صهیون پژوه: گرچه به برخی نکاتی که آقای عبدالکریمی در این مقاله فرموده اند ایرادهایی دارم، اما به جهت تعمیق نگاه به فوتبال و ورزش های زائیده مدرنیته، خواندن و تامل دقیق این مصاحبه را به شما عزیزان توصیه می کنم. با تشکر.

حضور همه جانبه وگسترده فوتبال در ميان مردم جوامع مختلف، در حاليکه روزنامه مي خوانند، تلويزيون تماشا مي کنند يابه راديو گوش مي دهند، حتي زماني که در مکان هاي عمومي يکديگر را مي بينند، ناگزير انديشمندان ومتفکران را به پرسش از فوتبال وا مي دارد. به دليل اهميت اين موضوع به سراغ يکي از متفکران ايراني رفتيم تا درباره ابعاد مختلف فلسفه فوتبال با او گفتگو کنيم.

-- آقاي دکتر، با سپاس  از وقتي که براي اين مصاحبه در اختيار ما قرار داديد. براي آغاز گفتگو مي خواهم از انگيزه شخصي شما، درباره اهميت پرداختن به موضوع فلسفه فوتبال پرسش کنم؟ 

واقع امر اين است که بازي فوتبال، به منزلة جزء بسيار کوچکي از زندگي اجتماعي ما در اين قرن، بر اساس خاصيت، مي تواند منعکس کنندة اوصاف بسياري از جامعه و حيات اجتماعي باشد، درست همان گونه که يک تکة کوچک آيينة شکسته نيز به خوبي مي تواند خصلت آيينگي يک آيينة بزرگ را نمايان کند. لذا، بحث از فوتبال بهانه اي است که جامعه و حيات اجتماعي خود را در اين دورة تاريخي مورد تأمل قرار دهيم. 

-- براساس آنچه در بازي فوتبال اتفاق مي افتد، آيا به نظر شما فوتبال پديده اي قانونمند است يعني داراي يک ذات وماهيت ثابت والگوهاي پايدار ولايتغير است يا برعکس بايد وقايع فوتبال را منحصر به فرد وغير قابل تکرار دانست؟

 پاسخ پرسش شما مبتني بر اتخاذ موضعي فلسفي است. صرف نظر از اينکه موضوع بحث فوتبال يا هر امر ديگري باشد، مسأله اين است که آيا اساساً پديدارها به طور عام، و پديدارهاي اجتماعي به طور خاص از ذات و ماهيتي ثابت و لايتغير برخوردارند يا نه. چنانچه شما ذات گرايي (اسانسياليسم) ارسطويي را بپذيريد، براي همة اشيا و امور قائل به وجود ذوات و ماهياتي ثابت و لايتغير خواهيد بود، و چنانچه ذات گرايي ارسطويي را نپذيريد، براي امور به وجود يک چنين ذوات ثابت و لايتغيري تن نخواهيد داد. به هر تقدير، با توجه به اينکه بازي فوتبال، امري قراردادي و اعتباري است، حتي آنان که ذات گرايي ارسطويي را مي پذيرند براي امور اعتباري قائل به وجود ذوات و ماهيات نيستند، لذا در مورد وجود ذات يا ماهيتي ثابت براي بازي فوتبال چندان اختلافي ميان دو موضع ذات گرايانه و غيرذات گرايانه وجود نداشته، مي توان پذيرفت فوتبال ذات و ماهيت، به معناي ارسطويي کلمه ندارد. به همين دليل مي توان قرارداد کرد که بازي فوتبال در زمين چمن، يا در سالن يا بر روي  شن هاي ساحلي و ... صورت گيرد؛ همچنين مي توان قرارداد کرد که اين بازي در نود دقيقه يا در مدت زمان کم تر يا بيشتر، با تعداد 11 بازيکن براي هر تيم يا با تعداد بازيکنان کمتر يا بيشتر صورت گيرد. همچنين مي توان نحوة امتيازدهي را بر اساس گل ها، بر اساس ميزان حفظ توپ، بر اساس تعداد حملات و ... تعيين کرد. همينکه فيفا مستمراً قواعد بازي را تغيير مي دهد نشان مي دهد که اين بازي، درست مثل همة بازي ها، از ذات و ماهيت ثابت و مشخصي برخوردار نيست.

-- بسيار خوب، حال که به نظر شما خود بازي فوتبال در مستطيل سبز، از ذات وماهيت ثابتي برخوردار نيست؛ آيا مي توان گفت که بنابراين فوتبال لوازم وپيامدهاي ثابت ومشخصي هم ندارد، به عبارت ديگر اگر جامعه اي بخواهد بازي فوتبال داشته باشد، بايد به تمام نتايج، لوازم و پيامدهاي آن، همان گونه که در ديگر جوامع دنيا، به خصوص جوامع غربي ديده مي شود، مثل حرفه اي شدن، خريد و فروش بازيکنان، شرط بندي، اسطوره سازي، و ... تن دهد يا نه، ما مي توانيم از الگوها و قواعد خاصي، متناسب با چارچوب هاي فرهنگي خودمان برخوردار باشيم، بي آنکه بخواهيم به همة آن نتايج و پيامدها گرفتار شويم؟

