فمینیسم و مبانی تفکر صهیونیسم (بخش اول و دوم)
فمینیسم و مبانی تفکر صهیونیسم (بخش اول)
طی بررسی چیستی و اهداف فمینیسم، توجه به چگونگی شکلگیری، علل، پیامدها، دورهها و حوادث تاریخی و سیاسی، جلوه یهودیت و حضور آن در مکاتب فمینیستی از موضوعات بسیار خطیر و بااهمیت در این حوزه است. در دو شماره پیاپی این مقاله اهتمام بر آن است که در بخش اول مبانی تفکر صهیونیسم مورد بررسی قرار گیرد و در بخش دوم نقش این اصول و مبانی در تولید مکتب فمنیسم مورد تحلیل و بازخوانی واقع شود و اصول و بنیانهای مشترک میان این دو مکتب فکری با توجه به زیرساختها و آثار و پیامدهای وارده از صهیونیسم بر فمنیسم مطمح نظر قرار خواهد گرفت. بخش اول و دوم این مطلب را که خانم زینب نیازی نگاشته اند به نقل از پایگاه تخصصی نقد وبررسی انگاهر های فمینیستی ببینید: بخش اول / بخش دوم ...
زینب نیازی (کارشناس ارشد مطالعات زنان)
در بررسی چیستی و اهداف فمینیسم، توجه به چگونگی شکلگیری، علل، پیامدها، دورهها و حوادث تاریخی و سیاسی بسیار با اهمیت است. اولین زمینههای فمینیسم یک نوع واکنش است. واکنشی که زنان غربی نسبت به شرایط فرهنگی موجود در دورههای مختلف از خود نشان دادند. اما در ادامه مسیر، فمنیسم عرصهای برای ظهور و بروز بسیاری از اهداف نظام قدرتی و سرمایهداری یا الیگارشی زرسالار یهودی در غرب گردید و به تدریج از شکل ابتدایی خویش خارج شد.مراد از مبانی فمینیسم، پیش فرضها و اصول عامی است که پایه گذار تمدن مدرنیته به عنوان تنها خاستگاه فمینیسم است. گام اول برای شناخت مبانی فمینیسم، شناخت مبانی تمدنی آن است. جنبشهای فمینیستی مانند بسیاری از مکاتب و جنبشهای غربی محصول تمدن مدرنیته هستند. مدرنیته که خود حاصل جریانی است. جریانی با نام «فراماسونری» یا همان « صهیونیسم جهانی» که با استنتاج و استفاده از دنیاگرایی و فلسفه ماتریالیستی و اومانیستی فراعنه و کاهنان مصر پایهگذار و بنیانگذار مکاتبی چون: «لیبرالیسم»، «خردگرایی»، «فردگرایی»، «اومانیسم و انسانمحوری» و… شد.حال باید دید در نهضتی موسوم به نهضت «آزادی و برابری زنان» که نه تنها به نفع زنان و حتی جامعه نبوده است؛ این دستهای نامرئی و پنهان چه تاثیری داشتهاند. در این بخش اهتمام بر آن است که مبانی تفکر صهیونیسم مورد بررسی قرار گیرد.
بحث از عوارض حیات انسانى چون نژاد، قومیت، ملیت و بالاخره جنسیت موضوعاتی است که در ادوار مختلف تاریخ، جوامع بشری را به گونه ای به خود مشغول ساخته که در بعضی از مراحل، آنان را از درک حقیقت حیات انسانی و واقعیات اطراف آن بازداشته است. از طرفی بعضی از صحنهسازیهای تاریخی موجباتی را در تأمین اهداف دنیای سلطه و بویژه سران صهیونیسم فراهم ساخته است تا بتوانند از به جان هم انداختن اصناف انسانها (زن و مرد) به نفع مطامع خود سودجویی ظالمانه وسلطهگرانه داشته باشند ، بر همین اساس یکى از مسائل مهم در عصر کنونى شفاف سازى و ریشه یابى تفکرات و نگرشها درباره زنان است زیرا این شفاف سازى به حل بسیارى از معضلات زنان که در محدوده اى از نگرشهاى جنسیتى گرفتار آمدهاند مىانجامد. حاصل این نگرش این است که زنان از ایفاى نقش کلیدى و انسانى خود بازمانده اند و به نمادهاى نقش جنسیتى اکتفا کردهاند. امروزه دیده میشود که به نسبت نگاه غیرمنطقی به زنان ، آنان را با رخدادها و درگیریهای متعددى در عرصه حریم خصوصى و روابط عمومى و بینالملل درگیر ساخته و ما در این مجال به دنبال ریشه این پیامدها هستیم.
مسأله عمده دیگر در این موضوع آن است که اگرچه دنیای غرب پس از تحولات عصر رنسانس، خواست به مظالم و تبعیضات تاریخی جامعه غرب علیه زنان خاتمه دهد و تلاشهای فراوانی هم با عنوان اعطاى «آزادى» و تحقق «حقوق بشر» و «تساوی» صورت گرفت، اما از آن جهت که این حرکت با مبانی تفکری خاص شکل گرفته بود، و گستره نیازهای واقعی هنوز برایش مجهول بود، از طرفی این حرکت واکنشی در برابر جریانات حاکم بر عصر روشنگری و از تعجیلی بدون تجربه و پختگی لازم برخوردار بود، بازهم نتوانست حقوق معنوی و مادی واقعی را بر این نیمه پیکره خسته و به جان آمده از مظالم دیرینه، استیفا نماید. مجموعه این تفکرات ، مسائل زنان و تحولات مرتبط با آنان را در این دوران به شدت تحت الشعاع قرار داد و این علل و عوامل موجباتی را برای تغییر و تحول در مسائل زنان ایجاد نمود. لیکن پس از مرتفع شدن تلاطمات عصر انقلاب صنعتی و افول تب تند مدرنیته، چالشهای فرا روی زنان همراه با مختصات دیگری و حتی با جلوههای جاهلیت مدرن چهره جدیدی از خود نشان داد.
ضرورت این بحث به این خاطر از اولویت خاص برخوردار است که در زیر لایههای این تحولات دستهای ناپیدایی دیده میشود که پیوسته در صدد ابزار بودن زن میباشد. برای بررسی مبناها و ریشههای این نابهسامانی به تاریخ تحول زنان در مغرب زمین بر میگردیم: اولین دوره در تاریخ تحولات زنان مغرب زمین، دوره حاکمیت کلیسا بود که حقوق زن تنها براساس دستورات کلیسا توجیه میشد و این دستگاههای مذهبی بودند که حقی را به او اعطاء یا از او باز میستاندند. در این دوره زن را به عنوان جنس نوع دوم و نیز موجودی خاطی و شریر که موجب هبوط انسان از بهشت به زمین بوده است، میشناختند و معتقد بودند که زن برای خدمت به مرد آفریده شده است و حقی بر گردن شوهر ندارد و زن یک دنده کمتر از مرد دارد و از پهلوی چپ او آفریده شده است. این تفکر، حاصل تحریفات کتب مقدس بود. چنانچه در انجیل آمده است : “مرد صورت و جلال خداست اما زن جلال مرد است زیرا که مرد از زن نیست اما زن از مرد است و نیز به جهت زن آفریده نشده است و بلکه زن برای مرد آفریده شده است” (انجیل باب یازدهم آیات ۷ تا ۹ ) و … و نیز در سفر جامعه کتاب مقدس تورات، زن این گونه وصف میشود: (زنی که دلش دامها و تلههاست و دستهایش کمندها میباشد. چیزی تلختر از مرگ است (تورات سفر جامعه، باب هفتم ، آیه ۲۶). در تلمود هم که مجموعه مدونی از احکام و دستورات آیین یهود است آمده: (زن مسئول خاموش کردن روح عالم ، سبک سر است ، عواید و درآمد زنان از هر راه به شوهرشان تعلق دارد و شهادت یکصد نفر زن به پای شهادت یک مرد نمیرسد (حکیم پور، ۱۳۸۲). دقت در این تفکرات تاریخی نفوذ تئوری یهود را در طول تاریخ علیه زنان نشان میدهد و دست یهود در کریه جلوه دادن چهره زنان در سایر ادیان هم بر ملا میگردد.
این طراحیها و دستهای ناپیدا ،که سیر تاریخ بشر را به صورت زیر کانهای هدایت و رهبری نموده است و به تناسب مراحل مختلف طراحیهای متفاوت داشته است، واکاوی جدی را به صورت ریشهای و علمی طلب میکند. خصوصاً در زمینه گرایشهای مرتبط با زنان که به سبب جایگاه ریشهای و حساس زنان در طول تاریخ و در جوامع برخورد ریشهای و نکته بینانهای میخواهد و تا مادامی که با مسائل ریشهای این گونهای به صورت جدی و زیربنایی برخورد نشود حل نخواهد شد و وضع، موضع انفعال است نه فعال و اگر بخواهیم نه تنها وضعیت زنان بلکه نظام و جامعه و خانواده سامان بگیرد، که متأثر از این جریان صهیونیستی است، در بررسی دستهای ناپیدا و اینگونه جریانهای انحرافی با دقت و تأمل بیشتری به کنکاش و تحقیق بپردازیم.
مبانی فکری، اصول اعتقادی و ایدئولوژی صهیونیسم (فراماسونری)
تفکرات اومانیستی
اکثر افراد «اومانیسم» را مفهوم مثبتی در نظر میگیرند. این لغت، مفاهیمی همچون عشق به انسان، صلح و برادری را به ذهن متبادر میکند. اما، معنی فلسفی اومانیسم (انسانگرایی) گستردگی بسیار بیشتری دارد: اومانیسم، روش تفکری است که مفهوم انسانیت کانون توجه تنها هدف آن فرض میشود. به عبارت دیگرف این فلسفه انسانها را از خداوند، خالق آنها دور کرده و به پرداختن به زندگی و هویت فردی خود فرا میخواند. یکی از فرهنگهای معروف، اومانیسم را به این صورت معنی کرده است: البته، واضحترین تعریف از اومانیسم توسط طرفداران آن ارائه گردیده است. یکی از برجستهترین سخنگویان مدرن اومانیسم اینگونه مینویسد: «به اختصار، اومانیسم، اعتقاد دارد که طبیعت . . . کل واقعیت را تشکیل میدهد که عبارت است از ماده و انرژی و ذهن بنیان جهان نیست و موجودات فراطبیعی کلاً وجود ندارد. عدم واقعیت ماوراء طبیعت در سطح انسانی به این معنا است که انسان روح فراطبیعی و فناپذیر ندارد؛ و در سطح جهان به عنوان یک کل به این معنی است که جهان ما خدای فراطبیعی و ابدی و ازلی ندارد.»[۱] همانطور که میبینیم، اومانیسم تقریباً با الحاد یکسان است.
براساس اومانیسم، اراده وخواست بشر، ارزش اصلی و بلکه منبع ارزشگذاری محسوب شده، و ارزشهای دینی که در عالم اعلی تعیین میشوند تا سرحد اراده انسانی سقوط از سوی دیگر در این تفکر، انسان چیزی جز جسم و مسائل جسمانی نیست و بالطبع اندیشه وعمل وی محدود به خواستهای نفسانی است. بر این اساس، در یک تعبیر کلی، انسان لیبرال، عبارت از«نفس اماره» است که اراده و امیال او جایگزین احکام الهی میگردد. بنابر گفته «هیوم» عقل، برده شهوات و خواهشهای بشر است (آربلاستر،۱۳۷۷،۵۰). بنابراین اصالت انسان (اومانیسم) بطور طبیعی با دین و حاکمیت دینی در تضاد بود. از این رو در رنسانس، اومانیسم با حاکمیت دین بر شئون اجتماعی و سیاسی به مخالفت برخاست و بعدها این ستیز و مخالفت به نشانه اصلی تمدن جدید مبدل شد (نصر، ۱۹۳،۱۳۷۳). حاصل کار اندیشمندان لیبرال درترویج اومانیسم برای غربیها، یک دوره فساد بود. ( نقیب العطاس،۱۲) به دنبال رواج اومانیسم، معنویات و قداست از عرصههای گوناگون علمی، فکری و هنری محو شد، و هنرمندان اومانیست خصوصیترین مسائل جنسی و نفسانی را در مجسمهسازی و نقاشی و رمان به عنوان هنر عرضه کردند. در سیاست نیز، نظرات و خواستهای پادشاهان، به جای مراجعه به انجیل وکتب مقدس، مبنای تصمیم گیریهای حکومت، قرار گرفت (مددپور،۱۳۷۲، ۷۰).
اومانیسم و به تبع آن لیبرالیسم با نفی اعتقاد به منبع مافوق بشری مثل «وحی» و «معارف دینی» ، تنها عقل و علم خود انسان را برای کشف حقیقت و راه درست، حاکم و تصمیم گیرنده میداند و در همین جهت لیبرالها از «گفتگو» و «بحث آزاد» بین افراد و صاحبان اندیشههای گوناگون به عنوان اصلیترین راه کشف حقیقت نام میبردند. (مددپور،۱۳۷۲، ۷۰) حال باید دید این تفکرات ضددینی و با مفهوم پرستش انسان از کجا آغاز شده است.
