيستي متعهد مانده و بنا به تغييراتي كه در مرام‌ها و مباني صهيونيستي و رويكردهاي آن صورت مي‌گيرد، رويكردهاي اين ادبيات نيز تغيير مي‌كند؛ زيرا مي‌توان ادبيات صهيونيستي را در يك تحليل واقع‌بينانه، ادبياتي سياسي ناميد و «تئودور هرتزل» با نوشتن رمان‌ «سرزمين جديد ـــ قديم» راه را براي تبديل هنر به سياست فراهم كرد و مي‌توان گفت راه تبديل شدن هرتزل هنرمند به هرتزل سياسي را نشان مي‌دهد.

نكتة قابل توجه در ادبيات صهيونيستي، تنوع آن است؛ به‌گونه‌اي كه مي‌توان گفت علاوه بر استفادة اين ادبيات از همه امكانات زباني و سياسي، از انواع مختلف ادبي نظير شعر و نمايشنامه نيز كمك گرفته است؛ به‌عنوان مثال شعر انگليسي و  مشخصاً شللي (Shelli) (1792 ـــ 1822) «ولرد بايرن» (Lora Bairon) (1788 ـــ 1824) پيش از رمان انگليسي، مسأله يهودي سرگردان را مطرح كرده‌اند و در همين موضوع، نمايشنامه‌هاي زيادي پديد مي‌آيد كه از آن ميان مي‌توان به نمايشنامه «يهودي ازلي» توسط «ديويد پينسكي» يهودي در سال 1906م. به زبان پديش اشاره كرد. اين نمايشنامه ازسوي «اسحاق گولد برگ»‌(Gold Berge) با عنوان «ناآشنا» به انگليسي ترجمه شد. از ديگر نمايشنامه‌هاي صهيونيستي درباره يهودي سرگردان اثري است كه با همين عنوان ازسوي «تام پل تورستون» (Tome pel Torestane) در سال 1920 م. نوشته شد.

برشمردن آثار متعددي كه در زمينه ادبيات صهيونيستي نوشته شد، صرفاً شمارش نمونه‌هاي متعددي است كه به نوبه خود و در زمان خود مسووليت (وظيفه) خويش را انجام داده‌اند؛ با اين‌حال به‌طور مختصر مي‌توان گفت كه يك نويسندة صهيونيستي با مسائل ذيل روبه‌رو است.

1. برتري مطلق يهودي و معصوميت قهرمان خود.

2. موضعگيري در مقابل اعراب به‌طور اخص و ديگر ملت‌ها به‌طور اعم.

3. شخصيت يهودي و روابط آن با اسرائيل.

4. دلايل صهيونيستي براي اشغال فلسطين؛ از جمله تأكيد بر سركوب يهود و به ويژه قتل‌‌عام‌هاي هيتلر.[24]

هيچ بحثي درباره نقشي كه  ادبيات صهيونيسم در دست و پا كردن گونه‌اي انكار عمومي به سود اسرائيل و ادعاهاي آن بازي كرده نيست؛ براي نمونه رمان «اكودس‌يش» از دو  كتاب سياسي ديگر صهيونيستي، به تبليغات صهيونيسم و مسأله اسرائيل خدمت  كرده است.

از نظر داخلي ادبيات صهيونيسم دو هدف عمده را دنبال مي‌كند؛ آفرينش و تغذية شخصيت يهودي از لحاظ سياسي و اثرگذاري بر آگاهي فرهنگي و سياسي عرب در درون سرزمين اشغال شده در راه خدشه وارد آوردن و حصار  افكندن بر آن و از ميان بردن غيرمستقيم ريشه‌هاي آن.

آثار ادبي صهيونيسم بنا به ملاحظات فني و غيرفني نتوانسته‌اند ارزشي به افسانة برتري يهود بيخشند؛ همچنين ازاين‌كه از تمامي آثار و پيامدهاي آميختگي تام و تحميلي ميان نژاد و مذهب گذار كنند؛ ازاين‌رو دو ويژگي كاملاً اساسي در نگاه ادبيات صهيونيستي به جبهة مقابل و نيز محتواي آثار خود پديد آمده است:

1. حقير شمردن غيرصهيونيست‌‌ها.

2. گزافه‌گويي قهرمانانه در وصف صهيونيست.