اين پرسش، در واقع ذهن ما را به سوي يکي از مهم ترين مسائلي سوق مي دهد که جوامعي چون جامعة ما امروزه با آن روبروست، و آن رابطة ميان سنت، فرهنگ و تاريخ بومي با فرهنگ و تاريخ جهاني، يا به تعبير ساده تر رابطة ميان امر محلي (local) با امر جهاني (universal) است. براي ورود به هر بحثي، از جمله بحث کنوني، ما نيازمند يک چارچوب مفهومي و تحليلي هستيم. بنده نيز براي ترسيم يک چنين چارچوب تحليلي، بحث خود را از اينجا آغاز مي کنم که در حال حاضر جامعة ما، يا به تعبير دقيق تر قدرت سياسي در ايران و هواداران آن، از دو محدوديت بينشي اساسي رنج مي برند: يکي فقدان بينش تاريخي و فهم اين حقيقت بنيادين که پديدارها، علي الخصوص پديدارهاي انساني، اموري ثابت و لايتغير نبوده، ذات جهان و تاريخ همواره در صيرورت و دگرگوني است. لذا ما بايد اين صيرورت و دگرگوني تاريخي را فهم کرده، همواره بکوشيم بر اساس اين تحولات و دگرگوني ها، که به هيچ وجه اموري سطحي و عارضي نيست، به فهم، کنش و واکنش نسبت به جهان بپردازيم. ما وارد دوران مدرن و حتي پست مدرن شده ايم لذا ديگر نمي توانيم بر اساس منطق و شيوه هاي نگرش ماقبل مدرن در جهان کنوني زيست کنيم. اگر نتوانيم منطق و نوع نگاه خود را متناسب با دورة تاريخي کنوني تغيير دهيم، ناچاريم در برابر جهان و روند حرکت تاريخ بايستيم و اين نهايتاً به نابودي و اضمحلال ما خواهد انجاميد. آيا بنده مي کوشم مخاطب را به پذيرش و تن دادن به هر آن چيزي که در اين دورة تاريخي و جهان کنوني روي مي دهد دعوت کنم؟ به هيچ وجه. سخن بنده اين است حتي اگر بخواهيم به دفاع از بسياري از ارزش ها و آرمان هاي مبتني برجهان بيني سنتي خويش بپردازيم  مشروط بر اينکه اساساً از يک چنين ارزش ها و آرمان هايي اثري باقي مانده باشد و ايدئولوژي و سياست به تمامي جانشين اين ارزش ها و آرمان ها نشده باشند  آنگاه بايد توجه داشته باشيم که ديگر نمي توانيم دُن کيشوت وار با اسب و شميرهاي چوبين منطق سنتي به جنگ آسياب هاي بادي دوران مدرن و توربين هاي دورة پست مدرن برويم.

محدويت بينشي دوم عبارت از اين است که جامعة ما ايران نيز درست مثل بقية جوامع جهان وارد تاريخي جهاني شده است و ما نه حق داريم و نه اساساً مي توانيم در روزگار کنوني از تاريخ محلي، بومي و قومي خود، مستقل از تاريخ يکپارچه شدة جهاني سخن بگوييم. سرنوشت ما با همة جهان پيوند خورده است و ما نمي توانيم خود را مستقل از همة جهان در نظر بگيريم و مدعي باشيم که ما با همه جهان داراي تفاوت هايي اساسي و بنيادين هستيم.

حال، وقتي از اين منظر و در اين چارچوب به پديدة فوتبال در کشورمان نگاه مي کنيم، به خوبي درمي يابيم که فوتبال ورزشي مدرن است. اين ورزش جهاني شده، بخش هاي بسيار وسيعي از جهان، از جمله کشور ما را در بر گرفته است. اين ورزش، به تعبير ملوين خمينس، کشيش اسپانيولي، به يک کيش و آيين تبديل شده است که براي خودش، شعائر و مراسم آييني خاصي پيدا کرده و امروز به بزرگترين مذهب آمريکاي لاتين تبديل شده است. اين آيين جديد، با همة شعائر و مراسم هايش در جامعة ما نيز پذيرفته شده و ذهن و قلب و احساس ميليون ها تن از افراد جامعة ما، آن هم نه فقط جوانان پسر ما، بلکه قلب ميانسالان، پيرمردها، و حتي دختران و زنان ما را به خويش معطوف ساخته است. جالب اينجاست که قدرت سياسي ايران و رسانه هاي رسمي آن، آگاهانه يا ناآگاهانه،  با تمام توان در خدمت بسط اين دين و آيين جديد قرار گرفته اند.

امروز پديدة فوتبال، با همة شعائر، آيين ها، فرهنگ، آداب و رسوم، نتايج و لوازمش، در کشور ما نيز حضوري چشمگير دارد، درست مثل همه جاي دنيا. اساساً امروزه همه جهان به شدت يکدست شده است. شما به هر کجاي جهان که پا مي گذاريد، رنگ و بوي کم و بيش مشابه اي را استشمام مي کنيد، فرودگاه ها، هتل ها، راديو و تلويزيون ، سوپر مارکت ها، نحوة رويارويي با شورش ها و اعتراض ها، لباس هاي ضد شورش، گازهاي اشک آور و ... نيز فوتبال با همة آيين ها و شعائرش.

ما نيز مثل بقية جهان شده ايم و ادعاهاي ما مبني بر تفاوت هاي بنيادين ما با بقية جهان ره به جايي نمي برد. حضور پديدار فوتبال با همة آيين ها، شعائر و نيز نتايج و لوازمش در کشور ما گواه صادقي است بر اين حقيقت. اين نوعي خودفريبي است که بپنداريم صرفاً با تلاوت چند آية قرآن در آغاز مسابقات فوتبال در استاديوم ها يا با دعوت جوانان و ورزشکاران به تمسک به جوانمردي و ارزش هاي والاي انساني علي بن ابي طالب يا حسين بن علي، مي توانيم فوتبال  تو بگو عالم مدرن  و همة پديدارهاي آن  را تحت سيطرة جهان بيني و ارزش هاي سنتي و مقدس خويش درآوريم. پديدار فوتبال و گسترش همة آيين ها و شعائرش در کشور ما نيز، به خوبي شکست ما در تحميل جهان بيني و ارزش هايمان به جهان مدرن را نشان مي دهد. ما بايد بپذيريم که همة تلاش هاي دُن کيشوت وار ما، براي قدسي سازي اين جهان بالذات عرفي وسکولار به شکست انجاميده است. اين صرف ادعاي بنده نيست، بلکه پديدار فوتبال، ارزش ها و فرهنگ آن و ميليون ها تماشاچي مؤمن به آيين وشعائر آن، همچون بسيار ديگري از پديدارها، اين حقيقت بزرگ و انکارناشدني را آشکار مي کنند.

-- بنابراين، از نظر شما ميان بازي فوتبال و مدرنيته پيوندهايي بسيار وثيق وجود دارد.