بررسی پیوند صهیونیسم و اومانیسم
«کابالا» آئینی است که به مصر باستان باز میگردد و به دینی که خداوند، برای بنی اسرائیل نازل فرموده بود وارد شده و آنرا منحرف ساخت. کابالا را عرفان یهودی و سنتی شفاهی بر میشمردند که نخستین بار از قرن یازدهم در میان یهودیان اسپانیا و جنوب فرانسه رایج گردید و پس از دو قرن، نخستین آثار مکتوب کابالایی که بر تفسیر عرفانی بر اسفار پنجگانه تورات استوار بود بهوجود آمده است. هسته اصلی کابالا را میتوان در گفتارهای تلمود و در دو بخش “خداشناسی” و “خودشناسی” دنبال کرد (رنجبران، ۱۳۸۸، ۸). اساس آن بر روش استنباط نادرستی است که انسان را مخلوق نمیداند، بلکه آنرا موجودی ملکوتی میداند که از ازل وجود داشته است. اومانیسم از این طریق وارد اروپا گشت. اساس آئین مسیحیت وجود خدا، و این اعتقاد است که انسان بنده روزیخور او است که توسط او خلق شده است. اما، با گسترش فرقه شهسوران معبد در اروپا، کابالا تعدادی از فلاسفه را به خود جذب کرد. به این ترتیب، در قرن پانزدهم، جریانی در اومانیسم اغاز گردید که اثری فراموش نشدنی بر عقاید اروپا به جای نهاد.
ارتباط بین اومانیسم و کابالا در منابع مختلفی مورد تأکید قرار گرفته است. یکی از این منابع، کتاب نویسنده معروف « مالاچی مارتین»[۲] با عنوان « کلید این خون»[۳] است. مارتین استاد تاریخ در موسسه کتاب آسمانی وابسته به واتیکان است. او می گوید که اثر کابالا را به وضوح میتوان در اومانیستها مشاهده کرد: «در این جو غیرعادی از نظر بیثباتی و کشمکش در اوایل رنسانس ایتالیا، شبکهای از انجمنهای اومانیست با آرمان فرار از زیر سلطه این نظم دیرینه ظهور کردند. این انجمنها با داشتن چنین آرمانی مجبور بودند حداقل در ابتدا به طور مخفیانه فعالیت کنند. (یحیی،۱۳۸۶)
ارتباط صهیونیسم (فراماسونری) و اومانیسم
پس از مدتی اومانیستهای ایتالیایی، عقیده کابالا را پاکسازی کردند. از طرف دیگر هیچ کس در آن زمان نمیتوانست پیشبینی کند که اتفاق نظری بین اصناف فراماسون و اومانیستهای ایتالیایی رخ دهد. ماسونری نوین از تمام تعلقات مسیحیت کاتولیک جدا گردید و باز هم همانند اومانیستهای ایتالیایی اعتقاد به علوم خفیه، رازداری و پنهانکاری که با عرف معمول لژها تضمین میگردید در اوضاع واحوال نقش اساسی داشت. اما، این دو گروه نکات اشتراک بیشتری، علاوه بر پنهان کاری داشتند. از نوشتجات و اسناد ماسونری نظری مشخص میگردد که عقیده مذهبی اصلی اعتقاد به معمار بزرگ عالم است- تصویری که هم اینک هم تحت تأثیر اومانیستهای ایتالیایی متداول است … معمار بزرگ عالم ذاتی جهان مادی و بخشی از آن و محصول ذهنی روشنفکرانه است. هیچ مبنای عقلی وجود ندارد که طبق آن چنین عقیدهای را بتوان با مسیحیت وفق داد. به این خاطر که با این عقیده مفاهیمی چون گناه، جهنم برای عقوبت، و بهشت برای پاداش، قربانی ابدی انسانها، قدیسان و فرشتگان، روحانی و پاپ توجیهپذیر نیستند. [۴] به طور خلاصه، در قرن چهاردهم، سازمان ماسونی و اومانیستی در اروپا متولد گردید که منشاء آن به کابالا باز می گشت. و این سازمان مانند یهودیان، مسیحیان و مسلمانان به خدا که آنرا خالق و فرمانروای تمام جهان و تنها پروردگار انسان میدانند، اعتقاد نداشت. به جای آن، آنها از یک مفهوم متفاوت مثل « معمار بزرگ عالم» استفاده میکردند که آنرا به عنوان «بخشی از جهان مادی» تلقی میکردند.
صهیونیسم،اومانیسم و تفکرات فردگرایی
اگر چیز ثابتی در تاریخ بشر وجود داشته باشد، اشتیاق معنوی برای نوعی معنای والاتر را می توان بهترین گزینه دانست. تا حدود قرن هیجدهم در دموکراسیهای مسیحی، کلیسا عطش بسیاری از مردم برای مفاهیم لاهوتی را ارضا میکرد؛ ولی همانطور که پیشبینی میشد، به محض سقوط کلیسا، انسان صعود کرد. مردم از ستایش انسان خدایی (مسیح)، به پرستش خدای انسانی (خود) روی آوردند. این دگردیسی در وهله اول از طریق رواج خردگرایی که والاترین استعداد بشری است و نیز از طریق تمسخر بسیاری دیگر از استعدادها، ارزشها و ویژگیهای انسانی و تحقیر باورها و رسوم معنوی، اجتماعی و خانوادگی که تسلیم تحلیل خردگرایانه نمیشوند، حاصل آمده است (گاردنر، ۱۳۸۶،۴۳-۴۴). فردگرایی، در اومانیسم و انسان مداری- که هسته اصلی فرهنگ لیبرالی را تشکیل میدهد- ریشه دارد. در این تفکر فرد انسانی در عمل به خواستها و امیال به حدی آزاد است که قوانین اخلاقی نیز، ملزم به سازگاری با امیال و اعمال او خواهند بود. فرد و آزادی عمل فرد، که برخاسته از تمنیات و هوسهای نامحدود اوست، بر همه چیز اولیت دارد. آنچه فرد، خوب میداند و میخواهد، مشروع است و او در عمل بدان آزاد است. در لیبرالیسم، «فرد» بر «جامعه» مقدم است و مصالح اجتماعی نمیتواند محدودکننده آزادیهای فردی باشد. «فورستر»، لیبرال معروف، در ارتباط با حق تقدم فرد بر جامعه میگوید: «من به مردم (جامعه) اعتقاد ندارم، به فرد اعتقاد دارم. فرد موهبتی است الهی، و من به هر دیدگاهی که او را حقیر کند، بیاعتمادم.» (آربلاستر، ۱۳۷۷،۸۹) البته در مبحث لیبرالیسم اقتصادی، ملاحظه خواهد شد که مکتب لیبرال، اندیشه رسمی تاجران و زمامداران اقتصادی اروپا بوده است. بنابراین «فرد انسانی» که موهبت الهی خوانده شده و برجامعه اولویت دارد، فردی اشرافی و صاحب مکنت و سرمایه است و نه هر فرد به طور کلی! (آربلاستر، ۱۳۷۷،۶۹)
سکولاریسم
«سکولار» کلمهای انگلیسی است و از اصل لاتین «سکولارم» گرفته شده است. سکولارم، به معنای «این عصر» یا «زمان حاضر» است. در ترجمه، «سکولار» با اصطلاح «دنیایی» معنا شده است (نقیب العطاس، ۱۴). در بینش اومانیستی، مبدأ هستی و جهان آخرت به فراموشی سپرده شده و دنیاگرایی محض، به عنوان یک اصل پذیرفته شد و ترویج گردید. در فلسفه دنیاگرایی سکولاریسم – که از شاخه های لیبرالیسم محسوب میشود- تنها اهمیت و سود جهان هستی برای انسان، مربوط به میزان تمتعات مادی و استفادهای است که بشر میتواند از آن داشته باشد. در یک معنا، تنها هدف و غایت خلقت و زندگی انسان در این جهان، بهرهمندی ار لذائذ مادی است. سکولاریسم، در واقع مقام انسانی را از طبیعت متعالی خود، به زمینی و خاکی شدن، تنزل میدهد (نقیب العطاس، ۳۵)، زیرا او فقط برای لذت بردن از این جهان، خلق شده است. از نتایج سکولاریسم، تلاش هر چه بیشتر برای مادی کردن دنیا و دنیوی کردن انسان است. با تلاشهایی که اندیشمندان سکولار در عصر روشنگری کردند، دین از زندگی بشر غربی رخت بربست و انسان کاملاً دنیایی، به عنوان یک انسان مطلوب و ایدهآل قلمداد گردید (رجبی، ۱۳۸۳). سکولاریسم ، توسط تاجران و دلالان اقتصادی اروپا طراحی و ترویج شد. این گروه که زمامداران عالی اقتصاد و تجارت آن عصر غرب بودند، فرهنگ و علم و فلسفه خاص خویش را که فلسفه و فرهنگ قدرت و سوداگری بود، در دوران رنسانس ترویج میکردند. ویژگیهای صاحبان اندیشه سکولار و تاجران بزرگ اروپا را چنین خلاصه کردهاند: خشونت، خودخواهی، حرص، شهرتطلبی، جاهطلبی، بیاعتقادی به دین. آنها برای رسیدن به سود بیشتر کلیه مسائل خلاف اخلاق، و نیز محرمات دینی را مباح میدانستند. بدین ترتیب مرام «اباحیت» که عبارت بود از بیاعتنایی به بایدها و نبایدهای دینی و درنوردیدن مرزهای حلال و حرام الهی، به صورت کامل در زندگی مردم اروپا وارد شد. «ثمره تفکر دنیاگرایانه در غرب امروز آن است که، هیچگونه ضابطه و معیار الهی یا اخلاقی که منشاء الهی داشته باشد و در مسائل اساسی رعایت شود، وجود ندارد.» (نصر، ۱۳۷۳،۲۶۹)
اثرات اخلاق اومانیستی صهیونیسم در دنیا و مسائل زنان
امروزه، در خیلی از کشورها، ماسونها سرگرم تلاش برای نفوذ به جوامع هستند. آنها با مصاحبههای مطبوعاتی، سایتهای اینترنتی، تبلیغات و بیانیههای رسانهای خود را به عنوان سازمانی معرفی میکنند که صرفاً خود را وقف مصالح جامعه کرده است. حتی، در بعضی کشورها سازمانهای خیریه مورد حمایت ماسونها وجود دارد. سازمانهای «روتاری و باشگاه لاینز[۵]» که انواع غیررسمی ماسونری هستند نیز همین مطالب را میگویند. تمام این سازمانها ادعا میکنند که برای مصلحت جامعه تلاش میکنند. ماسونهایی که چنین طرز تفکری دارند کاملاً مخالف فردی هستند که به خدا اعتقاد دارد وکارهایی خیر را برای رضای او انجام میدهد. از نظر آنها، همه کارها باید فقط به خاطر انسانیت انجام گیرد. به وضوح می توان این طرز فکر را در کتابی که توسط لژ ترکیه منتشر شده مشاهده کرد: «اساس اخلاق ماسونی عشق به انسانیت است. و خوب بودن به خاطر خواستهای در آینده، منفعت، پاداش و بهشت، از روی ترس از دیگری، عرف دینی یا سیاسی، نیروهای ناشناخته ماوراء طبیعی را کاملاً مردود میداند. تنها از خوب بودن به خاطر عشق به خانواده، کشور، انسانها و انسانیت حمایت و تمجید میکند. این یکی از مهمترین اهداف تکامل فراماسونری است. عشق به مردم و خوب بودن بدون انتظار پاداش، رسیدن به این سطح، تحول عظیمی است.» [۶] ادعاهای موجود در مطالب بالا فوقالعاده گمراهکننده است. بدون انضباط اخلاقی دین، ازخودگذشتگی برای دیگران هیچ مفهومی نمی تواند داشته باشد و وقتی چنین چیزی اتفاق بیفتد، روابط افراد ظاهری و سطحی میگردد. یک مثال بارز در تأیید این مطلب، انقلاب بزرگ فرانسه در سال ۱۷۸۹ است. ماسونهایی که این انقلاب را به راه انداختند، شعارهای حاوی ایدهآلهای اخلاقی «آزادی، برابری، برادری» را فریاد میزدند. اما، دهها هزار فرد بیگناه به گیوتین سپرده شدند و کشور به حمام خون بدل گشت. حتی خود رهبران انقلاب هم نتوانستند از این وحشیگری بگریزند و یکی پس از دیگری سر برگیوتین نهادند. همانطور که میدانیم موجهای اول فمنیسم نیز در دنیا، از همین زمان و با همین شعار آغاز شد و تحولات سرنوشت سازی را برای زنان دنیا رقم زد.
اگر به نوشتههای ماسونی نگاه کنیم، میتوان به وضوح دید که هدف این سازمان گسترش فسلفه اومانیستی در کل جهان و ریشهکنی ادیان یکتا پرستی ( اسلام مسیحیت، یهودیت) است.[۷] تاثیرات این اندیشهها در مسائل زنان و در میان مادران امروزی به خوبی دیده میشود. جامعهای به دور از اخلاق و بدون دین و مذهب که همان جامعه مورد نظر صهیونیسم است، از زنان در تمام دنیا مادرانی بیعاطفه، بیمسئولیت و به دور از گذشتها و ایثارهای گذشتهشان ساخته است. زنان و مادران امروز بدوناینکه لذت و شادمانی همسر و یا مادر بودن را بفهمند، دل خوشاند به حضور اجتماعی، درآمدهای بالا، تحصیلات عالی، زندگیهای لوکس و سرشار از مصرفگرایی و مدگرایی و هرآنچه که مدنظر اندیشههای اومانیستی است. آمار سقط جنین، کودکان بیسرپرست و فرزندانی که به دور از عشق واقعی پدر و مادر خود، در مهد کودک ها نگهداری میشوند، همگی موید این نکته است که این دستهای شیطانی و ناپیدا، کار خود را به خوبی انجام دادهاند.