اين‌دو محور اساسي كه بيشتر در راه ارضاي نيازهاي حس حقيربيني و توجيه آن است، تقريباً در بيشتر آثار ادبي صهيونيسم به چشم مي‌خورد؛ علاوه بر اين مي‌توان در آثاري كه پس از 1948 نوشته شده‌اند، خطي را كه رويدادهاي صهيونيسم بر آن جريان پيدا كردند، به‌صورت ذيل مشخص كرد:

1. قهرمان اغلب از اروپا، با انگيزه‌اي ميهني و اخلاقي و يادگاري از كشتار هيتلر كه  خويشان و دوستان  خود را در آن از دست داده است، به فلسطين كوچ مي‌كند.

2. قهرمان مرد يا زن، عاشق فردي غيريهودي مي‌شود و در نتيجه غير يهودي پرده از حقانيت يهود برمي‌دارد و به يكي از سربازان صهيونيسم تبديل مي‌شود.

3. تلاش نويسنده براي اثبات تخريب فلسطين ازسوي عرب‌هاي مسلمان و بزرگ جلوه دادن آثار باستاني يهود. در اين‌گونه داستان‌ها قهرمان، غالباً در تورات و باستان‌شناسي يهودي تبحر دارد.

4. بيان شكنجه‌هايي كه بر يهوديان رفته و استثنا كردن  امريكائيان و دانماركي‌ها از انتقادها و تحقيرها.

موارد مذكور بارزترين اركان استخوان‌بندي اكثريت آثار صهيونيستي را تشكيل مي‌دهد و به نوبة خود تاريخ‌نگاري و تثبيت موردي اهداف صهيونيستي را به شيوه خاصي بر دوش كشيده است؛ به‌گونه‌اي توانسته است تا حد قابل ملاحظه‌اي صهيونيسم را با يهوديت يكي كند و چنان در مسيحيت رخنه و نفوذ كند كه اين دشمن تاريخي و ايماني خود را نه تنها دوست، بلكه به خادمي در اجراي برنامه‌هاي خود تبديل كند.  اين‌‌جا است كه بررسي بازوي فرهنگي صهيونيسم به‌ويژه ادبيات، امري گريز ناپذير و در عين حال مفيد است؛ چرا كه بيشتر آن‌چه به صراحت بر زبان صهيونيست‌ها جاري نمي‌شود، در قالب داستان و شعر بر زبان قهرمان‌ها و شخصيت‌ها جاري مي‌شود. بدين‌ترتيب مي‌توان با تعاملي آگاهانه با ادبيات صهيونيستي به بسياري از خفايا و نواياي ناگفتة آن‌ها احاطه يافت و براساس فرمايش حضرت علي عليه‌السلام كه انسان در زير زبانش نهان است، آنان را از اين نهانگاه بيرون آورد و سيماي حقيقي آن‌‌ها را بر ملا ساخت و بديهي است ايجاد نوعي از ادبيات با مايه‌ها و اركان ضدصهيونيستي  يا تقويت و توسعة آن‌چه ادبيات مقاومت در سرزمين‌هاي اشغالي خوانده مي‌شود، گامي مهم و اساسي در راه اين حركت ميمون و مبارك است.

پي‌نوشت‌ها



 



[1]. گارودي، روژه، «پرونده اسرائيل و صهيونيسم سياسي»، ترجمة نسرين حكيمي، ص 3، چ دوم، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، تهران 1369.

[2]. درباره شرح بيشتر اين ماجرا، ر.ك: سعيد شبار، إسلامية المعرفة (مجله)، صص 171 ـــ 190، سال هفتم، شماره 26، امريكا، 2001 م.

[3]. در اين‌جا به‌صورت مشخص، بر آثار مرحوم غسان كنفاني (1936 ـــ 1972)، به‌ويژه كتاب‌هاي ادبيات مقاومت در فلسطين اشغال شده و نگاهي به ادبيات صهيونيسم و سه كتاب از  استاد عبدالوهاب المسيري به نام‌هاي في‌الخطاب و المصطلح الصهيوني، الجماعات الوطيفية اليهودية، الموسوعة  اليهودية تكيه شده است.

[4]. به عنوان مثال، ر.ك: عهد جديد، كتاب اعمال رسولان، باب 21، عبارت 37.

[5]. لادينو، تغيير يافتة  «لاتيني» است.

[6]. المسيري، عبدالوهاب، «موسوعة اليهود و اليهودية و الصهيونية» (جزئين) ج 1، صص 330 ـــ 331، الطبعة الأولي، دارالشروق، القاهرة 2004 م.