فوتبال يک ورزش و يک پديدار مدرن است و البته و صد البته که ميان اين پديدار با زمينه هاي تاريخي و کليت فکري و فرهنگي آن، يعني با همان چيزي که شما از آن به مدرنيته تعبير کرديد، پيوندهاي بسيار وثيقي وجود دارد. درست است که فوتبال يک بازي و يک ورزش است و پديدة بازي و ورزش قدمتي ديرينه در حيات بشري دارد، اما بازي فوتبال تفاوت هايي اساسي با ورزش هاي روزگاران گذشته همچون اسب سواري، شميرزني، تيراندازي و غيره دارد. بازي ها و ورزش هاي روزگاران پيشين مبتني بر ارزش هاي عالَم سنت، يعني ارزش هايي چون شجاعت، دلاوري و فرهنگ مردانگي و پهلواني بود (زورخانه هاي خودمان را به ياد آوريد). اين ارزش ها عموماً و عمدتاً برخاسته از ساحت حيات دروني افراد بودند. اما ورزش هاي دوران مدرن، از جمله فوتبال، عموماً به مجموعه اي از روش ها و تکنيک ها، يعني به نوعي منطق و علم تبديل شده اند. شما مي توانيد بازيکن بزرگ فوتبال يا تنيس باشيد و تکنيک هاي اين ورزش ها را به نحو حرفه اي بياموزيد بي آنکه لازم باشد به لحاظ روحي و اخلاقي خود را تربيت کرده باشيد. به تعبير ديگر، همان گونه که منابع قدرت در دورة مدرن کاملاً با دورة ماقبل مدرن تغيير کرده است و مالکيت، تکنولوژي و نظام اجتماعي کار منابع اصلي قدرت قرار گرفته اند، در بازي فوتبال نيز سرمايه، علم و تکنيک بازي و نحوة سازمان دهي از منابع قدرت هستند و نه شجاعت و فضائل اخلاقي و معنوي بازيکنان. به همين دليل، باشگاه هاي فوتبال در رقابتند تا به افزايش سرمايه هاي خود پرداخته، همچنين به جذب مربياني با علم و تکنيک بالا بپردازند، به جاي آنکه در جهت بالا رفتن شخصيت اخلاقي بازيکنان يا طرفداران و تماشاچيان شان حرکت نمايند.

همچنين، همان طور که در دورة جديد، مالکيت به بزرگترين منبع قدرت تبديل شده و اقتصاد از اهميت و نقش و جايگاهي در حيات جوامع برخوردار گشته است که در هيچ دورة تاريخي ديگري از يک چنين نقش و اهميتي برخوردار نبود، اين امر خود را در بازي فوتبال نيز نشان مي دهد. امروز فوتبال بيش از آنکه يک بازي يا ورزش باشد، يک فعاليت اقتصادي (Business) بزرگ است و نهادها، شرکت ها و سرمايه داران بسياري را در حول و حوش خود گرد آورده است و گردش پول و سرمايه در اين فعاليت اقتصادي بسيار چشمگير است. يک چنين امري، يعني تبديل شدن يک فعاليت ورزشي به يک فعاليت اقتصادي بزرگ نيز چيزي است که در ميان جوامع ماقبل مدرن ديده نمي شود.

-- چه رابطه اي ميان فوتبال و سياست وجود دارد؟ به عبارت ديگر فوتبال چگونه به اهداف سياسي دولتها شکل مي دهد؟

واقع امر اين است که چند دهه اي است که فوتبال علاوه بر قدرت هاي بزرگ اقتصادي با قدرت هاي سياسي نيز پيوندهاي بسيار وثيقي پيدا کرده، لذا به پديده اي کاملاً سياسي تبديل شده است. اين پيوندها جهات مختلف داشته، از منظرهايي گوناگون قابل بررسي است. نکتة اول اين است که بسياري از حمايت کنندگان مالي و سرمايه گذاران ورزش حرفه اي فوتبال و باشگاه هاي بزرگِ فعّال در اين عرصه، شرکت ها، کارخانه ها و سرمايه داران بزرگ هستند.  اين باشگاه ها علاوه بر کارکردهاي تبليغاتي و کسب اعتبار و آبرو براي اين شرکت ها و کارخانه ها و نيز سودآوري اقتصادي از خود سرمايه گذاري در عرصة ورزش حرفه اي فوتبال، که خود موضوعيتي اقتصادي يافته است، نقش يک حلقة پيوند و عامل الفت و دوستي (bonding) را در نهادها يا شرکت ها و کارخانه ها ايفا مي کنند. شرکت ها و کارخانه ها براي ادامة حيات خود نيازمند وجود نوعي وحدت، يکپارچگي، همدلي و همبستگي ميان اعضا، کارگران و کارمندان خود هستند، به خصوص که به دليل وجود سلسله مراتب ميان رئيس و مرئوس و اختلاف منافع ميان کارگر و کارفرما، همواره اين احساس وحدت و همدلي مورد تهديد است. وجود يک تيم ورزشي، مثل يک تيم فوتبال، به نمايندگي از يک شرکت يا يک کارخانه بزرگ مي تواند نوعي احساس پيوند و همدلي کاذب را در ميان کارمندان و کارگران شرکت ايجاد کرده، تا پيروزي تيم شان را پيروزي خود احساس کنند و اين احساس مي تواند به تدريج به اين احساس تبديل شود که پيروزي و منافع شرکت پيروزي و منافع خود آنان است. بدين ترتيب، اختلافات طبقاتي ميان کارگران و کارفرمايان و استثمارشدگان و صاحبان سرمايه  مغفول مانده، به دست فراموشي سپرده مي شود. دقيقاً همين قصه در مورد نقش تيم هاي ملي تکرار مي شود. امروز براي همة قدرت هاي سياسي، اعم از غربي و غيرغربي، نظام هاي کاپيتاليستي و غير کاپيتاليستي، مسلمان و غيرمسلمان، اروپايي، آفريقايي يا آسيايي پيروزي تيم هاي ملي شان نمادي از قدرت، اقتدار و وحدت ملي شان است. به همين دليل است که همة حکومت ها، حتي فقيرترين شان بودجه هاي سنگيني را مصروف تيم هاي ملي شان مي کنند، چرا که تيم هاي ملي از کارکرد و نقش اجتماعي و سياسي بالايي برخوردار است. به اين اعتبار نيز فرقي ميان ما و ساير جوامع جهان نيست. در روزگار مدرن، که فردگرايي و انديويدوآليسم افراطي سراسر کرة زمين را فرا گرفته است تا آنجا که هر کس صرفاً به خود و منافع خويش مي انديشد و ديگر کم تر کسي احساس تعلق به يک «ما» را مي کند، باشگاه هاي ورزشي مي توانند احساس تعلق به يک تيم، که نمادي از يک مؤسسه، شرکت يا کارخانه است، ايجاد کرده، براي ساعاتي «احساس ما بودن» را، بدون هيچ گونه تعارضي ميان من کارگر و اوي سرمايه دار، شکل دهند. همچنين در روزگاري که حتي احساسات ناسيوناليستي تضعيف گشته است و ديگر هيچ کس از پان عربيسم و پان ايرانيسم و پان ترکيسم و ... سخن نمي گويد و به تعبير آن شاعر «قبيله يعني يک نفر»، تيم هاي ملي مي توانند احساس «يک ملت بودن» را به ما القا کنند. وقتي تيم ملي هر کشوري پيروز مي شود، «همة ملت» احساس پيروزي مي کنند، حال فرق نمي کند که هر فرد در کجاي هرم قدرت سياسي و اقتصادي قرار گرفته باشد.