ماتریالیسم و ارتباط آن با صهیونیسم (ماسونیسم) و مسائل زنان
ماسونهای امروزی همانند فراعنه، کاهنین و سایر مردمان مصر باستان به ازلی بودن و غیرمخلوق بودن ماده و اینکه مواد زنده بر حسب شانس و احتمال از این مواد بیجان به وجود میآیند، اعتقاد دارند. که ما میتوانیم در نوشتههای فراماسونری، توضیحات مفصلی در مورد این اجزاء بنیادی فلسفه ماتریالیستی پیدا کنیم. «سلامی ایزینداک» در کتاب خود با عنوان «برداشتی از فراماسونری»؛ در مورد فلسفه ماتریالیستی ناب فراماسونری مینویسد: «تمام فضا، اتمسفر، ستارگان ، طبیعت، تمام اشیاء جاندار و بیجان از اتمها تشکیل شدهاند. انسان چیزی نیست جز تجمع خود انگیخته اتمها… اما چون مغز ما در بین تمام حیوانات در عالیترین حد تکامل یافته، شعور به وجود آمده… علم اثباتگرا نمیپذیرد که چیزی از عدم به وجود آید و چیزی هم از بین برود. پس می توان نتیجه گرفت که انسان نباید احساس سپاس و تعهد نسبت به هیچ نیرویی داشته باشد. جهان کلیتی از انرژی و بدون آغاز و پایان است.» دیدگاههایی متشابه این را در کتابهای متفکرین ماتریالیست مثل «کارل مارکس»، «انگل»، «لنین»، «پولیتزر»، «ساگان» و «جی مونود» یافت میشود. همه آنها افسانه اصلی ماتریالیست را قبول دارند که جهان همیشه وجود داشته، ماده یک جوهر وجودی مطلق است، انسان از ماده تشکیل شده و روح ندارد، ماده ار درون و بیرون خود در حال تکامل است و حیات بر اثر یک احتمال ایجاد گردیده است. استفاده از واژه افسانه برای این عقاید کاملاً صحیح است. چرا که برخلاف ادعای ایزینداک که میگوید: «این فرآیندها نتیجه علم اثبات گرا ومنطق هستند.» تمام این دیدگاهها با کشفیات علمی در نیمه دوم قرن بیستم بیاعتبار گردید. به عنوان مثال، نظریه انفجار بزرگ (که محافل علمی آن را به عنوان یک اصل مسلم پذیرفتهاند). از نظر علمی نشان میدهد که جهان میلیونها سال پیش از عدم خلق شده است. قوانین «ترمودینامیک» نشان میدهند که ماده توانایی سازماندهی کردن خود را ندارد و تعادل و نظم موجود در جهان درنتیجه یک آفرینش هوشمندانه است. زیستشناسی با نشان دادن یک طرح خارق العاده در موجودات زنده وجود خالقی که تمام آنها را آفریده است، اثبات میکند (یحیی، ۱۳۸۶،۱۱۰). تمام این اندیشه ها و تفکرات که در ظاهر برای بشر و در عمق و باطن ضد بشر هستند، تاثیرات بسیار زیادی در مسائل زنان داشته اند. این تاثیرات ممکن است مستقیما به خود زنان آسیب وارد کند مثل جنسیت گرایی، تجارت فحشا، خشونت و … و ممکن است با آسیب وارد کردن به کیان خانواده، سقط جنین و نسل کشی، از بین بردن آیین مقدس ازدواج نه تنها زنان را بلکه جامعه بشری را با مخاطره و انحلال اخلاقی و فکری روبه رو کند. که در بخش دوم این مقاله به تفصیل درباره آن بحث خواهد شد.
منابع:
۱٫ آربلاستر، آنتونی .م، ظهور و سقوط لیبرالیسم در غرب، مخبر عباسی، نشر مرکز، ۱۳۷۷٫
۲٫ یحیی، هارون، فراماسونری جهانی، مترجم دکتر سید داوود میر ترابی ، انتشارات المعی، ۱۳۸۶٫
۳٫ رجبی، فاطمه، لیبرالیسم، کتاب صبح، ۱۳۸۳٫
۴٫ رنجبران، داود،کابالاییسم، موسسه ساحا اندیشه تهران، ۱۳۸۸٫
۵٫ گاردنر، ویلیام، جنگ علیه خانواده،۱۳۸۶٫
۶٫ مددپور، محمد، سیر اندیشه معاصر، تهران، تربیت، ۱۳۷۲٫
۷٫ نقیب العطاس، محمد م، اسلام و دنیوی گروی، ترجمه: احمد آرام.
۸٫ نصر، سید حسین ، جوان مسلمان و دنیای متجدد، م. اسعدی، مرتضی، انتشارات طرح نو،، ۱۳۷۳٫
[۱] . lamont. The philosophy of humanism , 1977, p.116.
[2] . Malachi Martin
[3] The Keys of This Blood
[4] . Malachi Martin, The Keys of This Blood, pp 521-522
[5] . Rotary club & lienz
[6] . Dr salami isindage, ucuncu derece rituelinin in celenmesi ( the examination of the third degree ritual), mason dernegi (Masonic society) publication: 4, Istanbul. 1978, p.15 ( emphasis added)
[7] . Mozi berker , “ gercek masonluk” (real freemasonry), mimar sinan, 1990, no.77, p.23, (emphasis added)بررسی نقش تفکرات صهیونیسم در شکلگیری مکتب فمینیسم (بخش دوم)
تاثیرات بنیانی و اساسی فراماسونری جهانی بر تشکیل و پیشبرد اهداف مکتب فکری به نام «احقاق حقوق زنان» یا همان فمینیسم، که خود موثرترین و بنیادیترین تاثیرات را بر تحولات حقوق زنان و راهیابی آنان -با تفکرات ماتریالیستی- به جامعه را داشته بیانگر اهمیت عنصر زن در اجتماع است. در بخش دوم از این مقاله -متعاقب بخش ابتدایی که به بررسی مبانی پرداختیم- نقش اصول بنیادین صهیونیسم، در شکلگیری مکتب فمینیسم مورد تحلیل و بازخوانی واقع میشود.
زینب نیازی(کارشناس ارشد مطالعاتزنان)
در بررسی چیستی و اهداف فمینیسم، توجه به چگونگی شکلگیری، علل، پیامدها، دورهها و حوادث تاریخی و سیاسی بسیار با اهمیت است. اولین زمینههای فمینیسم یک نوع واکنش است. واکنشی که زنان غربی نسبت به شرایط فرهنگی موجود در دورههای مختلف از خود نشان دادند. اما در ادامه مسیر، فمنیسم عرصهای برای ظهور و بروز بسیاری از اهداف نظام قدرتی و سرمایهداری یا الیگارشی زرسالار یهودی در غرب گردید و به تدریج از شکل ابتدایی خویش خارج شد.مراد از مبانی فمینیسم، پیش فرضها و اصول عامی است که پایه گذار تمدن مدرنیته به عنوان تنها خاستگاه فمینیسم است. گام اول برای شناخت مبانی فمینیسم، شناخت مبانی تمدنی آن است. جنبشهای فمینیستی مانند بسیاری از مکاتب و جنبشهای غربی محصول تمدن مدرنیته هستند. مدرنیته که خود حاصل جریانی است. جریانی با نام «فراماسونری» یا همان « صهیونیسم جهانی» که با استنتاج و استفاده از دنیاگرایی و فلسفه ماتریالیستی و اومانیستی فراعنه و کاهنان مصر پایهگذار و بنیانگذار مکاتبی چون: «لیبرالیسم»، «خردگرایی»، «فردگرایی»، «اومانیسم و انسانمحوری» و… شد.حال باید دید در نهضتی موسوم به نهضت «آزادی و برابری زنان» که نه تنها به نفع زنان و حتی جامعه نبوده است؛ این دستهای نامرئی و پنهان چه تاثیری داشتهاند.
در بخش دوم از این مقاله -متعاقب بخش ابتدایی که به بررسی مبانی پرداختیم- نقش اصول بنیادین صهیونیسم، در شکلگیری مکتب فمینیسم مورد تحلیل و بازخوانی واقع میشود.
ریشههای جنبش صهیونیسم و ارتباط آن با نظام بورژوازی غرب
برای ریشههای سیاسی جنبش صهیونیسم هم چنان که دکتر «عبدالوهاب المسیری» در «ریشههای غربی جنبش صهیونیسم و قضیه یهودیان» اشاره میکند: برخی پژوهشگران تمایل دارند که صهیونیسم را به علت یهودی بودن اصول و ریشههای آن جنبشی یهودی بنامند. برخی نیز معتقدند که صهیونیسم جنبشی نازیستی، نژاد پرستانه و پیرو مکتب داروین و جنبه انحرافی تمدن غرب و دموکراسی است.. البته این دو دیدگاه به دور از واقعیت نیستند و زمینههای تحقق صهیونیسم را تشکیل میدهند. اما نگاه دقیق المسیری به جنبش صهیونیسم از طریق در نظر گرفتن موقعیت تاریخی و چارچوب فکری و فرهنگی آن، روشن میسازد که صهیونیسم نماد مستقیم و بارز و محصول تمدن غرب بوده و بر روحیات استعماری غربی استوار است (مسیری، ۱۳۸۴،۱۱۸). تاریخ گواهی میدهد که درست در همان روزگارانی که دانش و آگاهی و کارشناسی و نوآوری و نوگرایی غرب روندی نوین یافت و با شتابی چشمگیر روی به گسترش نهاد، پدیدهای دیگر در سراسر جهان با همان شتاب خودنمایی کرد که استعمار غرب نام گرفت.
فراماسونری در شکل نوین و نظری خود در مجموع ساخته و پرداخته اندیشههای بورژوازی غرب و خواست کلی اش، آزادی از بندهای فئودالیته سیاسی و مذهبی کلیسایی بود و از این رهگذر شعارهای زیبا و سودمند برای همه انسانها سر میداد و مردم زیر سلطه و ستم کشیده تشنه آزادی جهان را به همنوایی با شعارهای خویش میداند (عنان، ۱۳۵۸،۲۵). ولی نباید این نکته مهم را از دیده دور داشت که تمدن بورژوازی غرب بنا بر سرشت خود، افزون بر دانش و کارشناسی و شیوههای نوین رویه دیگری به نام استعمار داشته و دارد و سازمانها و نهادهایی که بر بنیاد سوداگرایی بورژوازی پدید میآمد خود به خود در برنامههای رویه استعماری تمدن غرب نیز با دلبستگی فراوان درگیر شد. در این چارچوب همان گونه که کلیسای مسیح به عنوان شاخه مذهبی رویه استعماری تمدن غرب در تکاپو بود فراماسونگری نیز برای کمک به آرمانهای همان رویه استعماری باز و ببازی برنامههای استعماری گام بر میداشت (حائری، ۱۳۶۶،۲۵۷-۳۶۲). که این بخش مهمی از روند تشکیل و نفوذ صهیونیسم در تمام پیکره و اعضای جوامع انسانی را تشکیل میداد. در واقع در این را دو دست صهیونیسم و بورژوازی غرب (به ویژه آمریکا) در دست هم بوده و هست و حتی می توان آنها را یک روح در دو بدن دانست. (این موضوع در قسمت فراماسونری و تشکیل مهد لیبرالیسم (آمریکا)، بررسی خواهد شد.
صهیونیسم و ارتباط آن با شکل گیری فمنیسم
اساساً ظهور فمینیسم، عکسالعملی در برابر ستمها و نابرابریهایی بود، که بر زن تحمیل میشد. اما در عین حال، تغییر و تحول در گرایشهای فمینیستی گواه روشنی بر ناکارآمدی این نظریه در تأمین حقوق از دست رفته زنان است. عوارض سوئی همچون خصومت و تقابل زن و مرد، از دست رفتن ارزشهای اخلاقی و تنزل شخصیت انسانی زن از جمله آنها است. فمینیسم را میتوان به سه موج تقسیم نمود، که همچنان موج سوم آن امتداد دارد. در بررسی شکلگیری موج اول فمینیسم، در نگاه اول برخورد سنتگرایی و تجددگرایی در اوایل قرن ۱۹ بسیار شاخص جلوه میکند. درآن زمان زندگی اجتماعی و فرهنگی مردم تحت سلطه شیوه های سنتی بود. در تمامی پیکرهبندی اجتماع و در روابط میان زنان و مردان وضعیت سنتی پذیرفته شده بود، زنان نقش مادری و اقتدار از سوی مرد و اطاعت از او را طبیعی میدانستند. در این میانه تجددگرایی (روشنگری)، کمکم به عنوان یک ایدئولوژی جدید فرهنگی در پیکره جامعه رسوخ کرد. و کلیه ارکان حیات فردی، اجتماعی و اقتصادی و حتی سیاسی را تحت تاثیر خود قرار داد.