امروز فوتبال به پديده اي کاملاً سياسي تبديل شده است، چرا که مهم ترين حربه براي سياست زدايي توده هاي بسيار وسيعي از جوامع به خصوص جوانان است، جواناني که تهديدي بزرگ براي هر قدرت سياسي به شمار مي آيند. همچنين، در همه جاي جهان، حتي در کشورهاي صنعتي و بسيار توسعه يافته، اغلب تماشاچيان و علاقمندان به بازي هاي فوتبال را اقشار محروم و فقير جامعه تشکيل مي دهند. در اين رابطه وحدت نظر مشترکي ميان قدرت هاي سياسي و شهروندان نسبتاً فقير و محروم جامعه وجود دارد: هر دو طرف خواهانند که معضلات سياسي، اجتماعي و اقتصادي محل توجه قرار نگيرد. قدرت ها خواهان سياست زدايي جوانان و جامعه هستند چون نمي توانند پاسخ گوي همة نيازها و مطالبات آنان باشند و جوانان و افراد جامعه نيز خواهانند از زير بار سنگين فشارهاي اقتصادي و اجتماعي  پناهي جسته، با مشغول کردن ذهن و احساس خويش به رقابت هاي مستمر و مکرر در مکرر ورزشي چون فوتبال، با ديدن آنها، بحث و گفت وگوي هميشگي و شنيدن حرف هاي تکراري دربارة آنها، جرو بحث هاي مطبوعاتي و تلويزيوني و ... واقعيت هاي سهمگين زندگي خويش را ناديده گيرند. فوتبال، در روزگار ما، به افيوني آرام و مشروع تبديل شده است.

در کشورهاي توسعه يافته فوتبال مي تواند به جامعة رفاه زده و خشن و پراسترس به لحاظ اقتصادي، هيجانات کاذبي را براي سرگرمي ايجاد کرده، يا ذهن و احساس اقشار و جوانان محروم از نيل به کالاهاي انبوه توليدشده توسط نظام سرمايه داري را به خود مشغول سازد. در جوامع غيرتوسعه يافته، فوتبال مي تواند جانشيني براي ناتواني در امر توسعه يا فقدان دمکراسي باشد. بي جهت نيست براي کشورهايي چون روسيه، چين، کوبا يا کرة شمالي ورزش قهرماني اين همه اهميت يافته است و درو کردن مدال ها در بازي هاي جهاني و المپيک براي آنها به نمادي از حقانيت و مشروعيت نظام هاي سياسي شان تبديل شده است. در يک چنين نظام هاي سياسي و غيردمکراتيک، کسب پيروزي هاي ورزشي جانشيني براي عدم مشروعيت بين المللي و فقدان پايگاه داخلي گرديده است. به خوبي يادم هست که قبل از انقلاب، توسط بسياري از روحانيون و انقلابيون گفته مي شد که فوتبال وسيله اي است که رژيم و استعمار غرب از آن سود جسته تا ذهن جوانان ما را از مسائل اساسي به امور ديگري معطوف کنند. امروز در کشور ما اين دولت است که، علي رغم بحران هاي مالي اش، هزينه هاي بسيار سنگين فوتبال، اعم از تيم ملي و چند باشگاه معروف کشور، را مي پردازد، بي آنکه اين حمايت هاي مالي سودي اقتصادي را به صندوق دولت بازگرداند.

-- جايگاه انديشة فيلسوفان و نظريه پردازان در حوزة فلسفة اخلاق و فلسفة تعليم و تربيت در بازي فوتبال چيست؟

نمي دانم مرادتان از اين سؤال دقيقاً چيست؟ آيا منظورتان اين است که فوتبال با فلسفه و فيلسوفان چه نسبتي دارد؟ اگر مرادتان اين باشد، ربط خيلي مستقيمي ميان آنها نمي توان برقرار کرد. فيلسوف بزرگي را در دورة معاصر نمي شناسم که راجع به فوتبال نظر فلسفي ارائه کرده باشد. اما به هر حال، هر امر جزئي نسبتي با کليت خويش دارد. فوتبال يک ورزش مدرن و يکي از فعاليت هاي انسان مدرن است که در دورة جديد شکل گرفته است. بديهي است که بسياري از شاخصه هاي تفکر مدرن در اين ورزش ديده مي شود. براي مثال، تفکر دورة جديد، يعني تفکر متفکراني چون دکارت و کانت، برخلاف تفکر در عالَم ماقبل مدرن و عالَم سنت، کاملاً جنبه هاي دروني، معنوي، قدسي و اخلاقي خود را از دست مي دهد.  به همين ترتيب، علم و تکنولوژي جديد، في نفسه فاقد جنبه هاي معنوي، قدسي و اخلاقي است. فوتبال نيز، به منزلة ورزشي مدرن، به هيچ وجه با ساحات دروني، معنوي و اخلاقي بشر سروکار ندارد. ورزش فوتبال، مثلاً برخلاف ورزش هاي رزمي در جوامع خاور دور در دوران هاي گذشته، به هيچ وجه خواهان تربيت روحي و معنوي بازيگران يا تماشاگران خود نيست.

-- مرادم اين بود که چگونه مي توان از فوتبال، به عنوان يکي از پرطرفدارترين ورزش هاي جهان، براي ارتقاي فرهنگ و ارزش هاي اخلاقي و تربيتي جامعه استفاده کرد؟ اينکه فيلسوفان و نظريه پردازان در حوزة اخلاق و تعليم و تربيت راه حل هايي را در اين راستا ارائه دهند، آيا مي تواند يکي از موضوعات در حوزه کار فيلسوفان اخلاق باشد؟

در اينجا بحث ابعاد گوناگوني به خود مي گيرد. اولاً، بايد خيلي ساده انديش نبود و دُِن کيشوت وار حرکت نکرد. نبايد تصور کرد که ما مي توانيم پديدارهاي مدرن را به سهولت در استخدام جهان بيني و ارزش هاي اخلاقي و تربيتي سنتي خود درآوريم. ما، علي رغم تلاش هاي بسيار و صرف سرمايه هاي مادي، معنوي و انساني بسيار نتوانستيم نهادهاي فرهنگي و تربيتي دانشگاه و آموزش و پرورش را رام و تابع خويش سازيم و علي رغم وجود نهادهاي گوناگون حراست و امور تربيتي، تغيير کتب درسي، گنجاندن واحدهاي درسي به اصطلاح اسلامي، تأسيس بسيج هاي دانشجويي و دانش آموزي يا انجمن هاي اسلامي و ...، نسل هايي که در اين نهادهاي شبه مدرن تربيت شدند، تا حدود بسيار زيادي در برابر جهان بيني و ارزش هاي سنتي قرار گرفتند، حال چگونه مي خواهيم در عرصة ورزشي چون فوتبال، که عرصة ناآگاهي و آگاهي گريزي و نيز در حوزة پول و سرمايه گذاري و سياست است به موفقيت هاي فرهنگي و تربيتي نايل آييم؟ تازه اين زماني است که ما به واقع بخواهيم يک چنين اتفاقي بيفتد. اما در جامعه اي که ده ها نشرية مبتذل ورزشي با صدها هزار تيراژ وجود دارد در حالي که حتي يک نشرية وزين فکري و نظري ديده نمي شود که من دانشجو و معلم فلسفه بتوانم مباحث نظري، فلسفي، اخلاقي و تربيتي خويش را با مخاطبان خويش در آن، و نه در نشريات سطحي و روزمره، در ميان بگذارم، چگونه مي توان از ارادة معطوف به ارتقاي فرهنگ و تربيت اصيل توده هاي وسيع جوانان سخن گفت؟ به نظر شما پرداختن به فلسفة فوتبال تا چه اندازه مي تواند به رشد فرهنگي جامعة ما کمک کند؟

بي ترديد، مراد شما از «فلسفة فوتبال» تفکر جدي تر و عميق تر در باب فوتبال است، يعني همان امري که نه در ميان بازيگران، نه در ميان تماشاگران و نه در ميان مديران و برنامه ريزان اجرايي به هيچ وجه ديده نمي شود، و البته در اين تفکر عميق در باب فوتبال و نقش آن در حيات اجتماعي امروز ما، در کنار جامعة فلسفي کشور، جامعه شناسان، متخصصين تعليم و تربيت و رهبران سياسي و ديني نيز مي توانند سهيم باشند. اساساً تفکر عميق و جدي در باب هر چيزي، از جمله پديدار اجتماعي و تاريخي فوتبال، مي تواند مؤثر واقع شود. کاملاً آشکار است که با ناآگاهي و بي انديشگي، ما صرفاً بازيچة تندبادها و گرداب هاي جريانات جهاني و تاريخي خواهيم بود. اما در مورد مؤثر بودن نقش تفکر در جريانات اجتماعي و در تحولات و تأثيرگذاري هاي فرهنگي به طور عام و دربارة نقش فلسفة فوتبال در رشد فرهنگي جامعه به طور خاص به دو محدوديت جدي بايد توجه داشت: اولاً، پديدارهاي اجتماعي و تاريخي ايي چون فوتبال، تابع عوامل بسيار متعدد و لايحصي ايي هستند که به صرف تفکر و فلسفة ما بسادگي تغيير نمي پذيرند. به تعبير ديگر، علي رغم تأکيد بر نقش تفکر و آگاهي در حيات اجتماعي، در حوزة تأثيرگذاري فرهنگي ما نبايد اسير نوعي ساده انديشي کودکانه و ولونتاريسم احمقانه شده، تصور کنيم که به سهولت مي توانيم قواعد بازي پديدارهاي تاريخي را به نفع خودمان تغيير دهيم. ثانياً، نبايد تصور کنيم، که پديدارهاي اجتماعي و فرهنگي صرفاً دلايل ذهني، نظري و معرفت شناختي داشته، از ديدن علل و عوامل عيني، يعني نقش پول و سرمايه و سياست در اين پديدارها، از جمله در پديدار فوتبال، غافل بمانيم.