لازم است در اینجا و در آغاز تبیین زمینههای ظهور موج اول فمینیسم به تبیین شرایط اعتقادی و مذهبی آن روزگار بپردازیم. اروپا و امریکا در آن زمان تحت سلطه کلیسای کاتولیک بود که رهبری آن همواره بر اصول اعتقادی مسیح پافشاری میکرد. و با عنوان نمودن بندگی نوع بشر در درگاه الهی و به تصویر کشیدن بهشت موعود و اخروی و حیات پس از مرگ انسانها را به ستایش پروردگار و اجتناب از گناهان تشویق مینمود. لکن پروتستانتیزم به آخرتگرایی پشت و به حیات دنیوی رو نمود. در واقع پروتستانیتیزم و روشنگری دو واقعه بزرگ و دو مرحله پشت سر یکدیگر بودند که کلیه باورها و اندیشههای انسان غربی را در ارتباط با دنیا، جهان و زندگی از بنیاد تغییر میدادند. در واقع این دو واقعه در صدد ایجاد جهانی غیر دینی و کاملا زمینی و دنیایی بودند. از این طریق انسان را از پرستش خالق خود جدا مینمود. انسان را وا میداشت که «خود» را بپرستد. روندی که با پروتستانتیزم آغاز شد و با روشنگری ادامه یافت، نفوذ دین (مسیحیت) را از میان برداشت. در چنین شرایطی تلاشهای جدید برای پاسخ به سوالاتی که در بالا مطرح شد، آغاز گردید. لذا ایدئولوژیها این گونه پدید آمد.
آنچه در اینجا جالب است یک وجه مشترک بین تمامی ایدئولوژیهایی است که از آنها سخن گفتیم (لیبرالیسم، سوسیالیسم، محافظهکاری، ملیگرایی، فاشیزم) و آن نظر غیردینی آنها در ارتباط با چیستی انسان، زندگی و دنیا بود. به بیان دیگر همه آنها از بهشتی که دین به مثابه ارزشی پایه به انسان نشان میداد، روی گردانیده، تحقق بهشتی زمینی یا بهشتی دنیایی را وعده میدادند. و این که انسان پس از مرگ با چه مسائلی روبرو خواهد بود، را نادیده انگاشته و تنها به زندگی دنیایی و رخدادهای آن علاقه نشان میدادند (صاحب خلق ،۱۳۸۳، ۱۹ و ۲۰)
جالب توجه است که برخلاف اسلام و مسیحیت که اعتقاد به آخرت، بهشت و جهنم از ارکان اصلی است، در دین یهود، ایمان به آخرت وجود ندارد. در آیین یهود، میل به دستیابی به «بهشت دنیایی» و با بیان ساده «وابستگی شدید به دنیا» موج میزند. آیین یهود از گذشتههای دور، بهشتی زمینی را همواره در متون خود متذکر میشود، همین امر موجب گردید تا پروتستانها و روشنفکرها (تجددگراها) بسیار تحت تاثیر عهد عتیق قرار گرفته و به سراغ دستیابی به بهشت دنیایی بروند. در واقع در این رویکرد جدید، اقتدار و سلسله مراتب آیینی و مذهبی حذف میگردید. فردگرایی اصول کار شد و در این میانه توجه به فرد و در حیات او ( و نه وابسته به آیین و مذهب) در اولویت قرار گرفت. همچنین پروتستانیتیزم با تاکید بر فردیت، برابری انسانها و نیز سنت اعتراض، راه را براعتراضگری زنان هموار میکرد. در این میانه و در فاصله قرن هفدهم تا قرن نوزدهم اندیشمندان و فلاسفه درباره وضعیت اجتماعی و فکری انسانها، خصوصا زنان، آرای مختلفی دادند که همگی در سایه اندیشه پروتستانیتزم و روشنگری یا مطرح میگردید. به عنوان نمونه، ژان ژاک روسو که خود یک ماسون بود، معتقد بود که زنان به دلیل خصوصیات احساسی قویتر، به لحاظ خردورزی از مردان فرودستتر هستند. اما زن میتواند قلب مرد را تکان دهد، بنابراین مهمترین نکتهای که روسو بدان معتقد است این است که «وظیفه زن خشنود ساختن مرد است.» این طرز تفکر یک نوع نگرش ابزاری به زن بود. بسیاری دیگر بر این باور بودند که زنان به لحاظ فکری کاستیهای بسیاری دارند و این کاستیها باید برطرف شود. واین امر از طریق کسب دانش و آموزش زنان امکانپذیر میشود. «دیدرو» عقیده داشت مهم ترین عامل کاستی در زنان جامعه است. تاکید فلاسفه بر لزوم حضور زنان دراجتماع و تلاش بر آموزش آنان و رفع کاستیهای ایشان بود که باعث گردید، اندک اندک زنان نیز به برابری حقوقی با مردان و در نتیجه به برابری انسانی میان زن ومرد، پافشاری کنند (دورانت ، ۱۳۵۷،۲۱۰).
یکی از مهمترین تلاشهای زنان در مورد طرح موارد حقوقی، کتاب «دفاع از حقوق زنان» اثر مری وولستون کرافت،[۱] نخستین بیانیه فمنیسی بود که گاه از آن به نام انجیل فمنیسم یاد می شود. تفکر فردگرائی و پروتستانیزمی بسیار بر او تاثیر گذاشته بود. این موضوع که هر انسانی حق تعیین سرنوشت خود را دارد. خواه زن و یا مرد یک اصل بنیادین در تفکر اوست. او معتقد است که همهی انسانها موجوداتی ذاتا خردورز هستند که وارث برخی حقوق هستند. که از آن جمله حق برابر انسانها نسبت به آزادی است. «وولستون کرافت»، ستایشگر خرد، مهمترین رکن روشنگری بود: «خرد قدرت پیشرفت است. یا به بیان بهتر، قدرت تشخیص حقیقت است. هر فرد از این نظر فی نفسه یک جهان است[۲].» به بیان او خرد جنسیتی ندارد. معرفت جنسیت ندارد، و ذهن نیز جنسیت ندارد. این شیوه تفکر یهودی کماکان بر سیر تحولات اندیشه مربوط به زنان ادامه داشت. بنابراین جریانهای تشکیلدهنده جنبشی به نام فمنیسم همگی برخواسته از مبانی تفکر صهیونیستی و مادیگرایانه لژهای فراماسونری است و نشان میدهد که این جریانهای فکری از چه سرمنشأ و مبدأیی آغاز شده است.
صهیونیسم ، ظواهر مدرنیته و تاثیر آن بر مسایل زنان
مدرنیته به لحاظ تاریخی، از قرن شانزدهم به بعد آغاز میشود و گستره جغرافیایی اروپایی غربی و امریکای شمالی را دربرمیگیرد. در این دوران، چهره زندگی بشر در اروپا دستخوش تغییراتی اساسی شده است. از مهمترین ویژگیهای این دوران، پیشرفت سریع علوم و فناوری جدید، وقوع انقلابهای دموکراتیک در اروپا، استقلال امریکا، گسترش نظام سرمایهداری و افزایش تدریجی دینگریزی و سکولاریسم است (حقیقی، ۱۳۸۱،۲۰-۱۹) این دوران تاریخی، حاوی نوعی نگرش فلسفی و جهانبینی مخصوص به خود است که شامل دیدگاهها وارزشهایی است که فیلسوفان جنبش روشنگری، یعنی دکارت، لایب نیتس، کانت، هیوم، لاک و . . . پرورش دادهاند.
اومانیسم، سکولاریسم، خردگرایی و فردگرایی اصول اساسی نگرش فلسفی مدرنیته را تشکیل میدهند. براساس خردگرایی، خرد انسانی و تواناییهای عقل بشری تنها عنصر سعادتآفرین بشر است و هیچ امری ورای عقل و خرد انسانی پذیرفته نیست(حقیقی، ۱۳۸۱،۲۰-۲۱). فردگرایی به نگرشی گفته میشود که فرد انسانی را شالوده نظام فکری، اخلاقی و رفتاری و واقعیت اساسی و به طور خلاصه، والاترین ارزش قلمداد مینماید (بیرو، ۱۳۶۶،۱۷۰). اومانیسم دیدگاهی است که معتقد است خواست، اراده، ادراک و تمایلات انسانی باید به عنوان محور تفسیر عالم و تصرف در جهان قرار گیرد، و سکولاریسم دیدگاهی است که معتقد است قلمروهای مختلف حیات اجتماعی باید از یکدیگر تفکیک شوند. این جداسازی در واقع قلمروهای عمومی مانند حکومت، سیاست، اقتصاد و اجتماع از قلمروهای خصوصی مانند اخلاق، خانواده، هنر و دین است. اسامی این فیلسوفان و اندیشمندان غربی که در جنبش و تحول حقوق زنان (فمنیسم) نقش به سزایی داشتند، در لیست فراماسونها و موجود است و این مفاهیم و عنوانهای به ظاهر زیبا اما ویرانگر و اصل و منشا آن نیز در بخش قبل به تفصیل بیان شد. در بخش بعد به بررسی و نقد این چهار مفهوم به عنوان مبانی نظری تمدن مدرنیته و تأثیر آن بر فمینیسم می پردازیم.
نگرش مبانی فکری صهیونیسم نسبت به زنان
پیش از این نگاه به عنصر زن در مکتب تحریف شده یهود مختصرا توضیح داده شد. بنابراین علاوه بر جایگاه فرونگری که نسبت به جنس زن در میان یهودیان و اکنون صهیونیسم که برخواسته از همان اساس است وجود دارد. روابط جنسی و قدر و ارزش زن نیز در تورات و تلمود (که از لحاظ جایگاه کتاب دوم آنان است) در حد و اندازه یک شی و ابزار تعریف میشود. در اینجا به علت قبح بسیاری از این سخنان از آوردن آنها خودداری می شود و به ذکر چند نمونه اکتفا می کنیم:
مستهجنترین بخشهای تلمود، تلمود «کثوبوت» است . مسائل راجع به مسائل جنسی، زنا و مثالها و نمونههایی در مورد فحشا در قالب جملات و کلمات پست، مطالب این تلمود را تشکیل میدهند. در نسخ قدیمی موجود «کثوبوت» که به زبان عبری نوشته شده نیز مشابه مطالب فوق بسیار است. این آثار بسیار بدآموز و مستهجن، از زبان عبری به انگلیسی ترجمه شده است. اکنون برای روشن شدن جایگاه زن در این دیدگاه نمونههایی از تلمود «کثوبوت» نقل میشود: «ارزش بکارت یک دختر یهودی، دویست آغچه (نوعی سکه قدیمی یهودی) است. این را می توان با چانه زدن، کم یا زیاد کرد»، «کسی که با عشق و علاقه، و بخاطر تمتع جنسی، با خواهرش که اعتراض ننموده، همبستر شود ، مرتکب گناه نشده است. ولی اگر مواجه با شکایت همشیره اش گرد، عدم تکرار آن کار باید به او ابلاغ شود»، «کسی که مادرش هنوز پیر نشده، در صورتی که پدرش مرده باشد و مادرش نخواهد با اجنبی ها همبستر شود و بخواهد با پسرش بخوابد و پسر نیز به این کار رضایت دهد اشکالی ندارد. و….» (تلمود کثوبوت، باب ۱۴ و ۱۱)
همانطور که دیده میشود این تعالیم شیطانی و بر ضد فطرت انسانی بشر نه تنها فساد و فحشا را منتشر میکند بلکه بالاتر از آن زنای با محارم را نیز در خود دارد. در قسمتهایی از این کتاب ضد بشری نسبت زنا و حتی زنای با محارم به پیامبران الهی نیز داده میشود و این عمل شنیع به گونهای ترسیم میشود که قبح و زشتی آن در نظر انسان از بین برود. در قسمتهای دیگری از تلمود به نام تلمود «یباموث» نمونههایی درباره روابط جنسی، زنا و فحشا آمده است. این قسمتها پا را فراتر گذارده و مناسبات و روابط جنسی زنان با یکدیگر، یا با حیوانات به تفصیل بحث کرده است: «یک بیوه یهودی برای ارضای امیال جنسی خود، میتواند به هر طریقی متوسل شود. اگر زنی به عللی با یک حیوان روابط جنسی برقرار نماید، کار نامناسبی نکرده است. زنی که با ذوق و شوق ، این کار را انجام دهد و بعد به ازدواج فکر کند، در آینده میتواند حتی از طرف خاخام بزرگ دعوت به ازدواج شود…» (تلمود یباموث از ۵۶آ تا ۵۹ ب). این اندیشهها زنان را حتی در باور خود نیز تا این حد تنزّل داده است و آنان را از مسیر اصلی فطرت خود نیز، دور ساخته است.
اصول مشترک میان مبانی فکری صهیونیستی و مکتب فمنیسم
آنچه در اینجا به عنوان مبانی نظری فمینیسم بیان میشود، نقش بنیانگذاری و پایهریزی در بهوجود آمدن جنبش فمینیسم دارد، با ریشهیابی و بررسی این مبانی و تطبیق آن با مبانی صهیونیسم درمییابیم که تمام این جنبشها، مکاتب، اندیشهها و اصولی که سرنوشت امروز جوامع امروز زنان (و تمام انسانها) خصوصا در غرب را تشکیل میدهند؛ نه تنها مدرن، تازه و نو و از مظاهر تمدن نیستند، بلکه اندیشهها و اصولی کاملا کهنه، پوسیده و منسوخاند، که از زمان کاهنان و جادوگران فراعنه مصر، در لباس زیبای روشنفکری و تجدد، به انسانهای قرن بیستم عرضه میشوند:
فمینیسم و مفهوم اومانیسم
یکی از مفاهیم کلیدی ودر عین حال مبهم در فهم گذشته و حال دنیای غرب، واژه اومانیسم است. این واژه که با عنوان اصالت بشر یا انسانگرایی معادلگذاری میشود، بیانگر نوعی رویکرد نظری و عملی است که توجه به انسان را سرلوحه تمامی امور قرار میدهد. بدیهی است با این مقدار از توضیح، ابهام این واژه یا مفهوم مرتفع نمیشود (استالی برس،، بلوک، ۱۳۸۷،۱۳). آنچه دراینجا مورد تأکید است، فهم اومانیسم جدید و تأثیرات آن بر جامعه غربی و به خصوص بر جنبش یا نظریه فمینیسم است. با روی گردانی غرب جدید از انگارههای مسیحی و قرون وسطایی به سوی آموزهها و ارزشهای یونان باستان، توجه به انسان به عنوان موجودی در برابر جهان و تصرفکننده آن به جای موجودی در جهان و جزء جهان، در کانون توجهات انسان غربی قرار گرفت. بسیاری از منتقدان دوره روشنگری و بعد از آن، قرون وسطای مسیحی را معلول فاصله گرفتن از ارزش های یونانی و اومانیستی میدانند.[۳] براین اساس، میتوان اومانیسم را این گونه تعریف کرد: اومانیسم هیچ مرجع و اقتداری را به رسمیت نمیشناسد. هیچ مرجعیتی برای تفسیر عالم ونظم بخشی به آن، جز انسان وجود ندارد و حاکمیت برسرنوشت انسان دراختیار انسان است و تمام پیوندهای پیشساخته از حیات بشری نفی میشود. نوع پیوندهای اجتماعی و همچنین غایات آن در حیات انسانی، توسط تفسیر و تعیین میشود.