-- آيا به نظر شما فضايل و رذايل اخلاقي در عرصة فوتبال امري مطلق است يا نسبي؟ مرادم اين است که آيا يک فوتباليست با اخلاق در همه جا اخلاقي است يا صرفاً در کشور يا در باشگاه ورزشي خودش اخلاقي است؟

اين پرسش شما نيز حاصل در هم تنيده شدن چند پرسش است و تا اين پرسش ها از هم تفکيک نگردند، نمي توان به پاسخ مسأله نزديک شد. در اين سؤال شما، از يک سو پرسشي در حوزة فلسفة اخلاق مستتر است. سؤال اين است که آيا ارزش هاي اخلاقي اموري مطلق هستند يا نسبي. براي پاسخ گويي به اين پرسش بايد وارد عرصة فلسفة اخلاق شد و با طرح مقدماتي به تفکر در باب اين پرسش و پاسخ هاي ممکن بدان پرداخت. شما ممکن است بر اساس فلسفة اخلاق خود معتقد باشيد داشتن رابطة جنسي آزاد امري مطلقاً بد يا امري نسبي و صرفاً در پاره اي از جوامع بد است. حال، پاسخ به اين پرسش که آيا بازيکني ممکن است در همه جاي جهان اخلاقي باشد يا فقط در حوزة محدودي اخلاقي شمرده مي شود، دقيقاً مبتني بر موضع شما در فلسفة اخلاق شماست. يعني اين پرسش فرق چنداني با پرسش پيشين نمي کند. شما بر اساس فلسفة اخلاق مطلق گراي خود معتقد خواهيد بود که يک فوتباليستي که داراي رابطة آزاد جنسي است، در هيچ  جاي جهان فردي اخلاقي نخواهد بود، و برعکس، فردي که به فلسفة اخلاقي نسبي گرا قائل است، پاسخ خواهد داد که يک چنين فوتباليستي در برخي از جوامع غيراخلاقي و در برخي جوامع اخلاقي محسوب خواهد شد.

اما آنچه در پرسش شما مغفول مانده است اين است که اساساً بازي فوتبال و ارزش يک بازيکن بر اساس ارزش هاي اخلاقي تعيين نمي شود. وقتي تماشاگران به تماشاي بازي فوتبال مي نشينند هيچ گاه بر اساس ارزش هاي اخلاقي، ارزش هاي اجتماعي و مواضع سياسي يا نحوة زندگي خانوادگي يک بازيکن دربارة وي به قضاوت نمي نشينند. مهم نيست که رونالدو در زندگي فردي خود اخلاقي است يا غيراخلاقي؛ آنچه مهم است اين است که در حال حاضر وي يکي از برترين مهاجمان فوتبال جهان است.

-- به نظر شما، آيا ممکن است يک امر غيراخلاقي مثلا يک خطاي حرفه اي در بازي فوتبال زيبا باشد؟ به عبارت ديگر چگونه مي توان ميان اخلاق وزيباشناسي ارتباط برقرار کرد؟

واقع مطلب اين است اين پرسش شما حکايتگر يک وصف اساسي در زندگي انساني است. هر يک از ما داراي نقش هاي گوناگوني در زندگي هستيم. يک فرد مي تواند هم يک پدر، هم يک برادر، هم يک فرزند، هم يک همسر، هم يک شهروند و ... باشد. در بسياري از مواقع، ايفاي اين نقش ها و نيز ارزش هاي اين نقش ها، يعني معيارهاي ارزش گذاري براي هر يک از اين نقش ها، با يکديگر در تعارضند. براي مثال استاد دانشگاهي که براي تدوين طرح درسي خود يا رساله هاي دانشجويانش بسيار وقت مي گذارد، مي تواند استادي خوب تلقي گردد، اما در عين حال، همين فرد به دليل وقت کم گذاشتن براي خانواده اش، ممکن است همسر يا پدري بد تلقي شود. لذا، تعدد نقش ها و نيز ارزش هاي متناسب با نقش ها در زندگي، در مقام تشبيه، نه همچون دايره هاي متخارج و نه شبيه دايره هاي بر هم منطبق، بلکه همچون دايره هاي متداخل است. از سوي ديگر، همة نقش ها نيز براي ما داراي اهميت يکسان نبوده، لذا ما از نوعي سلسله مراتب در ميان ارزش هاي خود برخورداريم. براي مثال، رهبر سياسي و اجتماعي ايي که به زندان مي افتد يا زندگي خويش را در راه مبارزه براي احياي حقوق يک ملت فدا مي کند، به طور طبيعي نمي تواند وظايف معمولي ومتداول يک پدر يا يک مادر را نسبت به فرزندانش ايفا کند. يک چنين قصوري در انجام وظايف نسبت به فرزندان تحت ارزش والاتري، يعني تلاش و فداکاري براي نجات ديگران قرار گرفته، به هيچ وجه به منزلة يک قصور يا گناه اخلاقي تلقي نمي گردد.

حال، با اين مقدمات، به پرسش اصلي شما باز گرديم. مي پرسيد آيا ممکن است يک امر غيراخلاقي در بازي فوتبال زيبا باشد؟ به اعتقاد بنده، بله. دليل آن نيز اين است که فوتبال اصول و قواعد بازي خاص خود را دارد. آنچه در چارچوب اصول و قواعد خود اين بازي باشد، مي تواند زيبا باشد، هر چند با اصول و قواعد چارچوب هاي ديگر سازگار نباشد. اين درست شبيه نظرية معناداري ويتگنشتاين متأخر و تئوري بازي (game-theory) اوست. يک واژه يا يک گزاره مي تواند در يک بازي با معنا و دربازي ديگري بي معنا باشد. به همين ترتيب، يک امر ممکن است در بازي فوتبال زيبا و در چارچوب ديگري خارج از بازي فوتبال غيراخلاقي باشد. براي مثال، حرکت زين الدين زيدان، بازيکن بزرگ فرانسوي را در يکي از بازي هاي جام جهاني گذشته به ياد آوريد که چگونه وي بعد از شوتي که بازيکن حريف، در زمان توقف بازي توسط داور، از روي عصبانيت زد، به دروغ وانمود کرد که توپ به صورت وي خورده، خود را به زمين انداخت و همين امر سبب اخراج بازيکن حريف گشت. اين امر به لحاظ اخلاقي دروغ و زشت بود، اما بر اساس منطق فوتبال، به حساب هوشياري و ارزش هاي حرفه اي يک بازيکن بزرگ فوتبال گذاشته شد و هيچ کس زيدان را به خاطر دروغ و تمارضش محکوم نکرد. به همين ترتيب، اگر اشتباه نکرده باشم در بازي هاي جام جهاني 1982سال، در بازي با تيم کامرون بود که مارادونا، بازيکن بزرگ آرژانتين، با دست توپ را به جلوي خود انداخت و پس از يک فرار سريع توپ را به گل نشاند. حرکت وي به قدري «حرفه اي» بود که داور نتوانست خطاي هَند وي را بگيرد. او اخلاقاً و وجداناً مرتکب خطا شده بود، اما اصول و قواعد بازي فوتبال صرفاً با سوت داور و نه با اخلاق، وجدان يا رضاي خداوند سروکار دارد. در اين حرکت نيز نه تنها مارادونا محکوم نشد، بلکه به خاطر زيرکي و ذکاوتش مورد تمجيدهاي بسياري نيز قرار گرفت. در همينجا، از اين بحث اين استفاده را بکنم که چنانچه ما تصور کنيم مي توانيم ارزش هاي اخلاقي را، که متعلق به نقش ها و حوزه هاي ديگر زندگي اجتماعي و تاريخي ماست، وارد چارچوب هاي بازي فوتبال کنيم، بسي ساده انديشي کرده و مثل اين مي ماند که ما بکوشيم تعبير «کيش» را که متعلِّق به بازي شطرنج است، وارد بازي فوتبال کرده از آن مفهوم در بازي فوتبال سود جوييم.

-- آيا خشونت در تمام موارد در بازي‌هاي فوتبال ناپسند است؟ مثلا بايد خشونت زين‌الدين زيدان را در فينال جام جهاني 2006 در بازي ميان فرانسه و ايتاليا خطا تلقي كرد؟

خشونت جزء لاينفک و نازدودني بازي فوتبال است. فوتبال بدون عنصر خشونت ديگر فوتبال نيست، بلکه چيزي شبيه بازي شطرنج يا پينگ پنگ خواهد بود و هيجان کنوني خود را از کف خواهد داد. مهاجمين و مدافعين از اجزاي اصلي بازي فوتبال هستند. وقتي شما در يک بازي مهاجم داريد، مدافع نيز خواهيد داشت. از اصطکاک و مواجهة مهاجمين و مدافعين، طبيعتاً خشونت بروز خواهد کرد. خشونت در فوتبال امري کاملاً به رسميت شناخته شده است، درست مثل خود زندگي. شما در زندگي خشونت را نمي توانيد به نحو کامل حذف کنيد، در فوتبال نيز. يک مدافع حق دارد در زمان خطر، با تمام قدرت، حتي با قدرت بدني و خطاي فيزيکي يک مهاجم را از حرکتش بازدارد. اين امر بخشي از بازي فوتبال است. اما ما دو گونه خشونت داريم: خشونت مشروع و قانوني و خشونت نامشروع و غيرقانوني. در فوتبال نيز، درست مثل حيات اجتماعي، اِعمال قدرت فيزيکي و خشونت صرفاً تا آنجا مشروع و قانوني است که اولاً، در داخل خود بازي باشد. شما حق نداريد خشونتي را در خارج از بازي به بازي اِعمال کنيد. فرض کنيد بازيکنان حريف ربوده شده، يا ترور شوند. اين خشونت نامشروع و غيرقانوني است چرا که از خارج از بازي به بازي اِعمال شده است. ثانياً، خشونت نبايد به گونه اي باشد که بازي را از اساس به هم زده، خود امکان بازي را از بنيان منتفي سازد. براي مثال اگر خشونت بازيکنان به نحوي باشد که جان بازيکنان حريف را به خطر انداخته، فرضاً موجبات مرگ يا آسيب ديدگي هاي شديدآنان را فراهم آورد، ديگر خود بازي از اساس به هم خورده، اساساً ديگر بازي امکان پذير نخواهد بود. بازيکنان خطاهاي فيزيکي بسياري در بازي ها انجام مي دهند، که خود بخشي از بازي است. اما براي مثال، وقتي زيدان، در بازي فينال دورة قبل جام جهاني با تيم ملي ايتاليا، با سر به شکم بازيکن حريف مي زند، اين خشونت کاملاً محکوم شده، به رسميت شناخته نمي شود.

-- به نظر شما، آيا امکان حذف فوتبال از برنامه ورزشي وبطور کلي فرهنگ يک کشور امکان پذير است؟ اگر چنين شود چه اتفاقي در نظام اين کشور فرضي مي افتد؟

در اين پرسش شما، مجدداً نوعي روح ولونتاريستي موج مي زند، به اين معنا که گويي ما در اين عالَم هر کاري مي توانيم بکنيم. پاسخ بنده به شما اين است: اگر توانستيد، برويد فوتبال را از جامعه بگيريد. آنگاه خواهيد ديد که فوتبال چه بلايي بر سر شما خواهد آورد و از شما چه انتقامي خواهد گرفت. فوتبال، يکي از هزاران پديده هاي مدرن است که تابع ميل، اراده و تصميمات ما نيست. آيا بنده مي کوشم مخاطب را به نوعي جبرانديشي و تقديرگرايي دعوت کرده، آنان را به تن دادن به همة امور اين عالَم ترغيب نمايم؟ به هيچ وجه. سخن اينجانب، تنها اين است که با امکانات کنوني، يعني با تئولوژي، ايدئولوژي و سياست، و با وعظ، نوحه، نصيحت و تبليغ، در معاني رايج کلمه، ما نمي توانيم در مسير و فرآيند امور تأثيرگذر باشيم. تنها «تفکر»، آن هم در عميق ترين و جدي ترين معناي کلمه، مي تواند افق هاي جديدي در برابر ما بگشايد، و اين دقيقاً همان چيزي است که در ميان ما غايب است.    