فمنیسم و سکولاریسم
یکی از مبانی تأثیر گذار در ساخت دنیای جدید غرب و جنبشها و مکاتب آزادی بخش زنان، سکولاریسم است. سکولاریسم که در اصطلاح به معنای اهل این زمان بودن و دنیاگرایی است (سروش، ۱۳۸۴،۸۶).
فمنیسم و خرد گرایی
یکی از مبانی نظری غرب جدید خردگرایی است. اصطلاح عقلگرایی که عمدتاً از قرن هفدهم میلادی به بعد در غرب رواج پیدا کرد، از مفاهیم پیچیده و چند پهلو است. مراد از عقلگرایی به عنوان مبنای نظری فمینیسم، عقلگرایی ویژه دوران روشنگری است که اغلب از آن با عناوینی چون عقل ابزاری، عقل جزئی و عقل مدرن یاد میشود (لاک، ۱۳۴۹،۳۰۰). براساس آنچه گفته شد، عقلگرایی مبتنی بر تجربه، به نظریه پردازی درباره سعادت، اخلاق و روان بشر پرداخت وعلوم انسانی جدید را بر پایه روش تجربی بنیانگذاشت. از آنجا که ویژگی این عقلگرایی، انتقادی بودن (بومر،۱۳۸۰،۴۶۵) یا به تعبیری ویرانکنندگی است، در ارائه چارچوبهای ایجابی و مثبت درباره سرشت و طبیعت انسان ناتوان است. افکار ناقص و بلکه نادرست، میتوانند چیزی را که آشکارا بیفایده به نظر میرسد، در هم بشکنند، ولی نمیتوانند چیزی به جای آن بسازند. یک قرن تمام گذشت تا مردم این حقیقت را درک کردند (رندال، ۱۳۷۶،۳۲).
فمنیسم و فردگرایی
دراندیشه مدرنیسم، انسان به مثابه یک فرد، دارای احترام و منزلت و حقوقی میشود که پیش از آن، از این جایگاه برخورادر نبوده است. در برابر دیدگاههایی که به اهمیت و اصالت جامعه معتقد بودند و برای افراد به عنوان اجزای جامعه، اهمیت ثانویه و تبعی قائل میشدند، در دیدگاه فردگرایی، فرد، واقعی تر، بنیادی تر و مقدم بر جامعه تلقی میشود و به حقوق ومنافع فردی اولویت قابل توجهی داده میشود. گرایش فردگرایی براین مسئله تأکید میکند که فرد، نقطه مرکزی و محوری و مالک جسم وجان خویش است؛ همهچیز اعم از مذهب، فلسفه، قانون، اخلاق و . . . تابع اویند و او تابع هیچچیز نمیباشد. در این چارچوب، امیال بشری جایگاهی محکم واستثنایی مییابند. به گفته هابز، هیوم و بنتام، امیال، واقعیاتی غیرقابل تغییر و نهاده شده در طبع بشرند که اخلاق باید خود را با آنها سازگار کند. به گفته هیوم، حتی عقل نیز برده شهوات و خواهشها است (آربلاستر، ۱۳۷۷، ۲۱-۲۵).
در منطق فردگرایی، انسانها جدا از یکدیگرند؛ چرا که هریک از آنها در پی برآوردن امیال و خواستههای خویشاند؛ لذا دیگران را به مثابه اشیائی تلقی میکنند که اگر برسر راهشان قرار نگیرند، خنثی هستند، وگرنه یاور و یا مانع تحقق مقاصد و امیال فردیاند (آربلاستر، ۱۳۷۷،۵۴ و ۸۳). فمینیسم مدرن، دقیقاً در چنین حال و هوایی پایهریزی شد؛ چه اینکه نتایج و تأثیرات اصول فردگرایی نیز در شعارها و آرمانهای فمینیستی به خوبی پیداست؛ در حقیقت شعارها و آموزههای فمینیستی از جمله حق سقط جنین، حق آزادی جنسی، جداییطلبی، به زیر سئوال بردن آموزههای اخلاق سنتی و مانند آن، نتیجه منطقی آموزههای فردگرایی است. وقتی در جامعهای، تنها ملاک اخلاق و ارزشها، فرد و امیال و منافع او باشد، طبیعی است که زنان بخواهند اخلاقی طبق منافع خویش سازماندهی کنند. وقتی میل و منفعت شخصی، عمل را توجیه میکند، چرا میل و منفعت شخصی زنان در سقط جنین و آزادیهای جنسی نادیده گرفته شود؟ و . . . به همین شکل آموزه فرد گرایی باعث بسیاری از اعتراضات ، سوال ها و شبهات در اذهان زنان شد و به شکل گیری نظریات متفاوت و متعدد فمینیستی انجامید (رودگر، ۱۳۸۸،۱۹۷).
باید توجه داشت گرچه فمینیسم نیز به دلیل تأسی و تبعیت از مبانی فردگرایانه، در معرض انتقادات مذکور قرار میگیرد، اما از سوی دیگر از آنجا که اومانیسم و فردگرایی، نفوذ بسیار گستردهای در فرهنگ و تمدن دنیای مدرن داشته است، آموزههای فردگرایانه فمینیستی نیز در چنین پارادایم فکریای، کاملاً اصولگرایانه و منطقی به نظر میآید؛ بههمین دلیل میتوان هستی و چیستی فمینیسم در غرب را موجه و معذور دانست؛ به این معنا که از دل چنان حال و هوایی، ظهور پدیدهای چون فمینیسم دور از انتظار نیست؛ لذا ریشه و سرچشمه مشکلات و انحرافات آموزههای فردگرایانه فمینیستی را باید در مبانی و فرهنگ غرب جستجو کرد؛ چرا که محصولات فاسد یک سیستم، در درجه اول، ناشی از فساد سیستم است؛ هر چند فمینیسم باعث تقویت، پررنگتر شدن و اجرای کامل اصول فردگرایی در جامعه زنان و خصوصاً در عرصه خانواده شده است. طبیعی است وقتی روحیه خودخواهی فردگرایانه، وارد محیط خانواده – یعنی نهادی که بر پایه ایثار، فداکاری و از خود گذشتگی استوار است- میشود، نتیجه ای جز تضعیف، تزلزل و فروپاشی نهاد خانواده نخواهد داشت (رودگر، ۱۳۸۸،۱۹۸).
لیبرالیسم و مسائل زنان
لیبرالیسم به عنوان جریانی مولود مدرنیته، به تغییر و تحولات در مسائل زنان شتاب بیشتری داد. لیبرالیسم آموزهای است که شعار اصلی آن فردگرایی است. آنچه ملاک برخورداری از حقوق شهروندی میشود، فرد بودن (انسان بودن) است و بس. آزادی فرد، استقلال فرد، حقوق فرد و . . . مباحث مهم گفتمان فمینیستی را تشکیل میدهد. مسئله اصالت فرد جایگزین اصالت جامعه میشود و انسان به مثابه فرد، دارای احترام و منزلت و حقوقی میشود که پیش از آن برخوردار نبود؛ حتی فرد ملاک و معیار ارزش های اخلاقی میشود و «خوب» همان چیزی میشود که انسان به مثابه فرد آن را دوست دارد (آربلاستر، ۱۳۷۷،۱۹-۴۰). بارزترین نتیجه فردگرایی لیبرالیستی، «آزادی» است. اصل آزادی بیانگر آن است که انسان میتواند برای زندگی خود تصمیم بگیرد و نباید هیچ نهادی اعم از دولت یا کلیسا اراده خود را بر او تحمیل کند. آزادی اندیشه و بیان و آزادی انجمن نیز از دیگر ارکان لیبرالیسم است؛ فرد با قدرت برخاسته از انجمن میتواند در برابر بیعدالتی و استبداد بایستد (شاپیرو، ۱۳۸۰،۴، ۶).
پذیرش حق مالکیت فرد بر خود به این معنا که فرد، مالک جسم، مهارتها و کار و پیشه خویش و درآمد ناشی از آن است و این زندگی، دارایی خود اوست و به خدا، جامعه یا دولت تعلق ندارد، نیز از دیگر آموزه های لیبرالیسم است (براتعلی پور، ۱۳۸۱،۵۸ ) اصل برابری در لیبرالیسم بر برابری همه انسانها در برابر قانون و لزوم ایجاد فرصتهای برابر برای آحاد جامعه به منظور شکوفاسازی استعدادهای افراد تأکید میکند. در همین راستا آموزش عمومی به جهت پرورش ذهنی مردم مورد توجه قرار میگیرد (شاپیرو، ۱۳۸۰،۵) تمام این اصول و آموزهها برخواسته و پدید آمده از اندیشهها و مبانی فکری صهیونیسم است که به تفصیل بدان اشاره شد. در اینجا به این موضوع پرداخته میشود که لیبرالیسم که خود نتیجه و حاصل اومانیسم و فردگرایی و.. است چه نقشی را در بهوجود آمدن جریانهای فمنیستی داشته است.
تأثیر لیبرالیسم در ظهور فمینیسم
آموزههای لیبرالیسم و فضای بازی که در نتیجه آزادیهای لیبرالی بهوجود آمد، زمینه را برای شکلگیری اعتراضات، شورشها و جنبشهای متفاوتی از جمله جنبش زنان مهیا نمود. لیبرالیسم بر حقوق طبیعی انسانها (آزادی، برابری و . . .) تأکید میکرد و تمام این امتیازات را درخور و شایسته تکتک انسانها میدید؛ اما زنان میدیدند این شعارها تغییری درموقعیت آنان به وجود نیاورد و تنها امتیازاتی مردانه محسوب میشد؛ بنابراین تأکید لیبرالیسم بر عمومیت و فراگیری این حقوق و امتیازات، برآحاد بشر، افزایش توقع و در نتیجه نارضایتی گروههای محروم را درپیداشت. تا پیش از این زنان از این حقوق محروم بودند؛ درحالی که این محرومیت امری طبیعی تلقی میشد؛ اما با ظهور لیبرالیسم، این محرومیتها در مقام نظر، ظالمانه و دور از عدالت محسوب شد و موجبات نارضایتی زنان را فراهم آورد؛ درنتیجه آموزههای لیبرالیسم اسلحهای شد که زنان با آن به مبارزه برای رسیدن به منافع خویش پرداختند (رودگر،۱۳۸۸،۴۱). همچنین اصل برابری افراد در برابر قانون سبب شد زنان هم خواستار فرصتها و امتیازات قانونی برابر با مردان از جمله آموزش عمومی رایگان شوند که از طرفی بر عمومیت آن تأکید میشد، اما در عمل، زنان از آن کنار گذاشته میشدند (مشیرزاده، ۱۳۸۱،۶۱). باید اضافه کرد که در غرب امروز ارزشهای ایدئولوژیک دیگر خدا و دین نیستند بلکه دموکراسی، ناسیونالیسم، آزادی، اندیویدئوالیسم یا فردگرایی و… هستند که برای آنها باید از تمام هستی خود گذشت. البته ایدئولوژیها خود به ایدئولوژیهای مثبت و منفی تقسیم میشوند. آزادی، دموکراسی و… اصطلاحاتی هستند که حتی دیکتاتوریترین حکومتها نیز آنها را ارزشمند تلقی میکنند. اما در این میان ایدئولوژیهای منفوری مانند حس نژاد برتر و اصطلاحات پیرامون آن سیاهترین برگهای تاریخ را تشکیل دادهاند ( تود،۱۳۸۶،۱۱۶).
فمنیسم ابزاری جهت تدارک اهداف صهیونیسم
ارتباط بنیادی و اساسی نهضتی به نام «فمینیسم» با مبانی و شالوده جریان مخفی درون تاریخ بیان شد. در این شکی نیست که نهضت آزادی زنان از دامان «ماتریالیسم تاریخی فراعنه مصر» و سازمانهای مخوف فراماسونری به جامعه عرضه شده است. شاید در اوایل این نهضت زنان به تصور اینکه این نهضت همان آزادی و برابری که خواهان آن هستند را به آنان داده است، به سوی آن گرایش پیدا کردهاند. اما پس از تجربیات فراوان و قربانیان بیشمار، اکنون به این نتیجه رسیدهاند که این آن چیزی نیست که زن را از بردگی و بندگی مردان نجات دهد. بلکه زنان به لطف این شعار فریبنده اکنون برده امیال خود ، مردان، سیاستمداران، تجار و… میباشند. مهمترین ویژگی مشترک فمینیستها دفاع از زن و حقوق او میباشد آنان کوشش میکنند که زن در عرصههای اجتماعی، فرودستتر از مرد نباشد. «فمینیسم» هرگز جنبش فکری یگانهای نیست، ولی تمام فمینیستها هم عقیدهاند که بایستی فرودستی زنان را فهمید و آنان را آزاد کرد؛ البته در صدد ارائه تفسیر جدیدی از جهان و انسان است، تا بر مبنای آن، از نفوذ مردان به دور بماند، چون آنها معتقدند، بافت جوامع و نهادهای اجتماعی براساس حفظ منافع جنس مذکر شکل گرفته است. اما در مورد دلایل این فرودستی یا چگونگی رسیدن به این آزادی توافق ندارند. پس ستمدیدگی زنان و ظلمی که در طول تاریخ بر آنها روا شده، معضل اصلی زنان است. گرچه فمینیستهای رادیکال، زن را طبقه اجتماعی متضاد با طبقه اجتماعی مرد میدانند و میگویند: زنان منافع مشترک دارند، زیرا همه آنها مورد استعمار و ستم مردان قرار میگیرند و بنابراین زنان، طبقهای را تشکیل میدهند که با طبقه دیگر – طبقه مردان- در تضاد است (ابوت و والاس، ۱۳۷۶،۵۶). سوالی که در اینجا پیش میآید، این است که آیا فمینیسم، جریانی در راستای منافع زنان است؟ و یا آنکه میتوان اغراض پشت پردهای را در ترویج فمینیسم جستجو نمود؟ بهترین راه برای پاسخ، بررسی این مطلب است که دستاوردهای فمینیسم چه تأثیراتی بر اقشار (مردان، زنان، کودکان . . .) و جریانات مختلف (جریانات اقتصادی، سیاسی، اجتماعی . . .) داشته و بیشترین منافع را برای کدام یک از آنها به ارمغان آورده است.
الف: فمنیسم مکتبی به نفع مردان
در پارهای از انتقادات فمینیسم جریانی معرفی میشود که آگاهانه یا ناآگاهانه در راستای اهداف و منافع مردان قدم برداشته و برمیدارد؛ از جمله مواردی که این منتقدان در تبیین مردانه بودن جریان فمینیسم به آنها استناد میکنند، تحقیر صفات و ویژگیهای سنتی زنانه است که از دیرباز در فرهنگ غرب مطرح میشد و فمینیستها نیز با پذیرش حقارت و پستی صفات زنانه، به این نگاه تحقیرآمیز و بدبینانه دامن زدند. از جمله این منتقدان، میتوان به «نیکلاس دیوید سن» و «اسمه وینه سیسون» اشاره کرد. دیوید سن گفته است: «آگر پیش از این، عامل اصلی بیارزش نمودن زنان، مردان بودهاند، امروزه خود زنان این کار را انجام میدهند.» (سن، ۱۳۷۷،۶۰). همچنین شعار برابری حقوقی در موارد بسیاری، باعث سلب مسئولیتهای سنگین زندگی از دوش مردان شده است؛ همچنین گزارشها حاکی است که حق آزادی جنسی زنان که توسط فمینیستها دنبال شده است، تسهیلات و منافعی برای مردان به دنبال داشته است (زیبایی نژاد، ۱۳۸۲،۱۳۷-۱۳۸). از آنجا که شعارهای اصلی فمینیسم حول محور آزادی و مساوات دور میزند، حقوقدانان نیز بر ضد دام مساوات موضع گرفتهاند. جامعهشناسان نیز ادعا میکنند که اصلاحات قانونی نشأتگرفته از فمینیسم، زنان را از حمایتهای خاص خود محروم کرده است.[۴]
این قبیل مسائل، برخی منتقدان را بر این اظهار نظر واداشته است که: «معمولاً زنان غربی و سایر ملتهایی که فمینیسم را پذیرفتهاند، گمان میکنند ازادی دارند، قدرت دارند، مستقلاند و مردان از آنان میهراسند و . . . [در حالی که] واقع امر، غیر از این پندارها است . . . مردان، یگانه سیاستگذاران عرصه اندیشه و جریانات عملی در غرب و سایر ممالک تابعه هستند. فمینیسم به کمک مردان ظاهر شد و با نیرو و مساعدت آنان ادامه یافته چنان که تغییر مسیر آن، هماکنون از سوی مردان انجام میشود.»[۵] علاوه بر این در اتحاد جماهیر شوروی، نظام اجتماعی (به پیروی از نقشههای یهود) بر مبنای «کمونیسم زنان» پایهریزی شده است و چنین اصلی در این جوامع حاکم است: « هر فرد ثروتمندی میتواند زیباترین زنان را برای خود برگزیند، درحالی که این امر برای فقرا فراهم نیست. پس برای حل این مشکل ناچار به کمونیسم جنسی هستیم تا مساوات حقیقی در این مورد فراهم گردد.» این همان مطلبی است که «کارل مارکس» یهودی آن را پایه گذاری کرده است ؛ آنجا که میگوید: « قانون ازدواجی که زنان را از ارتباط با غیر شوهران خویش باز میدارد، قانونی است که زن و مرد، هر دو را مقید و محدود میسازد.» (الرفاعی، ۱۲۴،۱۳۸۱). این همان نقشه و توطئهای است که به اسم «حقوق زنان» بر علیه خود آنان استفاده میشود. به طوریکه شهید مطهری در این باره میگوید: «قیام و نهضتی که امروزه به نام قیام زن معروف است قیام زنان در مقابل مردان نیست، بلکه قیام طبقهای مشترک از مردان و زنان است علیه طبقهای دیگر. زنان به دست مردان بلکه مردان در نقاب زنان این نهضضت را اداره میکنند» (استاد مطهری،۱۳۸۳، ۹۷).
ب: فمینیسم، جریانی در جهت منافع سرمایهداران صهیونیستی
در تاریخ پیش از سرمایهداری جماعتهای یهودی در فضای مناسبی به زندگی خود در غرب ادامه میدادند تا اینکه نظام سرمایهداری غرب ظهور کرد. این نظام تغییرات اساسی مادی و فکری در زیر ساخت جوامع غربی ایجاد کرد به گونهای که روابط طبقات مختلف اجتماعی رو به سردی نهاد و انقلابها و جنبشهای فکری و اقتصادی متعددی روی داد. این انقلابها ابتدا از عصر نهضت دینی شروع و با عبور از عصر اکتشافات، سرمایهداری، کمونیسم و جنبش آگاهیبخشی با انقلاب صنعتی، تکنولوژی و انقلاب فرانسه و سپس جنبش انقلابی مربوط به اصطلاحات قانون اساسی در انگلیس (معروف به جنبش رومانتیک) و بقیه اروپا به پایان رسید. این روند تا قرنهای متمادی (۱۵۰۰ تا ۱۸۵۰) در اروپا ادامه یافت و چه بسا بتوان گفت که تا به امروز نیز ادامه دارد و نتیجه آن در دنیای کنونی نیز غلبه فردگرایی مبتنی بر ثروت، اخلاقگرایی و انساندوستی است (تود، ۱۳۸۶،۱۱۶). گاهی از فمینیسم به عنوان جریانی در جهت تأمین منافع سرمایهداری یاد میشود. انقلاب صنعتی و نظام سرمایهداری، تحولات و تغییرات بنیادینی در عرصههای مختلف زندگی غرب به دنبال داشتهاند که یکی از آنها ورود زنان به بازار اشتغال است. اشتغال زنان و حضور گسترده آنان در فعالیتهای اقتصادی، مسائل و موضوعات جدیدی برای زنان، خانواده و اجتماع مطرح ساخت و زمینه را برای فرهنگها وآداب و رسوم سنتی حاکم بر روابط زن و مرد در خانواده تنگ کرد (کاستلز، ۱۳۸۰،ج۲،۲۱۶-۲۱۷). در همین اثنا بود که فمینیسم، با زیر سوال بردن نظم پیشین و تعریف حقوق و نقشهای جدید برای زنان، گره از کار سرمایهداری گشود؛ به طوری که گرچه دستاوردهای فمینیسم گاه به ضرر زنان و گاه به ضرر هر دو تمام شده است، اما در هر حال اهداف و منافع نظام سرمایهداری را دنبال میکند. «نرسیسیانس» در کتاب خود با نام «مردمشناسی جنسیت» تاثیر اقتصادی در نقش های جنسیتی و نقطه نظرهای رایج راجع به کار زن در خارج از منزل را تشریح میکند. از نظر او دیدگاههای متفاوتی که درباره کار زن در بیرون از خانه و از سال ۱۹۰۰ به بعد در آمریکا و در جامعه شکل گرفت، مستقیما تحت تاثیر نیازهای اقتصادی آمریکا بود (نرسیسیاس، ۱۳۸۳،۵۶-۶۲).
ج: فمینیسم، جریانی در جهت منافع سیاستمداران صهیونیستی
گاهی گفته میشود فمینیسم برخلاف ظاهرش که جریانی در جهت منافع زنان قلمداد میشود، بیش از هر چیز، ابزاری سیاسی در جهت اغراض سیاسی سیاستمداران و دولتمردان وخصوصاً در جهت پیشبرد پروژه جهانیسازی که از اندیشه های صهیونیستی است میباشد. امروزه در پروژه جهانیسازی بر سه محور مهم اصلاحات اقتصادی (با محوریت تجارت آزاد)، اصلاحات سیاسی (با محوریت دموکراسی غربی) و اصلاح وضعیت زنان (با محوریت برابری و رفع حریمهای اخلاقی میان زن و مرد) تأکید میشود. از آنجا که زنان نقش بسزایی در فرهنگ جوامع و انتقال آن به نسل بعد دارند، همسانسازی فرهنگی زنان جهان، قدم قابلتوجهی برای همسانسازی جهانی و جهانیشدن به شمار میرود؛ از این رو امروزه آموزههای فمینیسم به عنوان الگوی زنان جهان، توسط مراکز قدرت و سیاست، تبلیغ و ترویج میشود (شفیعی سروستانی، ۱۳۷۹،۱۱-۴۷).
آثار و پیامدهای فمنیسم در مسائل زنان
حال باید دید این دیدگاه انسانمحور و دنیاگرا که برخواسته از اندیشههای ضدبشری صهیونیسم است، چه پیامدهایی را برای زن و جامعه پدید آورده؛ چرا که زن از جامعه جدا نیست و همانگونه که جامعه و خانواده به جنس زن نیاز دارد زن نیز به جامعه و خانوادهای سالم که مأمن و پناه او باشد محتاج است.
الف: فمنیسم و تقابل زن و مرد
فمینیسم، زن و مرد را نه در کنار یکدیگر و نه اعضای یک پیکر، که در مقابل یکدیگر میداند. «سیمون دوبوار» بنیانگذار مکتب فمینیسم اگزیستانسیال، مردان را مصداق دوزخ و برهم زننده فردیت و آزادی زنان میداند.[۶]
اما در رویکرد اسلامی هر یک از زن و مرد میتوانند انسان کامل باشند و زندگی مشترک با همه فراز و نشیبهایی که دارد؛ به هر دو مربوط میشود. از این رو استثمار دیگری، نوعی ظلم به خویشتن محسوب میشود؛ زیرا زن و شوهر مکمل یکدیگرند نه رقیب و دشمن.
ب: فمنیسم و نفی ارزشهای اخلاقی
فمینیستها با قطع پیوند میان انسان و خدا، بر حاکمیت انسان تأکید میکنند. اینگونه حاکمیت، بیقید و بندی غرایز و تمایلات را میطلبد، و بر این اساس، به ارزشهای الهی یا قراردادهای انسانی واقعی نمینهند. وجود انضباط و قید و بند را عامل محدودیت تلقی میکنند و بدین ترتیب افسانهای به نام «اخلاق»، نه تنها ارزش بلکه موضوعیت خود را از دست می دهد.[۷]
«جان استوارت میل» در این باره می گوید: «آزادی عمل هرکس در مورد روابط جنسی باید بطور کلی غیرمهم و امری کاملا خصوصی به شمار آید، امری که ارتباطی به هیچ کس دیگر و به دنیای خارج ندارد. روزی فراخواهد رسید که مقصر شناختن کسی برای این امور، جزو خرافات و توحشهای روزگاران کودکی نوع بشر شمرده خواهد شد.»
ج: فمنیسم و تشابه حقوق زن و مرد
یکی از مهم ترین ایدههای فمینیسم نادیده انگاشتن تفاوتهای موجود میان زن و مرد است. آنان با شعار تشابه، لطمه جبرانناپذیری به جامعه انسانی، علیالخصوص به قشر زن، وارد ساختند. آنان معتقدند: اشتغال و استقلال اقتصادی زنان، عامل اساسی برابری زن و مرد در حقوق و تکالیف است. آزادی جنسی از جمله این حقوق است. البته عامل دیگری نیز در این همسانی و تشابه نقش دارد؛ و آن پیشرفت تکنولوژی و کشف وسائل و ابزار جلوگیری است، که در روابط جنسی، از بوجود آمدن نوزاد ناخواسته جلوگیری میشود. عجیب آنکه «آزادی جنسی» را عامل رشد فکری و تقویت قوای مغزی میدانند و تفاوت زن و مرد را در فرهنگ و باورهای فرهنگی جستوجو میکنند( السعداوی، ۱۹۷۲،۹۱).