-- چه ويژگي در ورزش فوتبال وجود دارد که با اقبالي شگفت انگيز از سوي مردم در سرتاسر جهان مواجه مي شود؟

پاسخ به اين پرسش بسيار دشوار است. انديشيدن به پاسخ اين پرسش درس هاي وجودشناختي و معرفت شناختي بزرگي به ما مي دهد. پديدة فوتبال به ما نشان مي دهد که امور اين عالَم، اموري چندان ساده و بسيط نبوده، تا بتوان به کمک بيان پاره اي از علل يا دلايل به سادگي آنها را در کمند تحليل و تبيين خود انداخت. پديدة فوتبال و انديشيدن بدان به ما مي آموزد که ما نمي توانيم صرفاً با تکيه بر پاره اي از علل يا دلايل کل قصة فوتبال را فهم پذير کنيم. تکيه بر هر يک از وجوه و ويژگي هاي فوتبال، به معناي تقليل اين ورزش جهاني به چيزي است که نيست.

در پاسخ به اين پرسش که چرا فوتبال تا اين اندازه مورد علاقه مردمان در سراسر جهان است، مي توان بر اوصاف جمعي بودن، مهيج  بودن يا برخورداري از ارزش هاي زيبايي شناختي آن دست گذاشت. اما بايد توجه داشت ورزش هاي بسياري وجود دارند که همچون واليبال، بسکتبال يا واترپولو جمعي هستند، يا همچون اتومبيل راني يا موتورسواري مهيج تر از فوتبال هستند يا همچون پاتيناژ يا ژيمناستيک از ارزش هاي زيبايي شناختي  برتري برخوردار هستند. اماچرا هيچ يک از اين ورزش ها شأن و اهميت فوتبال را نيافتند؟ مي توان بر حضور عنصر خشونت و حس غلبه جويي در بازي فوتبال دست گذاشت. اما اين عناصر در ورزش هاي رزمي و در ورزشي چون بوکس بيشتر خود را هويدا مي سازد. مي توان بر حضور عناصر دوگانه و متعارض وجود خشونت و پيروي از قانون، برد و باخت، بي رحمي و گذشت، تکنيک و تاکتيک، حرکت جمعي و فردي و ... در اين بازي تأکيد کرد. اما اين عناصر را کم و بيش در ديگر ورزش ها نيز مي توان يافت. مي توان از نقش تلويزيون، تکنولوژي ارتباطات، اقتصاد و سياست در گسترش اين ورزش سخن گفت. اما اين اشاره به معلول و نه علت است. زيرا دقيقاً سؤال همين است که چرا تکنولوژي، اقتصاد و سياست بيشتر به سراغ فوتبال رفته است و نه ديگر ورزش ها. 

اما اگر بنده بکوشم به اين پرسش پاسخ دهم، با اعتراف به اين که اين پاسخ نيز نخواهد توانست مسأله را به تمامي تبيين سازد، خواهم گفت ورزش فوتبال بيش از هر ورزش ديگري شبيه خود زندگي است. فوتبال، درست همچون زندگي، هم بازي ايي است فردي و هم جمعي، در آن هم تاکتيک وجود دارد و هم تکنيک، هم خشونت وهم مهر، هم فريب و نيرنگ و هم گذشت و جوانمردي، هم اخلاق و هم بي اخلاقي، هم قدرت و هم تدبير، هم فيزيک و هم روح و روان. در اين بازي، درست همچون خود زندگي، امکانات بسيار متعددي در برابر بازيکنان وجود داشته، تا آنجا که حرکات هر يک از بازيکنان و نتيجة نهايي اين بازي را پيش بيني ناپذير مي سازد. آنجا که نتايج بازي، به دليل نابرابري دو تيم، از پيش قابل پيش بيني است، بازي مورد استقبال قرار نمي گيرد. در اين بازي، درست مثل خود زندگي، هم قدرت تيمي، انتخاب هاي فردي و علم و تکنيک نقش دارند و هم عنصر پيش بيني ناپذير شانس و تصادف. فوتبال جمع ميان آزادي و ضرورت، تقدير و انتخاب است. چه بسيار نتايجي که در اين بازي، درست همچون زندگي، پيش بيني ناپذير و برخلاف انتظار بوده اند. صحنة فوتبال مثالي کوچک و نمادين از عرصة جهان و زندگي در زميني محدود و قابل رؤيت است و درست همچون خود زندگي، عرصة جدال تدبير و شانس،  تقدير و آزادي، خستگي و پي گيري، اميد و نااميدي، شجاعت و هراس، قدرت و ضعف، جوانمردي و فريب، شکست و پيروزي و ... است. در بازي فوتبال، درست همچون خود زندگي هر بازيکن مي تواند نقش هاي متفاوت برعهده گيرد، مدافع مي تواند در همان حال نقش مهاجم را بازي کند و مهاجم مي تواند عقب نشيني کرده، نقش يک مدافع را به خود گيرد. همچنين، در بازي فوتبال، درست مثل خود زندگي، هر بازيکن، در هماهنگي با تيم خود و با توجه به بازي رقيب و حريف خود عمل مي کند. در بازي فوتبال، درست مثل خود زندگي، هر بازيکن، هم براي تيم و در همان حال براي خودش بازي مي کند. آيا نديده ايد بازيکناني که بيش از آنکه به سرنوشت تيم بينديشند، به سرنوشت خود و خودنمايي براي جذب شدن در تيم هاي خوب دنيا مي انديشند؟ به هر تقدير، حتي اين پاسخ نيز نمي تواند حکايت گر تمام قصه باشد. براستي چرا از ميان همة ورزش  هاي دنيا، اين تنها فوتبال بود که چنين مورد استقبال جهاني قرار گرفت؟ به نظر مي رسد در پديدة فوتبال نيز، درست همچون خود زندگي و همة رويدادهاي آن و درست همچون خود جهان و همة پديدارهاي آن امري تبيين ناپذير وجود دارد، امري که صرفاً خود را در نوعي رويدادگي آشکار مي سازد.

منبع: رهايي از خودفريبي در آيينة فوتبال، فلسفة فوتبال در گفت وگو با بيژن عبدالکريمي استاديار دانشگاه آزاد واحد تهران- شمال / منيره پنج تني، مجله اطلاعات حکمت و معرفت،  شماره مرداد1388 ویژه نامه فلسفه فوتبال، در آدرس: http://www.ettelaathekmatvamarefat.com/view.asp?newsid=711