«لنین» که خود فراماسون بود، معتقد است: «مادامی که نیمی از افراد جامعه مشغول امور آشپزخانه هستند، جامعه به آزادی مطلوب دست نخواهد یافت. این تفکر زمینه رشد و رهایی زن از کارهای منزل را فراهم میکند. آزادی زن در صورتی تأمین میشود، که تمامی کارهای پست و سخت، حتی حفر چاه و …….. بطور یکسان بین زن و مرد تقسیم شود»؛ آنان براین نکته تأکید دارند که آزادی تنها در سایه تهی شدن از ارزش های مذهبی و اعتقادی میسر است. از این رو پدیده انقلاب صنعتی را عامل آزادسازی زن میدانند. چرا که با طبیعت علمی و فرهنگی خود، افکار و اندیشهها را از ارزشهای اعتقادی رها ساخت (عبدالفتاح،۱۹۷۲،۴۹). «جان استوارت میل» مینویسد: «اصل حاکم بر روابط میان دو جنس، خطا است. اصل برابری کامل را باید جایگزین این اصل نمود.»[۸]
اما در واقع تفاوتهای طبیعی زن ومرد، فارغ از تأثیرگذاری هر عامل دیگری، نوع متفاوتی از زیستن را برای آنها رقم میزند. نظریات مردمشناسان در باب زندگی انسانهای نخستین نیز نشان میدهد حتی آنجایی که نقش اقتصادی زنان در جوامع اولیه، وضعیت مطلوبی برای آنان به ارمغان آورده بود (جوامعی که فمینیستها از آن، به جوامع مادرسالار یاد میکنند) خصوصیات طبیعی زنان، عامل دست و پاگیری برای فعالیتهای اقتصادی، از جمله شکار و به خصوص جنگ بوده و بنابراین آنها را تا حدی ملزم به ماندن در خانه کرده است و خلاصه اینکه حتی در این جوامع نیز نوعی تقسیمکار جنسی براساس تفاوتهای طبیعی دیده میشود (نرسیسیانس، ۱۳۸۳،۴۳)؛ از طرفی جمعبندی شواهد زیستشناختی، روانشناختی و جامعهشناختی در تفاوتهای دو جنس نشان میدهد گرچه عوامل اجتماعی (جامعه پذیری وشرطی سازی، تقلید، کلیشههای اجتماعی و . . .) میتواند باعث ایجاد تفاوتهایی اکتسابی شود، اما تفاوتهای بنیادین زیستشناختی دو جنس که در رفتارها، استعدادها و تواناییهای آنها، مستقیماً تأثیر میگذارد، قابل انکار نیست؛ به طوری که زنان و مردان به رغم داشتن تشابهات بسیار زیاد روان شناختی و فیزیکی، در جهان اجتماعی، جایگاهی بس متفاوت دارند(هاید،۴۳،۱۳۷۷). بنابراین تلاش فمینیستها برای تفکیک جنس و جنسیت و ساختگی دانستن نقشهای جنسیتی مبتنی بر تفاوتها و نفی هرگونه صفات زنانه، نه تنها هیچ مبنای علمیای ندارد، بلکه مخالف شواهد علمی است. به نظر میرسد فمینیسم با نفی هرگونه زنانگی، بیش از هر چیز سعی در نابودی زن دارد و به نام دفاع از حقوق زنان به جنگ با زنان میپردازد. همچنین نفی تفاوتها و در نتیجه، نفی هویت زن، زنان را دچار بحران هویت میسازد و نادیده گرفتن شرایط خاص زنان، زندگیای نامتناسب و ناخوشایند، همراه با مشکلاتی جدید در زندگی زنان به وجود میآورد (رودگر،۱۳۸۸، ۲۱۴).
د: فمنیسم و اختلال در هویت زنانه
«کاستلز» جوهر نهضت فمینیسم را باز تعریف هویت زنان میداند و معتقد است: «چیزی که نهضت فمینیسم، به انکار آن برخاسته، هویتی است که مردان برای زنان تعریف میکنند و در خانواده پدر سالار نیز تقدیس میشود» (کاستلز،۱۳۸۰ ،ج۲:۲۱۷)؛ از سوی دیگر در فمینیسم و تلاش فمینیستها برای ارائه تعریفی جدید از هویت زنانه باز میگردد. منظور از هویت زنانه، تصویر و احساسی است که زن از زن بودن خود دارد و انتظاراتی است که به عنوان زن برای خود تعریف میکند (گمبل، ۱۳۸۲،۲۱۷). تفکیک جنس (تفاوتهای زیستی و بیولوژیکی) از جنسیت (تفاوتهای دو جنس در رفتارها، عملکردها، تواناییها، صفات و نقشها) و غیراصیل و ساختگی معرفی کردن جنسیت زنانه، مهمترین قدم فمینیستها جهت انکار هویت جنسی بوده است (رودگر، ۱۳۸۸،۲۴۰).
از این گذشته، برخی از فمینیستها به انکار و نفی صفات ویژه زنانه اکتفا نمیکنند، بلکه این صفات را تحقیرآمیز و منفی جلوه میدهند و بدین وسیله به بحران هویت زنانه و احساس عدم ارزشمندی زنان دامن میزنند. دیویدسن معتقد است: «فمینیسم گرچه شعار مبارزه با تحقیر و زنستیز است. شوهرداری و مادری که از راههای کمال زنانه است، از سوی فمینیسم به شدت مورد حمله قرار میگیرد. گرچه پیش از این، گاهی با زن به مثابه کالای جنسی رفتار میشد، اما امروزه زن اساساً اعتبار جنسیت خود را از دست داده است و اگر پیش از این، عامل اصلی بیارزش نمودن زنان، مردان بودهاند، امروزه خود زنها این کار انجام میدهند.» (همان،۶۰). این درحالی است که زن، آنگاه از روحیه سالمی برخوردار است که در تمام ابعاد شخصیتیاش رشد متعادل داشته باشد؛ یعنی در عین اینکه از استقلال فکری و شخصیتی برخوردار است. لبریز از احساسات لطیف زنانه باشد، مادری متعهد برای فرزندانش باشد و همچنین در جلب توجه و مهر قلبی همسرش موفق باشد (رودگر، ۱۳۸۸،۲۴۳). بنابراین تمامی این تفکرات بر مبنای مخالفت با فطرت و طبیعت انسان است و انسان را روز به روز از ریشه و حیات بشری خود دور میکند.
و: اختلال هویتی زنان و تاثیر آن در خانواده
اما فمینیسم به یک جنبه شخصیتی زن که مورد غفلت و ظلم واقع شده بود، یعنی استقلال او، توجه بیش از حد نشان داد واز دیگر ابعاد شخصیتیاش نه تنها غافل ماند، بلکه گاه صراحتاً به جنگ و نابودی آنها همت گماشت؛ زن امروزی، شدیداً به سوی استقلال، خودکفایی و قدرتطلبی متمایل شده است و سایر جنبههای خود را که ماهیتاً زنانه میباشد، کنار گذاشته است. اکثر زنان امروزی، مادری را به تعویق میاندازند و یا نسبت به آن بیاعتنا شدهاند و بیشتر در پی ماجراجویی و ارضای نیازهای شخصیاند؛ همچنین نسبت به مردان و مسئله ازدواج، پایبندی کمتری نشان میدهند. اختلال در هویت زنانه، آسیبهای جدی ای بر کیفیت روابط زن و مرد، خصوصاً در عرصه خانواده به دنبال داشته است. فاصله گرفتن زنان امروزی از ابعاد زنانه شخصیتشان سبب شده است آنان در برخورد با مردان، جذابیتها و موقعیتهای طبیعی و امتیازهای زنانهشان را از دست بدهند؛ چرا که تنها میتوانند همچون مرد در برابر مرد رابطه برقرار کنند (گرنت، ۱۳۸۱،۶ و ۴۸). ازسوی دیگر، یکسانی نقشها و حقوق در عرصه خانواده سبب شده است هیچ یک از زن و مرد نتوانند به موقعیت و جایگاه مناسب و دلخواه خود در روابط خانوادگی دست یابند؛ برای مثال مرد از درون خویش به مدیریت و حمایت فراخوانده میشود، در حالی که همسرش او را به مدیریت نمیشناسد یا زن از درون به انعطاف و جلب محبت فراخوانده میشود، ولی به این نیاز پاسخ مناسب نمیدهد. این نارسایی سبب افسردگی و عدم تعادل شخصیتی در رفتارهای خانوادگی میشود و به ناهنجاریها و کاهش تحملپذیری و رضایتمندی منجر میشود. [۹]
نتیجه گیری
باید گفت که هدف یهود در ورای این ماجراها عبارت است از: «تخریب قانون زندگانی بشری.» وقتی حد فاصل میان زن و مرد برهم خورد و حرمتها در هم شکست، نظام زندگی از هم میپاشد، مردانگی از بین می رود، نامردی شیوع پیدا میکند و نسل منقرض میشود. در عین حال، مطالعات نشان میدهند: زیادی روی نامعقول و اصرار بیش از حد فمینیستها بر نفی هرگونه تفاوت بین دو جنس، ناشی از هراس و دلهره از پیامدهایی است که قبول هرگونه تفاوتهای جنسی زنان در بستر فرهنگی غرب، همواره نقطه شروع و منشائی برای محرومیت و تحقیر زنان بوده است؛ به گونهای که در آن بستر فرهنگی، قبول تفاوتها به منزله پذیرش بسیاری از محرومیتها وتحقیرها به شمار میرفت و همین امر، فمینیستها را به انکار تفاوتهای بدیهی دو جنس سوق داده است؛ لذا باید ریشه فساد را در بعضی از آموزههای فاسد حاکم در فرهنگ و فلسفه غرب جستجو نمود. این اعتقاد فمینیستی به طور مستقیم به مبانی الحادی و دینگریز فرهنگ غرب باز میگردد که طبیعت را فارغ و تهی از اراده حکیمانه خالق میبیند و لذا هیچگونه هدفمندی و حکمتی در پس آن نمییابد و در نتیجه، هیچ تقدس و اصالتی برای قوانین طبیعی قائل نمیشود. همانطور که گفته شد این فرهنگ ناشی از بنیانهای انسانمحور و مادیگرای فراماسونری و صهیونیسم است. چراکه اصول و تفکرات اندیشمندان غرب و فیلسوفان پایهریز این اجتماعات همان اندیشههای ماتریالیستی، اومانیستی و فردگرای فراماسونها و یا همان صهیونیستها میباشد. بدین ترتیب فمینیسم مفهوم زن را از تمام صفات، ویژگیها و نقشهایی که به طور سنتی به او نسبت داده میشد، تهی ساخت و در عوض، ارزشها، حقوق و نقشهای مردانه را به عنوان وضعیت مطلوب و آرمانی زنان، مطرح کرد؛ نفی هویت زنانه و الگو قرار گرفتن یک جنس (مردان) برای جنس دیگر (زنان)، پیامدها و آثاری بر هر دو جنس، خانواده و اجتماع در پی داشته که از زوایای مختلف مورد توجه منتقدان قرار گرفته است: اول اینکه، انکار یا نادیده گرفتن تفاوتهای حقیقی بین دو جنس، تفاوتهای حقیقی را از بین نمیبرد؛ لذا این تفاوتها بالطبع در زندگی زنان منشأ اثر خواهد بود و سعی فرد یا جامعه در انکار آنها، زن را به نوعی تنش و درگیری بین واقعیت وجودی خود و نظرات تحمیلی بیرونی مبتلا میسازد.[۱۰]دور شدن از ابعاد زنانه، زنان را از قدرتهای خاص و ویژه زنان و موقعیتهای منحصر به فردی که در خانواده در رابطه با شوهر و فرزندان داشتهاند، محروم ساخته است. به گفته دیویدسن: «هیچ یک از ادله نظری فمینیست ها نمی تواند این واقعیات را نادیده بگیرد که بسیاری از زنان، در صحنه اجتماعی گرفتار شده، مزایای خانه و خانواده را از دست دادهاند.» (سن،۱۳۷۷،۵۸). هرچند زنان در دنیای امروز، به کسب برخی موقعیتهای برابر در اجتماع نایل شدهاند؛ اما وضعیت فرودستی آنان، که نوع رایج آن استثمار جنسی و ابزاری بودن است، همچنان ادامه یافته و حتی میشود گفت بدتر شده است. مواضع انحرافی یا افراطی برگرفته از اندیشه صهیونیستی ، موجب انحطاط اخلاقی جوامع، اشاعه پدیده همجنسگرایی، سستی بنیان خانواده، بروز مشکلات عدیده روحی، عاطفی در زنان، بحران هویت، افسردگیهای روحی و خودکشی دختران، قاچاق زنان و دختران، بیماریهای مقاربتی همچون ایدز، سوءاستفاده از زنان در تبلیغات، مُد و فیلمها (که همه در دست صهیونیسم است)، فقر بیشتر زنان و افزایش آمار طلاق به عنوان مسائل حل نشدنی در آمده است. تاثیرات بنیانی و اساسی فراماسونری جهانی بر تشکیل و پیشبرد اهداف مکتب فکری به نام «احقاق حقوق زنان» یا همان فمینیسم، که خود از موثرترین و بنیادیترین تاثیرات را بر تحولات حقوق زنان و راهیابی آنان با تفکرات ماتریالیستی به جامعه را داشت خود بیانگر اهمیت عنصر زن در اجتماع است. زنان در همه جای دنیا و با تمام ملیتها و دینها و مذهبها، امروز هدف حملات فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی صهیونیستها هستند و بازسازی فکری و دینی آنان از ضروریات است. استفاده ابزاری از زنان در زمینههای جنسی، مد و زیبایی، نظامی، جاسوسی و… در دنیای امروز نه تنها امری منفی و ضدّ بشری تلقی نمی شود بلکه از نتایج پیشرفت و توسعه قلمداد شده و امری ضروری شناخته می شود که این خود بزرگترین ظلم و بیشترین زیان را برای زنان به دنبال دارد.
خانواده در نگاه اسلام اولین، مهمترین و مقدسترین نهادی است که در جامعه وجود دارد. اما صهیونیسم امروز خود به خوبی میداند که اگر بخواهد سیر صعود و پیشرفت خود را به سوی جامعه آرمانی خود و سلطه بیچون و چرا بر تمام دنیا به سرعت به اتمام برساند؛ مهمترین و ریشهای عمل ممکن برای او به تهاجم و حملات مکرر به نظام مقدس و عظیم «خانواده» است. همانطور که امروزه حملات آشکار و مستقیم و یا پنهان و غیرمستقیم آن را در شبکه های تلویزیونی-ماهوارهای، روزنامه و مجلات و… که با تاسف بسیار نمود عینی و ملموس آن را در تمام جوامع شاهد هستیم. اینها سخنان یکی از ماسونهای بزرگ آقای «بیکزتو» در سال ۱۹۲۱ می باشد: « برای آنکه بتوانیم تشکیلات خانواده را از بین ببریم ابتدا باید به اصول اخلاقی لگدی زده، سپس نسلی کاملا بیدین، بیناموس و بدوناخلاق تربیت کنیم. البته این کار مشکل به نظر میرسد ولی چون میل به شهوت و لاابالی گری فطری و طبیعی است از این رو شاید چندان هم مشکل نباشد. بر شما لازم است که آنها را از تشکیل خانواده باز دارید زیرا در غیر این صورت همه سیاست ها و تدابیر ما نقش بر آب خواهد شد. طبیعت انسان میل زیادی به محرمات و شهوترانی دارد و این وظیفه ماست که درجه حرارت شهوت را در جامعه بالا ببریم تا یک مرتبه آتش گرفته و به تمام مقدسات خود کافر گردد.»[۱۱] همینها هستند که به اسم زن و حقوق و آزادی، زنان را به عرصههای اجتماعی کشانده و پس از چالشها و انقلابها و مبارزات سنگین که زنان خود بیشترین قربانیان آن هستند؛ زن را مانند وسیله و ابزاری ارزان و برای زمان مقطعی، در اختیار خود گرفته و از آنان به هر نحوی که بخواهند سوء استفاده کرده و جسم و بدن آنان را به تسخیر خود درآوردهاند. این موضوع نه تنها به نابودی زن انجامیده، بلکه کانون خانوده را سست و آمار کودکان فراری و سقط جنین و طلاق و خودکشی را افزایش داده است.
فمنیسم و در راس آن صهیونیسم، از زنان و به اسم حقوق آنان، نه تنها احقاق حقی برای آنان صورت نمیدهند بلکه آنان را به صورت ابزار در راه رسیدن به اهداف خود به کار میبرند. مفاهیمی مانند اومانیسم، سکولاریسم، لیبرالیسم، آزادی، برابری و…. مفاهیمی هستند که گرچه در ابتدا ذهن انسان را به سمت و سوی امور مثبت و در جهت منافع انسان سوق میدهد، اما با کمی تامل و با پی گیری جریانهای پشت پرده و اندیشههای انحرافی که برای رسیدن به اهداف خاصی در جریان هستند؛ خواهیم دید که این مفاهیم نه تنها مشکلی از انسان امروز حل نمیکند، بلکه به عنوانهای زیبا و فریبنده، بشر را در منجلاب انسانپرستی، مادهگرایی، بیخدایی و دنیامداری غرق میکند. انسانی که در پی خوشبختی است، به هر دستآویزی چنگ میزند، اما این گونه افکار و جریانهای برخواسته از هوای نفس بشر، نمیتواند گریزگاه مناسبی برای او باشد. پس از سالها مبارزه در جهت دستیابی به مفاهیم انسانفریب صهیونیستی، نتیجه آن تنها نابودی انسان، نسل او و انسانیت و شرف اوست. در این میان زن و مرد و کودک و پیر و جوان تفاوتی ندارند؛ چرا که این اندیشههای دینامدارانه و نفی خداوند کریم، ریشهی هر آنچه خوبی، سعادت و نیک بختی بشر است خواهد زد. صهیونیسم در دنیای امروز سعی میکند تا با تولید فرویدیسم ، تولید مکتب لذت ، تولید مکتب قدرت و … حقیقت واقعی انسان را بدست فراموشی بسپارد و خود ولی نعمت بی چون و چرای جهان گردد . یهودیان صهیونیست با تمام وجود میکوشند تا اخلاق انسانی را ویران سازند و کاخ آرزوهای خویش را بر آن پی بریزد. این امر در مسئله مهم و تاثیرگذار زنان هم رسوخ کرده است.
منابع و مآخذابوت، پاملا و والاس، کلر، درآمدی بر جامعه شناسی نگرش های فمنیستی، ترجمه مریم خراسانی، حمید احمدی، تهران، دنیای مادر، ۱۳۷۶٫ آربلاستر، آنتونی .م، ظهور و سقوط لیبرالیسم در غرب، مخبر عباسی، نشر مرکز، ۱۳۷۷٫استالی، برس، الیور، بلوک، آلن، فرهنگ اندیشه نو، ترجمه: احمد بیرشک و دیگران، تهران مازیار، ۱۳۸۷٫براتعلی پور، مهدی، لیبرالیسم، قم، انجمن معارف اسلامی، ۱۳۸۱٫بومر، فرانکلین لوفان، جریان های بزرگ در تاریخ اندیشه غرب، ترجمه: حسین بشیریه، مرکز بازشناسی اسلام و ایران، ۱۳۸۰٫بیرو، آلن، فرهنگ علوم اجتماعی، ترجمه: باقر ساروخانی، کیهان، ۱۳۶۶٫حائری ، عبدالهادی، تاریخ جنبش ها و تکاپوهای فراماسونگری در کشورهای اسلامی، انتشارات آستان قدس رضوی، ۱۳۶۸٫حقیقی، شاهرخ، گذار از مدرنیته، تهران، آگاه، ۱۳۸۱٫سروش، عبدالکریم، سنت و سکولاریسم، تهران، صراط، ۱۳۸۴٫صاحب خلق ، نصیر ، پروتستانتیزم ، پیوریتانیسم و مسیحیت صهیونیستی ، نشر هلال ، ۱۳۸۳٫دورانت،ویلیم جیمز، لذات فلسفه , ترجمه دکتر عباس زریاب خویی , چاپ چهارم , نشر اندیشه , تهران ۱۳۵۷٫دوویول، ژان پل، به دنبال کریستف کلمپ، ترجمه: بیتا شمسینی، انتشارات ققنوس، ۱۳۸۰٫دیوک، دیوید، بیداری من، مترجم: واحد ترجمه موسسه اطلاع رسانی و مطالعات فرهنگ لوح و قلم، نشر تسنیم اندیشه، چاپ اول، بی تا.دیویس، تونی، اومانیسم، ترجمه: عباس مخبر، ایران، ۱۳۸۳٫دیوید سن، نیکلاس،، نقایص نظریه فمنیسم، قم، معاونت امور اساتید دروس معارف اسلامی، ۱۳۷۷٫الرفاعی، فواد ابن عبدالرحمان، نفوذ صهیونیسم بر رسانه های خبری، مترجم: حسین سروقامت، تهران، کیهان ۱۳۸۱٫رنجبران، داود،کابالاییسم، موسسه ساحا اندیشه تهران، ۱۳۸۸٫رندال، هرمن، سیر تکامل عقل نوین، ترجمه: ابوالقاسم پاینده، تهران، علمی و فرهنگی، ۱۳۷۶٫زله، گاستون، تاریخ روابط بین الملل در عصر جدید، از کلمپ تا کرامول، ترجمه قاسم صفوی، مشهد، آستان قدس رضوی، بیتا.زیبایی نژاد ، محمد رضا ، سبحانی، محمد تقی، درآمدی بر نظام شخصیت زن در اسلام، ، دفتر مطالعات و تحقیقات زنان، ۱۳۸۳٫شاپیرو، جان سالوین، لیبرالیسم معنا و تاریخ آن، ترجمه: محمد سعید حنایی کاشانی، تهران، مرکز، ۱۳۸۰٫شفیعی سروستانی، ابراهیم، جریان شناسی دفاع از حقوق زنان در ایران، موسسه فرهنگی طه، ۱۳۷۹٫کاستلز، مانوئل، عصر اطلاعات: اقتصاد، جامعه و فرهنگ، ترجمه: حسن چاوشیان، احد علی قلیان و افشین خاکباز، طرح نو، ۱۳۸۰٫گارودی ، روژه ، ماجرای صهیونیسم سیاسی ، ترجمه منوچهر بیات مختاری مشهد ، موسسه آستان قدس رضوی ، ۱۳۶۷ .گرنت، تونی، زن بودن، ترجمه: فروزان گنجی زاده، تهران، ورجاوند، ۱۳۸۱٫لاک، جان، تحقیق در فهم بشر، ترجمه: شفق رضازاده، تهران، دهخدا، ۱۳۴۹مسیری ، عبدالوهاب « ریشههای غربی جنبش صهیونیسم و قضیه یهودیان» مرکز اطلاع رسانی فلسطین دوشنبه یکم اسفند ۱۳۸۴٫مشیرزاده،، حمیرا، از جنبش تا نظریه اجتماعی، تاریخ دو قرن فمنیسم، نشر و پژوهش شیرازه، ۱۳۸۱٫مطهری،مرتضی، یادداشتهای استاد مطهری، جلد ۵، انتشارات صدرا، ۱۳۸۳٫موحدی راد، محمدرضا، شبکه های جاسوسی جهان، مولف، بی تا.عنان، استاد محمد عبدلله، تاریخ جمعیت های سری و جنبش های تخریبی، علی هاشمی حائری، انتشارات کتابخانه بهجت، ۱۳۵۸٫مددپور، محمد، سیر اندیشه معاصر، تهران، تربیت، ۱۳۷۲٫نقیب العطاس، محمد م، اسلام و دنیوی گروی، ترجمه: احمد آرام.نرسیسیانس، امیلیا، مردم شناسی جنسیت، افکار و معاونت پژوهش سلزمان میراث فرهنگی کشور، ۱۳۸۳٫نصر، سید حسین ، جوان مسلمان و دنیای متجدد، م. اسعدی، مرتضی، انتشارات طرح نو،، ۱۳۷۳٫نویمان، فرانتیس.م، آزادی و قدرت و قانون، ترجمه: عزت الله فولادوند، تهران، خوارزمی، ۱۳۷۳٫هاید، ژانت، روانشناسی زنان، ترجمه: بهزاد رحمتی، تهران، فرشیوه، ۱۳۷۷٫یحیی، هارون، فراماسونری جهانی، مترجم دکتر سید داوود میر ترابی ، انتشارات المعی، ۱۳۸۶٫
منابع انگلیسیlamont. The philosophy of humanism , 1977.. Malachi Martin, The Keys of This Blood.Dr salami isindage, ucuncu derece rituelinin in celenmesi ( the examination of the third degree ritual), mason dernegi (Masonic society) publication: 4, Istanbul. 1978Mozi berker , “ gercek masonluk” (real freemasonry), mimar sinan, 1990, no.77Dr salami izindage. Masonluktan Esinlenmeler ( inspiration from freemasonry), Istanbul 1977
[1] . Wollstoncraft
[2] . Wollstoncraft. op. cit, p. 60)
[3] . ر . ک. به: تونی دیویسم، اومانیسم، ترجمه عباس مخبر، ص ۱۶، ۱۳۸۳
[۴] . MARY ANN MASON, THE Equality trap (newyork: simon and Schuster, 1988.
[5] . فمنیسم تکرار تجربه های ناموفق، پیام زن، ش ۳۵، ص۱۶-۲۲ و ش ۳۶، ص ۲۲-۲۶
[۶] . سیمون دوبوار، بیشتر عمر خود را همانند معشوقه ای متملّق و زبون برای «ژان پل سارتر » گذراند. او هرگز ازدواج نکرد؛ بچه دار نشد و برده وار سر سپرده سارتر بود. هرگونه هوس اورا برآورده کرد و معیارهای دوگانه او را در زمینه سکس پذیرفت. سارتر یک گروه معشوقه کم سن وسال داشت که دوبووار با برخی ، روابط همجنس گرایانه و با برخی دیگر برخوردی خشونت آمیز داشت (گاردنر، ۱۰۲، ۱۳۸۶)
[۷] چهار مقاله برای آزادی، ترجمع محمد علی موحد، ص۳۳۴
[۸] . به نقل از تازه های اندیشه، ش ۲، ص۱۵
[۹] . «بازخوانی هویت زنانه»، بیانیه تحلیلی دفتر مطالعات و تحقیقات زنان، ص ۲۹٫
[۱۰] .«بازخوانی هویت زنانه»، بیانیه تحلیلی دفتر مطالعات و تحقیقات زنان، ص ۲۶-۲۸٫
[۱۱] . از سخنرانی ماسونی بزرگ آقای «بیکزتو» در سال ۱۹۲۱ م. به نقل از کتاب « دنیا بازیچه دست یهود»
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۰۴ ساعت توسط سینا
|
بسم الله الرحمن الرحیم